وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ زنان بدبخت !

زنان بدبخت

خوشبختی آرزوی همه زنان و مردان است.زنان و مردانی که برای رسیدن به خوشبختی تلاش لازم را نمی کنند، یا تلاش کرده اند اما نتیجه دلخواه را نگرفته اند، ممکن است گرفتار نقش زن یا مرد بدبخت شوند. در حقیقت، این افراد با فریاد بدبختی سردادن می خواهند مسؤولیت رفتار، شرایط اکنون و دیروز خود را به گردن دیگران بیاندازند تا خود را از ملامت دیگران نجات ببخشند. آیا شما دوست دارید مسؤولیت آن ها را بپذیرید؟ چه کسی است که بخواهد مسؤولیت رفتار دیگران را قبول کند؟... مسلما این افراد از فرط ناتوانی در فرار از مسؤولیت خود گرفتار برخی از نشانگان بیماری های روانی مانند افسردگی، یا وسواس و اضطراب می شوند. آیا شما هم احساس بدبختی می کنید؟ در این نوشتار درباره زنان بدبخت سخن خواهم گفت، زنانی که واقعا... بدبخت تلقی نمی شوند اما واقعا احساس بدبختی می کنند و معمولا به دلیل ترس از آبرو ، تنهایی، یا مشکلات اجتماعی بعد از طلاق اقدامی برای آن نمی کنند. این ها اگر واقعا بدبخت بودند ، ظرف کمتر ازیک ماه پس از تجربه بدبختی از همسرشان طلاق می گرفتند.

آنان که بیخودی احساس بدبختی می کنند!

* زنانی که در زندگی زناشویی خود تجارب نسبتا ناگواری در دوران عقد داشته اند، از مشاجرات طرفین بر سر مهریه و محل برگزاری جشن عروسی گرفته، تا خواسته های نامعمول همسر / نامزد در این مرحله، پس از مدتی با نشخوار خاطرات تلخ گذشته تبدیل به زنان بدبخت می شوند.

چاره چیست؟ در تک تک خاطرات تلخشان بخش مثبتی هست که نادیده گرفته شده است، یا به دلیل کلیشه های اجتماعی محل زندگی شان، یا به دلیل خطاهای شناختی خودشان. مثلا اگر بخشی از این خاطرات به دوران بله برون و تعیین مهریه برمی گردد، می توان این بخش های مثبت را در لا به لای گفتگوهایی که شبیه چانه زنی هستند مشاهده کرد: "همسر تو قصد پرداخت مهریه تو را داشته و نمی خواسته قولی بدهد که به نظرخودش یا مشاورانش از درون خانواده، امکان پرداخت آن را واقعی نمی دانسته است. همسر تو به هر حال تو را می خواسته، و با توجه به شرایطش می خواسته تو را در کنار خودش داشته باشد، چانه زنی های او نشان دهنده ی تلاش او برای رسیدن به تو از مسیر واقعی است." آیا داستان زندگی دخترانی را نشنیده ای که به عدد سالهای تولدشان مهر خواسته اند و مخالفتی نشنیده اند و نهایتا همسرشان به آن ها گفته است تو اگر مرا دوست داری باید مهریه ات را ببخشی! یا عبارت بیمار گونه ی " کی داده ؟ کی گرفته؟ ". آیا فکر کردن راجع به خاطرات آن روزها در پرتو نگاهی مثبت اندیش به زندگی ات و همسرت تو را آرام تر نمی کند؟

