وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ گفتارهای دینی - تشیع. shia studies

جَابِرٌ قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: دَخَلَ عَلَى أَبِي قَوْمٌ، فَقَالَ لَهُمْ: مَا لَكُمْ وَ لِلْبَرَاءَةِ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ؟ إِنَّمَا أَخَذْتُمْ‏ أَخْذَ الْخَوَارِجِ‏، ضَيَّقُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى بَرِئَ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ، إِنَّ أَمْرَنَا أَوْسَعُ مِمَّا بَيْنَ‏ «6» السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ، وَ إِذَا أَبْغَضْتَ الرَّجُلَ فَقَدْ بَرِئْتَ مِنْهُ‏ ( الأصول الستة عشر (ط - دار الحديث) ،ص229     [أخبار حميد بن شعيب عن جابر الجعفي‏] )

جابر جعفی می گوید شنیدم امام صادق فرمود: گروهی نزد پدرم امام باقر رفتند، پس پدرم به آنها فرمود: چرا برخی از شما شیعیان از برخی دیگر برائت می جویید، به راستی که شما رفتار خوارج را در پیش گرفته اید که انقدر بر هم تنگ گرفتند که بعضی هایشان از بعضی دیگر بیزاری جستند. به راستی که امر ما اهل البیت وسیع تر از آن چیزی است که میان آسمان ها و زمین است، آنگاه که تو بغض و دشمنی کسی را به دل بگیری از او برائت جسته ای.

 

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ أَبِي مَرْيَمَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع لِسَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ وَ الْحَكَمِ بْنِ عُتَيْبَةَ شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ. امام باقر علیه السلام به دو نفر از مسلمانان معاصرشان فرمودند: به شرق و غرب رو کنید ( کنایه از این که به هر کجا بروید) علم درستی نخواهید یافت مگر آن چیزی که از نزد ما اهل البیت خارج شده است. (الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1،   ص 399، ح3 باب أنه ليس شي‏ء من الحق في يد الناس إلا ما خرج من عند الأئمة ع و أن كل شي‏ء لم يخرج من عندهم فهو باطل )

 

درس هایی که به نظرم از این دو حدیث می توان گرفت:

1- امام باقر علیه السلام رفتار اجتماعی شیعیان نسبت به یکدیگر به دلیل اختلافات فکری را نپسندیدند. ( همان کاری که خوارج با یکدیگر و نسبت به جامعه ی اسلامی داشتند، آن ها فهم شخصی شان از دین را مبنای حق و باطل قرار دادند و به دلیل اختلاف فهم با دیگران آن دیگران را تکفیر کردند و کارشان به جنگ نیز کشیده شد. )

2- قرار گرفتن در دایره ایمان، قرار گرفتن در دایره ی وسیعی است، به راحتی نمی توان دیگران را به دلیل اختلاف دیدگاه در مقدمات وصول به حق تکفیر کرد. این رویکرد باز ضد تلاش برای رسیدن به حق نیست، چرا که در دیدگاه اهل البیت ، مانند حدیث اول این متن، مبنا این است که به " امرنا" وابسته باشیم یعنی حق را در مسیر اهل البیت بدانیم، اما در مقابل از درشتی کردن در برابر دیگران به دلیل اختلاف در دیدگاه نیز بپرهیزیم. هنر همزیستی مسالمت آمیز با دیگران خصوصا هم اعتقادها را داشته باشیم و به جای تاکید بر تفاوت های بسیار بر شباهت ها تاکید کنیم.

3- بر اساس درسی که از دیگر آموزه های ائمه دین نظیر روایت شریفه ی "شَرِّقا و غَرِّبا" می گیریم در جستجوی حق باشیم و با وجود آشنایی با دیدگاه های بشری خود را بی نیاز از یافتن حقائق در معالم رسیده از ائمه دین ندانیم.  این جستجو گری و عطش یافتن حق نباید در ما تعصب در یافته های شخصی مان را ایجاد کند به طوری که دیگران را بی ارزش بدانیم و در سدد دوری از آن ها باشیم و راه را در یافتن حقایق بسیار بر خود ببندیم.

