وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ خدا کیست؟ who is God

علی آخرین آجر خانه ی اسباب بازی اش را چید و گفت من وقتی بزرگ شدم یک خانه ی بزرگتر و محکمتر می سازم. مامان گفت: به امید خدا پسرم. فاطمه گفت: خدا به من هم کمک می کند تا یک خانه ی قرمز و بزرگ بسازم. مامان گفت: خدا به همه ی بچه هایی که فکرهای خوب می کنند کمک می کند.

 علی و فاطمه از مامان پرسیدند: خدا کیست؟ مامان گفت بیایید تا نشانتان بدهم. بعد پیشانی علی را بوسید گفت: خدا همان کسی است که صورت من و تو و همه را آفریده، و از ما می خواهد به صورت یکدیگر لبخند بزنیم. بعد به صورت فاطمه نگاه کرد و گفت : خدا از ما می خواهد صورت یکدیگر را به هر شکلی که باشد دوست بداریم.

 مامان کیف پولش را نگاهی کرد و گفت: خدا همان کسی است که هیچ خدایی جز او نیست. همان کسی است که بزرگترین سختی ها را به راحتی حل می کند. بعد دست علی و فاطمه را گرفت و به طرف پنجره برد و گفت: خدا همان کسی است که همه چیز را می بیند هر چیزی که در آسمان ها و هرچیزی که در زمین است. علی پرسید: حتی اگر چیزی زیر تخت من باشد؟ مامان گفت : هر چیزی حتی آن زیر را.

 فاطمه گفت: خدا همه چیز را می داند حتی اگر چیزی توی قلب من باشد؟ مامان گفت: هر چیزی را که در قلب کوچک تو باشد خدا می داند، خدا همه ی حقیقت را می داند. خدا کسی است که همه ی بندگانش را می بیند و مراقب آنهاست.

 علی پرسید: حتی اگر مردی توی زمین در معدنی به تنهايي کار کند خدا او را می بیند؟ مامان گفت: بله عزیزم ، خدا اعماق زمین را هم می بیند.

 
فاطمه پرسید: حتی اگر ما در مدرسه باشیم؟ مامان گفت: بله  هر جایی که باشیم خدا باماست و از ما می خواهد با یکدیگر دوست و مهربان باشیم.

 خدا همان کسی است که شب و روز را آفریده است تا شب استراحت کنیم و آرامش پیدا کنیم و روز فعالیت کنیم و تغییری ایجاد کنیم.

 خدا همان کسی است که ستارگان درخشان را آفریده و خودش مراقب است که آسمانی زیبا بالای سر ما باشد و از ما می خواهد زیبایی های زمین را زیر پای خودمان نگهداریم.

  علی پرسید: آیا خدا همه ی کهکشان ها را می شناسد؟ و اگر آدمی به فضا برود بازهم خدا او را می بیند؟ مامان گفت: بله خداست که همه کهکشان ها را می شناسد، ما آدم ها مقداری از کهکشان ها را می شناسیم. خدا با ماست هرکجا که باشیم، حتی اگر خیلی دور برویم و بتوانیم بیرون از کهکشان راه شیری بستنی بخوریم، باز هم خدا را ما می بیند. بچه ها خندیدند و آرزوهای بزرگتری به ذهنشان رسید.

 مامان ادامه داد: خدا همان کسی است که به ما غذا می دهد، لباس می پوشاند، از خواب بیدارمان می کند و گاهی هم از ما می خواهد به کسانی که لباسی ندارند یا غذایی ندارند یا جایی برای خوابیدن ندارند کمک کنیم. فاطمه پرسید: چرا خود خدا به آن ها هم جا و غذا و لباس نمی دهد؟ مامان گفت: دلایل زیادی دارد ، یکی از دلایلش این است که گاهی خدا به دست بعضی از آدم ها به بعضی دیگر کمک می کند. این طوری آدم ها بیشتر با هم آشنا می شوند و شاید با هم دوستی کنند و از تنهایی در بیایند.

 علی پرسید: من دوست دارم با خدا حرف بزنم. خیلی وقت ها هم خودم تنهایی با خدا حرف می زنم. بابا به من گفته است که اگر نماز بخوانم دیگر جدی جدی با خدا حرف زده ام.

 فاطمه پرسید: خدا هم با ما حرف می زند؟ مامان گفت: وقتی حرفهای خدا را بخوانی خدا با تو حرف می زند.

 علی پرسید: حرفهای خدا کجاست؟مامان گفت: خدا حرفهایش را به آن آدمهایی گفت که همیشه به حرفش گوش می دادند. خدا بعضی از آنها را انتخاب کرد و حرفهایش را به آنها گفت. خدا نوح و ابراهیم (ع) را از میان مردم انتخاب کرد و از مردم خواست تا به حرف آنها گوش کنند و تنها خدا را بپرستند. خدا همان کسی است که چوب دستی موسی(ع) را تبدیل به ماری کرد و خیلی کارهای عجیب دیگر انجام داد تا مردم به راه خدا برگردند.

 خدا همان کسی است که عیسی (ع) را آفرید ووقتی یک نی نی کوچک بود با او حرف زد تا نشان بدهد تنها خداست که کارهای غیر ممکن را می تواند انجام دهد.

 خدا همان کسی است که محمد(ص) را از میان مردم انتخاب کرد و از همه ی ما خواست تا مثل او مهربان و صبور باشیم ، و کم کم همه ی دنیا را پر از خوبی کنیم. حرفهای خدا در کتاب خدا نوشته شده است. بعضی از حرفهای خدا در تورات نوشته شده، بعضی از حرفهای خدا در انجیل نوشته شده و آخرین حرف خدا قرآن است. این آدمهای بزرگ پیامبران خدا هستند.

 ما هر کجای زمین زندگی کنیم، آدم و حوا پدر و مادر ما هستند و همه با هم خواهر و برادریم. خداوند ما را آفرید تا دوستمان داشته باشد، آیا ما هم با کارهای خوب نشان می دهیم که خداوند را دوست داریم؟