* زنانی که درباره معنای زندگی خویش فکر نکرده اند، هدف غائی برای خود ترسیم نکرده اند، و نسبت به دوران مجردی احساس می کنند عقب گرد داشته اند. مخصوصا اگر همسرشان به سمت اهدافش پیش برود و این زنان به لحاظ پیشرفت اجتماعی یا تحصیلی یا شغلی درجا بزنند معمولا احساس بدبختی می کنند. برخی از این زنان ممکن است دانشجو باشند یا شاغل باشند، اما برداشت ذهنی خودشان از زندگی مبهم و ناراحت کننده است. این زنان نمی دانند که چه خواهد شد؟ اگر بنا باشد به شهری دیگر بروند و برنامه کار، یا تحصیلشان ارتباطی با این جابه جایی داشته باشد این زنان با دادن هیچ پیشنهادی در تصمیم گیری مشترک پیش قدم نمی شوند و پس از اجرای تصمیم همسرشان با احساسی از نادیده گرفته شدن،بی اهمیت تلقی شدن، به حاشیه رانده شدن مظلوم نمایی می کنند و همسرشان را دیو بی شاخ و دمی می دانند که به آن ها اهمیتی نمی دهد. این زنان آینده خود را وابسته به همسرشان می دانند. منتظر تصمیم او می شوند و بعد اظهار نظر می کنند. وقتی در کلینیک می پرسیم می خواهی برای آینده چه کار کنی؟ می گویند: نمی دانم/ می دانم اما نپرسید/ می دانم اما برای دیگران اهمیتی ندارد. ( انگار که سوال من این بوده برای دیگران آینده تو چه اهمیتی دارد!؟) این زنان پیوسته تاسف می خورند که وقتشان دارد تلف می شود اما برای بهینه کردن وقتشان کاری نمی کنند! حتی یک دستمال آشپزخانه نمی دوزند و از هنرشان لذتی نمی برند. اما گمان می کنند اگر یک کسی مسؤول بدبختیشان بشود آن وقت می دانند که برای  آینده چه کار کنند! این زنان اگر شاغل باشند خود را بهتر از موقعیت کاریشان ارزیابی می کنند و از کاری که می کنند تاسف می خورند. اگر مشغول کاری نباشند ، موقعیت هایی را برای خود تصور می کنند که لیاقتش را دارند اما کسی مانع راهشان شده است. این ها دائما اظهار بدبختی می کنند. اگر هُلِشان بدهید به سمت کار و استعدادشان، بدون این که درباره معنای زندگی شان فکرهایشان را کرده باشند، به راحتی می شنوید که می گویند: من کار سخت تری می کنم! استاد من بسیار قوی تر و متوقع تر از دیگران است، شرایط کاری من حساستر است ! و کم و کسری های اخلاقی و عاطفی شان را به گردن عامل سومی ( غیر از خود و خانواده) به نام رئیس، استاد، دانشکده، شرکت و یا شرایط بیرونی می اندازند. هیچ وقت از تمجید و تحویل گرفته شدن سیر نمی شوند و همسرشان را پررو و متوقع می بینند و خودشان را در حد همسر ریاست جمهوری پر کار و پر مسوولیت می دانند و مشکلات معمول زندگی را ناشی از نبود قدرت مدیریت در همسرشان می دانند و نه اشکالی در روش های خودشان! برخی از این زنان از فرط بیکاری و بی برنامگی به دلیل سردرگمی درباره معنای زندگی و سرانجام هدف زندگی شان، علائم افسردگی را به طور پراکنده نشان می دهند. مرتب احساس بدبختی می کنند و از طلاق حرف می زنند. همسرشان را پشتوانه یا آبروی خود می دانند، برای طلاق دلیل قانع کننده ای برای اظهار کردن به دیگران ندارند، و مرتب زندگی شان از نظر عاطفی پایین و بالا می شود. با این حال چون تکلیفشان با خودشان معلوم نیست معمولا شوهرشان به آن ها می گوید: تو معلوم هست چته؟ و این زنان فقط در درون خود به خود پاسخ می دهند من بدبختم! ما به درد هم نمی خوریم! این زنها به درد هیچ مرد دیگری هم با این اخلاق ناخوشایند نمی خورند. چون از همسرشان هم اگر جدا شوند از خودشان که جدا نشده اند. این اخلاق و این رویکرد منفی و طلبکارانه از زندگی است که باید اصلاح شود نه همسرشان، محیطشان یا آدمهای دور و برشان.