4- در مسیر یافتن حقائق دین مبنای حق را نه یافته های خودمان ، که عقل، قرآن و بیان پیامبر خدا و اهل بیت معصومش قرار دهیم و فریفته ی نگاه های متعدد دیگران نباشیم.

 

 _________________

 

سخنرانی زینب عابدینی نسب به مناسبت شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها ، بخش اول، تورونتو، اپریل 2014

312- ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ مَالِكِ بْنِ عَطِيَّةَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع قَالَ: لَا حَسَبَ لِقُرَشِيٍّ وَ لَا لِعَرَبِيٍّ إِلَّا بِتَوَاضُعٍ وَ لَا كَرَمَ إِلَّا بِتَقْوَى وَ لَا عَمَلَ إِلَّا بِالنِّيَّةِ «1» وَ لَا عِبَادَةَ إِلَّا بِالتَّفَقُّهِ أَلَا وَ إِنَّ أَبْغَضَ‏ النَّاسِ‏ إِلَى اللَّهِ مَنْ‏ يَقْتَدِي‏ بِسُنَّةِ إِمَامٍ وَ لَا يَقْتَدِي بِأَعْمَالِهِ. الكافي (ط – الإسلامية)    ج‏8    234     حديث القباب ..... ص : 231

انسان براي بقا به سه جنبه  از وجود خود بايد توجه کند روح ، ذهن و بدن. به عبارتي اين سهبعد منشور حيات انسان را تشکيل مي دهند. انسان زنده انساني است که بدن سالمي داشته باشد. بدن سالم بدون ذهن فعال خاصيت انساني ندارد. و ذهن فعال براي فراتر رفتن از زندگي روزمره به معاني روحاني نياز دارد که روح انسان را سيراب کنند.هرکسي هنر برقراري تعادل ميان اين سه بعد را ندارد. در عين حال اين هنر هم پديده اي ذاتي نيست، آموختني است و پرورش دادني. اگر به خودمان نگاه کنيم مسلما نياز به برقراري اين تعادل را ميان جسم و ذهن و روحمان احساس مي کنيم. و طبيعي است که براي پاسخ به آن در جستجوي انسانهايي خواهيم رفت که قهرمان و اسوه ي جهاني تعادل ميان ابعاد وجودي انسان باشند.

شايد پيدا کردن زناني که جسم سالم و زيبا ، ذهن فعال و صاحب ايده و روح تعالي يافته داشته باشند کار ساده اي نباشد. زنان در ادوار مختلف تاريخ گرفتار مسائلي بوده اند که فرصت تعادل را از آنان ستانده است. از گذشته تا کنون زنان در بسياري از جوامع گرفتار جهل، گرفتار دنيا گرايي و مصرف زدگي، گرفتار خشونت و ظلم خانگي و اجتماعي، و مشکلات ديگر بوده اند. البته زناني هم سراغ داريم که در ادوار متعدد تاريخي با هنرمندي تمام الگوي تعالي و تعادل در منشور حيات شده اند. هاجر همسر حضرت ابراهيم و مادر حضرت اسماعيل نمونه ي زن نيرومندي است که براي بقاي خود و فرزندش از تلاشي اميدوارانه و خالصانه دست برنمي دارد تا در سرزمين خشک و خشن مکه پسرش را به ياري خدا رشد مي دهد ، خلوص او و اميدواري او براي چاره کردن مشکلش براي من نماد سرسختي و اميد و پشتکار بوده است ان چنان که خداوند ياد او را باواجب کردن سعي ميان صفا و مروه تا روز قيامت جاودانه کرد. اما زمان بسياري ميان ما فاصله افتاده و جز همين چيزي از او نمي دانيم.