چاره چیست؟ واگویه های درونی نظیر این که" ما به درد هم نمی خوریم" از زبان این زنان که واقعا عاملی آسیب شناختی برای از هم پاشیده شدن زندگی شان وجود ندارد، یک وجه مثبت هم دارد: این زنان دوست دارند کاری کنند که دردی را دوا کند، مشکلی از جلو پای همسرشان بردارند، به هر حال دوست دارند طبیبی یا قهرمانی باشند در زندگی همسرشان. اما مشکل این جاست که این زنان خود را فراموش کرده اند، پیوسته نگاهشان متوجه یافتن دردی در همسرشان است، پیدا هم نمی کنند، نه معتاد است، نه خائن، نه بیکار، نه بیمار، گرفتاری های جزئی شاید داشته باشد اما اساسا مشکلی ندارد که بانوی خانه بخواهد حل کند؛این زنان به جای اینکه قهرمان زندگی خودشان باشند می خواهند خود را در پرتو کمک به دیگران تعریف کنند ولی اشکال کار اینجاست که این دیگری اساسا مشکلی ندارد.  بنابراین چنین زنی در این خانه احساس بیکاری و به درد نخوری می کند. چاره رهایی از این احساس بدبختی کاذب، بازنگری این زنان درباره ی زندگی خودشان است. و البته حمایت همسر در تایید نقش غیر قابل انکار بانوی خانه در عاطفه آوری و عشق پروری خود بخش بزرگی از چاره ی بدبختی کاذب این زنان است. این زنان نیاز دارند که به خود یادآوری کنند این محبوب همسر بودن و عاطفه در خانه پاشیدن نقشی است که به تنهایی بر دوش گرفته اند و هیچ کسی جایگزین آنها نمیتواند باشد. بخشی از معنای زندگی در این مرحله ی - عشق آفرینی و خود یابی- خود را نمودار خواهد کرد. این زنان از سوی دیگر، خودشان نه به عنوان یک همسر، که به عنوان یک انسان، باید به درد خودشان بخورند، برای رشد خودشان گام بردارند، از فعالیتهای هنری و ذوقی ساده گرفته تا کاری جدی. این زنان در خودشان گم شده اند، زندگی در کنار همسرشان مانند ایستگاهی از بیکاری و بی معنایی پس از تلاش های مفصل در انجام اموری جدی قبل از ازدواج بوده است مانند دریافت مدرک دانشگاهی تا قبل از ازدواج، به دست آوردن مقداری پول برای تهیه جهیزیه، تحویل دادن پروژه های کاری قبل از ازدواج. ازدواجشان و انتقال به خانه همسر برای گروهی از زنان این طبقه مساوی با خانه نشین شدن، بی برنامه شدن و البته همراه با پاره ای ازتوقعات خانواده پدری و اطرافیان دربهبود علمکرد ایشان می تواند باشد. در چنین شرایطی فضای دلنشین زندگی مشترک تبدیل به برزخ بیکاری و بی حاصلی می شود. لوگوتراپی را برای این طبقه از زنان بسیار مؤثر می دانم. باتمام مقاومت هایی که زنان باهوش دربرابر یافتن معنا و پذیرش مسوولیت درقبال آن دارند، معمولا پس از درمان بازگشت علائم افسردگی و اضطراب در این افراد کمتر اتفاق می افتد. اگر خواننده این متن هستید و خود را در این طبقه می یابید به این سوال بنیادین باید پاسخ دهید: ارزش زندگی به چیست؟/ زندگی شما چطور معنادار می شود؟ /هدف غائی شما از زندگی چیست؟ نگران نباشید آنان که در تلاش واقعی برای یافتن پاسخ این سوال هستند به سرعت پاسخ آن را نمی یابند . زمانی را برای پیدا کردن پاسخ این سوال نیاز دارید، بخوانید، عکسهایتان را ورق بزنید، فکر کنید، نقاشی بکشید، بنویسید،  تکنیک های خوشفکرانه ی مادربزرگتان /... را مرور کنید. نواری از افکارتان پر کنید، و بدان فکر کنید و بازهم بخوانید، معنای زندگی را نباید از کسی بیاموزید باید خودتان بیابید و انتخابش کنید.

* زنانی که نیاموخته اند چگونه به همسرشان مهر بورزند و او را عاشق خود کنند، و از طرفی احساس می کنند که خانواده همسرشان ( مادرشوهر و ...) پسرشان را احاطه کرده اند و اجازه نمی دهند این زنان عشق ورزی را در خلوت با همسرشان تجربه کنند تبدیل به زنانی با درجاتی از احساس شوربختی و بدبختی می شوند. این زنان به شدت از مشکلات عدم عزت نفس و اعتماد به نفس رنج می برند. پیوسته خود را در حال رقابت با مادرشوهر و خواهر شوهر در جلب نظرهمسرشان می بینند. هنگام دیدار با خانواده همسر احساس اضطراب می کنند، یا دلشان زود می گیرد و می خواهند خانه قوم شوهر را ترک کنند یا احساس می کنند که قلبشان نا منظم می زند، سرشان زود درد می گیرد، مزه غذاهای خانه فامیل شوهر برایشان عجیب است، آداب معاشرت خانوادگی آنها به نظرشان نامطلوب و کنارنیامدنی است. بعید نیست که زنانی که در این دسته قرار می گیرند احساس کنند دارند از برخوردهای زننده مادرشوهرشان با پسرشان حالت تهوع می گیرند. مشکل به خانه فامیل شوهر ختم نمی شود. این زنان وقتی هم که با شوهرشان در خلوت خانگی خود هستند، مرتب در حال نشخوار ذهنی حرفها و برخوردهای خانواده شوهرشان هستند. گاهی حوصله روابط عاطفی و زناشویی با همسرشان را نیز ندارند. وقتی در کلینیک از آن ها می پرسیم در هنگام بی حوصلگی نسبت به همسرتان چه افکاری از ذهنتان می گذرد؟ می گویند: من هیچوقت برای شوهرم کم نمی گذارم اما شوهرم به من بی اعتناست، اما خدا نکند مادرش اینجا باشد تمام فکر و ذکر او مادرش است!. می گویم چه افکار جنسی از ذهنتان خطور می کند؟ می گویند: با وجود خانواده شوهرم چه جذابیت جنسی برای همسرم دارم؟! من خیلی بدبختم چرا شوهرم با من ازدواج کرد؟ مشکل در ضعف شناسایی ارزشهای خود و توانایی های خود و از طرفی شدت یافتن خطاهای شناختی در این زنان است.

چاره چیست؟ خطاهای شناختی در این افراد به وفور یافت می شود، اگر کمی مهارت های ارتباطی، کمی مثبت نگری و هدفمندی را در کار کنند بسیار حال و روزشان متفاوت خواهد شد. اما به هر حال نجات از بدبختی کاذب به همتی عالی تر از "کمی از این هنر و کمی از آن هنر استفاده کردن" احتیاج دارد. به طور بالینی شواهدی از مشکلات جنسی در روابط زناشویی این زنان دیده نمی شود، اما نارضایتی جنسی در این زنان دیده می شود. چاره این جاست که این افراد باید به افکارشان سر و سامانی بدهند، آیا خود را کمتر از آنچه هستندنمی بینند؟ آیا بهترین بودن و بهتر از این بودن را به ترتیب از خود و همسرشان متوقع نیستند؟ آیا این زنان به لحاظ آموزشی کاملا به تفاوت نقش خود و دیگر زنان اطراف همسرشان آگاه هستند؟ آیا خود را بدون دلیل عقلانی با دیگران مقایسه نمی کنند؟ آیا این زنان خود را سالم می بینند؟ خود را زیبا می بینند؟ خود را جذاب می دانند؟ خود را موثر می دانند؟ دلایلشان چیست؟ آیا این دلایل منطقی هستند؟  اگر خیر، آیا تلاشی برای بهبود ذهنیتشان می کنند؟ آیا با همسرشان درباره خودشان سخن گفته اند؟ منظورم انتقاد کردن از شوهر نیست، تذکر دادن به شوهر نیست، بلکه آیا لحظاتی را با همسرشان سپری کرده اند که از او بخواهند " عزیزم، تو درباره من چی فکر می کنی؟ از روزی که عقد کردیم تا حالا چه چیزهایی در شخصیت من برای تو تازه و جالب بوده؟" و آیا وقتی از همسرشان شنیدند، با محبت و بدون مخاصمه ویژگی های زیبا و مثبت همسرشان را به او گوشزد می کنند؟ آیا نمی خواهند که کامل ترین و بهترین باشند؟ و آیا این بهترین بودن واقعی است؟ آیا احساسات منفی که در محیط خانواده پدری همسرشان تجربه می کنند ناشی از این نیست که به اندازه ای که برای خودشان حساب می کرده اند در مرکز توجه نبوده اند؟ یا ناشی از این نیست که خانواده ی خود را بهتر و کاملتر، شهری تر، با فرهنگ تر، فهمیده تر، با ملاحظه تر ... از خانواده همسرشان می دانند؟ آیا این طرز تلقی کمکی به شادی و سازگاری آن ها در محیط جدید کرده است؟ اگر این همه بهتر بودید چرا وصلت کردید؟ حتما به دلیل مُحَسَّناتی که از پی این وصلت فراهم می آمد یا شباهتهایی که بین دو خانواده پیش از وصلت بیشتر از اکنون مورد توجه قرار می دادید. آیا از سرگذشت زنانی نشنیده اید که واقعا با وجود فضائل و برتری هایی که داشته اند در خانواده همسرشان خوشی، رشد، شادی و پیشرفت را به ارمغان آورده اند؟ این زنان چگونه اندیشیده اند و چگونه عمل کرده اند که احساسات منفی شما را تجربه نکرده اند؟ مسلما به خاطر خوبی هایی پسندیده شده اید و به همسری شوهرتان در آمده اید، آیا هنگامی که آن احساسات منفی را تجربه می کنید چهره تان، رفتارتان، کلامتان به اطرافیان احساس خوبی می دهد؟ اگر برخورد نا مناسبی هم با شما می شود، بخشی از آن وابسته به برخورد خود شما هم هست. ضمن این که همیشه راههایی وجود دارند که برخورد نامناسب دیگران با خودتان را بهبود ببخشید، بیایید بیاموزید چگونه برخوردهای اجتماعی تان را همراه با افکارتان زیبا تر و دوستانه تر بکنید به این ترتیب ازاین بدبختی کاذبی که ذهنیت شما را فراگرفته است نجات پیدا می کنید و عشق به همسر و عشق او نسبت به خود را بیشتر و پررنگ تر خواهید دید. در این باره می توانیم به طور فردی با هم گفتگو کنیم.