خديجه همسر پيامبر نيز نمونه ي ديگري از اين زنان ترقي يافته و قهرمان است. بانويي که در دوران تاريک جاهليت در سرزميني که برخي قبايل زنان را زنده به گور مي کردند و برخي به تجارت زنان و کنيزان خود مي پرداختند ، از سوي چنين جامعه تاريک و الوده اي لقب " طاهره" را دريافت کرد. به دليل حسادت ها و سياست بازي هاي کثيف عصر خلفا تاريخ اجازه پيدا نکرد تا تصوير روشن تري از او به ما ارائه کند اما مي دانيم در روزگاري که برخي زنان قرباني جهالت و بيماري هاي روحي جامعه ي جاهلي بودند خديجه ان قدر استقلال راي و استحکام شخصيت و و قواي مديريتي داشت که از معدود زنان بازرگان و خوشنام حجاز شد. دقت او در انتخاب نيروي امانت دار و شايسته کار موجب شناخت دقيق تر او از پيامبر شد و به ازدواج آن دو انجاميد. وفاداري پيامبر به خديجه و محبت فوق العاده اين دو به يکديگر بر کسي پنهان نيست. خديجه دومين کسي است که اسلام آورد و نخستين زني است که مسلمان شد .کسي که با تمام دارائيهاي مثال زدني اش گرفتار تجمل و دنياگرايي وشهرت طلبي نشد و تمام اموالش را در دوران سخت محاصره اقتصادي بني هاشم براي حمايت و مراقبت از مسلمانان و عشيره پيامبر خرج کرد. پيامبر تا زماني که خديجه زنده بود همسر ديگري نداشت و پس از مرگ خديجه آنقدر از نيکي هاي خديجه ياد مي کرد که برخي همسرانش حسد ورزيدند.  امامان معصوم ما پيوسته به پاکيزگي شخصيت و نيک منشي مادرشان خديجه باليده اند. (برای نمونه تعبير دعای ندبه درباره ی خديجه را ببينيد)

پس از خديجه افق نگاهم را خورشيد تابنده ي فاطمه پر مي کند. شخصيتي آسماني که فرشتگان با او هم سخن مي شدند و پيامبر او را محدثه يعني هم سخن ملائک مي ناميد. فاطمه کسي است که مظهر تعادل جسم و ذهن و روح است. زيبايي و سلامتي اش بارها در خاطره زنان مهاجر در مدينه نقل شده است. انس بن مالک می گويد: سألت أمّي عن صفة فاطمة فقالت: کانت کأنها القمر ليلة البدر أو الشمس کفرت غماماً أو خرجت من السحاب، و کانت بيضاء بضّة»[1]

از مادرم درباره ويژگي فاطمه عليها السلام پرسيدم؛ پس گفت : او مانند ماه شب چهارده بود يا نظير خورشيدي بود که ابرها او را پوشانده باشند يا خورشيدي که از زير ابرها خارج شده باشد ؛ رنگ او سفيد لطيف و مخصوصي بود.

زيبايي روح و ذهن حضرت فاطمه چنان است که شب عروسي اش در پاسخ به گدايي که لباس کهنه اي از ايشان خواسته بود لباس نو شب عروسي اش را اهدا مي کند. ( ايا تصور ما هم اين هست که زيباترين حالت ما براي همسرمان وابسته به برق لباسمان نباشد؟ آيا آن قدر آرامش روحي داريم که اگر لباس و ظواهرمان زيباترين نباشد مرتب به اين که ديگران درباره ي ما چه فکري خواهند کرد حساس نباشيم؟) احساساتش وابسته به حق و خداست نه نيازهاي آني اش. پيامبر درباره ي ايشان مي فرمايد ان الله يغضب لغضب فاطمه و يرضي لرضاها خشم و خشنودي اش خشم و خشنودي خداست. بلنداي معنوي اش چنان است که در مناجات هاي شبانه بارها دعا به جان همسايگانش را بر نيازهاي خودش مقدم مي دارد. بي نيازي اش به مسائل دنيوي چنان است که زندگي ساده اش با دريافت عوائد فدک تغييري در وضع و ظاهر زندگي اش ايجاد نمي کند و رسيدگي به فقراء مدينه را بر هر کاري مقدم مي دارد. تعادل جسم و جان و ذهن فاطمه به حدي است که وزن سخنم را به سوي خود مي برد. به نظرم رسيد که هر روز مقداري از ويژگي هاي حضرت فاطمه را بيان کنم و از او به عنوان الگوي زيبايي ها درسهايي بياموزم. امروز قدري درباره ي نقش مادرانه و همسرانه ي حضرت زهرا صحبت کنيم. 