* زنانی که زبانشان زنانه نیست، تلخ و گزنده است، با وجود مهرورزی کلی به همسرشان نسبت به او زبانی تند و منتقد دارند و همیشه از حمایت نشدن توسط همسرانشان ناراضی هستند، معمولا احساس بدبختی می کنند. این زنان معمولا به لحاظ رفتاری و گفتاری مورد انتقاد همسرشان هستند. اگر چه این زنان ممکن است در کلینیک نمونه هایی از بدزبانی همسر، یا توهین او را به خاطر بیاورند اما نمونه چت ها، اس ام اسها، و مشاجرات کلامی که با همسرشان دارند شواهد بسیار زیادی از خرابکاری این خانم ها در روابط کلامی فراهم می کند. این زنان معمولا هیچ انتقادی را در لفافه ی "قربونت برم" بیان نمی کنند. وقتی انتقاد می کنند نقش استاد داور پایان نامه های دکتری را می خواهند بازی کنند، و البته با ادبیاتی قهر آمیز، یعنی از بالاسر، با تحقیر و تندی انتقاد می کنند. برخی از زنانی که در این طبقه قرار می گیرند، فحاش هستند، شاید به همسرشان فحش ندهند اما خواهر شوهر / پدرشوهر/ خلاصه رقیبی می یابند که زیبنده دشنام هایشان باشد. این زنان به شدت احساس ملال و پر خوابی می کنند. معمولا مطالبات جنسی از همسرشان دارند و خود را گرمتر، قویتر، و دوست داشتنی تر می دانند و همسرانشان را مردانی ناتوان و زبون در اداره جنسی همسر و بیکفایت در مقابله با خطاهای خانواده نخستین ( پدر و مادر و قبیله خود) می دانند. معمولا کلینیک و مشاهدات بالینی ما مشکلات آسیب شناختی ویژه ای را در خصوص سردمزاجی و ناتوانی جنسی شوهران این زنان نشان نمی دهد، اما می توان گفت شوهرانشان کمتر از این زنان دشنام می دهند و برخی از آنان با محرومیت دادن به زنان در خصوص روابط زناشویی سعی در کنترل نیش عقرب پنهان شده در همسرانشان دارند. یکی از عوامل ایجاد مشکل در خانواده این زنان این است که مردانگی همسرانشان را تشویق نمی کنند و ناتوانی خود در روابط کلامی را زیر نقاب انتقاد از اضافه وزن همسر، یکنواخت بودن رویکرد مرد در روابط زناشویی، بی توجهی مرد به زن پس از آخرین قهر و بهانه هایی نظیر این پنهان می کنند. طیفی از این زنان که در روابط اجتماعی خود خصوصا با همسرشان دچار کاستی هایی هستند طیفی از رفتارهای پرخاشگرانه را از بی اعتنایی تا پرخاش کلامی و جسمانی نشان می دهند. طیف دیگری که رفتارهای انتقادی برون گرایانه مانند پرخاش را ندارند، معمولا خلقی افسرده، اشکبار و ترش رو ، ساکت و در خود فرورفته را نشان میدهند. این زنان مرتب اظهار بدبختی می کنند و البته برای خوشبختی خود گام خاصی برنمیدارند. از نظر این زنان، متهم اصلی زندگی شوربختانه این زنان شوهرشان است که درکشان نمی کند، هیچوقت حمایتشان نمی کند و هیچ وقت به طور جدی به خاطر همسرجلوی روی مادر/پدر ... نایستاده است و این نشان دهنده ناتوانی مرد و عدم حمایت همسر است. عامل احساس بدبختی این زنان از نظر خودشان عشق نورزیدن واقعی شوهرشان  به آنهاست و از نظر ما ضعف در مهارتهای ارتباطی زن و شوهر با یکدیگر در سایه خطاهای شناختی خاصی که به رفتار های غلطشان دامن می زند.

چاره چیست؟ این زنان از جهت ازدواج مشکل پاتولوژیکی ندارند، اما بخش هایی از شخصیتشان در بهبود روابط زناشویی شان اختلال ایجاد می کند. به هر حال احساس بدبختی کاذب خود حاصل خطاهای شناختی است، چه تعمیم ناروا، چه اغراق بی دلیل، چه منفی انگاری غیر منطقی. افکاری که به سوی این خطاهای شناختی حرکتتان می دهند را باید بشناسید، و به خود کمک کنید. باید با خودتان تمرین کنید خوب حرف بزنید و حرفهای خوب را هم خوب بزنید. باید کسی به شما بیاموزد که کلماتتان چه اثری بر روابط بین فردیتان می گذارد. به الگویی شاید احتیاج داشته باشید که دل به دست آوردن، شاد بودن و در عین حال حمایت کردن از همسر را به شما بیاموزد. دیدن فیلم " یک حبه قند " را توصیه می کنم. برای شما دقت در شخصیت خواهر بزرگ خانواده که لهجه یزدی اش را حفظ کرده اما همسرش با لهجه اصیل خراسانی ( مشهدی) سخن می گوید در قیاس با دیگر خواهرها باید جالب باشد. محور داستان چیز دیگری است و شخصیت های اصلی افراد دیگر اما به شخصیت این خواهر با نگاهی خاص دقت کنید. بسیاری از زنانی که در این طبقه قرار دارند و برای مشاوره مراجعه می کنند بر خلاف گروه های قبل زحمات زیادی را در طول سالها زندگی مشترک کشیده اند، فداکاری های بسیاری و زحمات قابل توجهی کشیده اند، اما همیشه از یک بابت نقص داشته اند: خوش زبانی و خوش فکری. همسرانشان عموما به این نکته که ما پس از آنچه از بانو می شنویم دل و دماغ تمجید از زحمات او را نداریم اشاره می کنند و کم کاری خودشان در ایفای نقش حامی را به پای نقیصه مشهود همسرشان می گذارند. اما نقطه امیدواری در این جاست که حتی پیشرفتهایی را در زندگی مشترک زنانی که پی از 25 سال زندگی مشترک به این اشکال خود اعتراف می کنند و در پی رفع آن هستند در کلینیک می توان مشاهده کرد.  اگر در سالهای آغازین زندگی مشترک هستید و متوجه این موضوع شده اید، پیش از این که حریمهای میان شما شکسته شود یا همسرتان هم مشابه شما رفتار کردن را بیاموزد و کار درمان سخت تر شود، به خودتان فرصتی بدهید برای رشد کردن و بهبود یافتن. یادتان باشد اگر کرم ابریشم از پیله اش بیرون آمد دیگر کرمی زمین گیر نیست، پروانه ای است که پرواز را پیش رو دارد.

برای همه بانوانی که به بهبود زندگی شخصی و زناشویی خود می اندیشند بال هایی به وسعت شادمانی و سلامتی را آرزو می کنم.

 در پایان به آن دسته از زنانی که خود را به دلایلی نظیر مشکلات اخلاقی همسر، خیانت، پرخاشگری و آزار، عدم تعهد وجدانی و کاری همسر، اعتیاد، دزدی، دروغگویی و دلایلی مشابه شوربخت و ناکام تلقی می کنند، توصیه می کنم خود را مقهور شرایطشان نبینند و برای بهبود ان گام بردارند ، در این مسیر من و همکارانم در حد توان و تخصصمان برای یاری به آنان نیز آماده خدمت هستیم.

 

 

 

نویسنده : زینب عابدینی نسب ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٢
comment نظرات () لینک