روايتي که از حديث کساء به دست ما رسيده در حقيقت بيان شان نزول آيه ي تطهير است و ماجراي استجابت دعاي رسول خدا در عصمت اهل بيتشان . در عين حال يک لايه ي دروني تر دارد که خبر از بخشي از شخصيت و زندگي خصوصي حضرت زهرا مي دهد. ادبيات حضرت زهرا در گفتگو با فرزندان و اعضاي خانه بسيار شيريني و شنيدني است. وقتي پيامبر مي فرمايد ضعيف و کم توان شدم و نياز به استراحت دارم ايشان با آرامش و توکل بر خدا مي فرمايند: پدرجان ازناتواني به خدا پناه مي برم. اين بيان را مقايسه کنيد با حالت برخي از ما که وقتي درشرايط مشابه قرار بگيريم عبارتهايي مثل واي چه بلايي برسرم امد يا خاک برسرم و اغراق هايي از اين دست را در حوادث پيرامونمان مي کنيم. که خوب اين اغراق و فاجعه پنداري آرامش ديگران را هم از ايشان مي گيرد. در حديث کساء وقتي بچه ها سراغ مادر مي آيند حضرت فاطمه برخوردشان با دو پسرشان بسيار منصفانه است به هر دو پسر عنوان محبت آميز مي دهند يکي را بهتر از ديگري خطاب نمي کنند و خطابشان هم به بچه ها بسيار عاطفي و زيباست: اي نور چشمم، اي ميوه دلم !

در جلسه ی بعدی به درسهايي که از فاطمه زهرا در خصوص مادری می توان آموخت اشارات بيشتری خواهم داشت.



[1]( ابن شهرآشوب، بی تا، ۳/۳۵۶؛ حاکم نیشابوری، بی تا، ۳/۱۶۱؛ طبری، ۱۴۱۳ ق، ۱۵۰؛ مجلسی،۱۴۰۳ق،۴۳/۶؛ زرندی حنفی،۱۳۷۷ق،۱۸۰؛ امینی،۱۳۹۷ ق، ۳/۱۸).

*****

سخنرانی زینب عابدینی نسب به مناسبت شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها ، بخش دوم، تورونتو، اپریل 2014

"مادری کردن را از فاطمه بياموزيم"

در بخش اول بحث کرديم که انسان پيوسته درگير برقراري تعادل ميان سه بعد جسم، نفس و روح است. برقراري تعادل ميان اين سه بعد آموختني و پرورش دادني است. ما طبق آموزه هاي ديني مان انسانهای شاخصی را واجد کمال در برقراري توازن ميان ابعاد سه گانه منشور حيات بشري مي دانيم. انسانهايي که قهرمانان و الگوهاي بي نظير اين عرصه اند. شايد براي ما زنان يافتن نمونه هاي بزرگ از ميان بانوان کار ساده اي نباشد.

شايد پيدا کردن زناني که جسم سالم و زيبا، ذهن فعال و صاحب ايده و روح تعالي يافته داشته باشند کار دشواري باشد. زنان در ادوار مختلف تاريخ گرفتار مسائلي بوده اند که فرصت تعادل را از آنان ستانده است. زناني هستند که مدل زيبايي و خوش لباسي اند اما تاثيري در افکار بشر نداشته اند. زناني هستند که خوش فکر و صاحب ايده اند اما راهي به سوي معنويت باز نکرده اند. زناني هم هستند که علاقه مند به معنويات و روحانيات هستند اما خوش مشرب نبوده اند تا ديگران را همراه مسير معنوي که در پيش گرفته اند بکنند. از طرفي دقت در تاريخ نشان مي دهد که از گذشته تا کنون زنان در بسياري از جوامع يا خودشان گرفتار جهل، و يا دنيا گرايي و مصرف زدگي بوده اند، يا ديگران آنان را گرفتار خشونت و ظلم خانگي و اجتماعي کرده اند. يافتن زناني که تحت تاثير جريان هاي اجتماعي روزگار خودشان از برقراري تعادل ميان نيازهاي جسم و نفس و روح باز نمانده باشند کار دشواري است.

در بخش اول درباره ي هاجر اسطوره تلاش ، اميد و اخلاص صحبت کرديم ، درباره خديجه ملکه ي درايت، هوشمندي، و توحيد سخن گفتيم و تابش نور فاطمه زهرا ما را در بررسي زندگي اين بانوي ارزشمند متوقف کرد. از يادگارهاي زندگي فاطمه زهرا سلام الله عليها روايت شان نزول آيه تطهير است. تفصيل ماجراي نزول اين آيه بر پيامبر خاتم از زبان جابر بن عبد الله انصاري از قول فاطمه زهرا يکي از معدود شان نزول هايي است که در فرهنگ عمومي مسلمانان خصوصا شيعيان ماندگار و ديرآشنا شده است. مقصودم حديث کساء است. يکي از آداب و عادت بانوان در همايشهاي مذهبي ويژه بانونان در قرائت حديث کساء است . بارها در جمع بانوان شيعه ي ايراني، افغان، عراقي ، آفريقاي شرقي در مناسبتهاي اندوه و عزا، نذر و مهماني، و عروسي شاهد قرائت حديث کساء بوده ام. جا دارد با تاملي خاص تر به ادبيات حديث کساء بپردازيم. داستان از اين جا شروع مي شود که پيامبر خدا احساس ضعف و خستگي مي کنند و به خانه ي دخترشان فاطمه سري مي زنند و از ايشان مي خواهند که با ملحفه يا رو انداز گرم يمني ايشان را گرم کنند. حضرت فاطمه به جاي از خود بيخود شدن و دست پاچه شدن و خلاصه ناآرامي هايي که بسياري از بانوان امروزه در مواجهه با استرس و ناراحتي از خود بروز مي دهند با آرامش مثال زدني مي فرمايند پدرجان از خستگي و ضعفتان به خدا پناهتان مي دهم. پس از آن حسن و حسين عليهما السلام از بيرون وارد خانه مي شوند و هريک به لطافت و زيبايي به مادر مي گويند که بوي عطر پدربرزگ را مي شنوند. مادر هم با خوشرويي و قربان صدقه هاي سازنده بچه ها را به پدربزرگشان را راهنمايي مي کنند. سپس همسرشان اميرمومنان علي وارد خانه مي شوند و با احترام و محبت مورد استقبال همسر قرار مي گيرند و به سوي پيامبرهنمون مي شوند. وقتي فاطمه اطهر هم به جمع افزوده مي شود همگي مورد دعاي پيامبر قرار مي گيرند.دعاي پيامبر خدا تقاضاي تطهير روح و جسم و روان اين خانواده است. به طوري که رجس و ناپاکي در ذهن و رفتار و گفتار و کردار و جان اين پنج نفر راه نيابد. خداوند فرشته ي بزرگ جبرئيل را به سوي آنان مي فرستد و با نزول آيه ي تطهير دعاي پيامبر را مستجاب مي کند.  

حديث کساء  در کنار بحث هاي اعتقادي و کلامي که دارد، روايتگر ارتباط عاطفي سالم ميان مادر و فرزند و اعضاي ديگر خانواده است. برخورد عاطفي حضرت فاطمه با کودکانشان به طوري که آنها را به " ميوه ي دل " و "نور ديده" خطاب مي کنند، يا در برخورد با همسر با توجه به حضور مهمان در خانه که با احترام و محبت با کنيه او را خطاب مي کنند- اين خطاب به کنيه معادل "جان" و " آقا" پيش يا پس از نام همسر و يا هر فردي محترمي در زبان فارسي است- اين نوع رفتار ميان فردي درس آموز ما در روابط عاطفي درون خانه است. دقت در عبارات اين روايت از شان نزول ايه تطهير نشان مي دهد که با وجود تفاوت سني ميان دو پسر نونهال اين خانه مادر با هر دو به طور مساوي و برابر برخورد مي کند.

گاهي در ميان برخي خانواده ها شاهد برخورد غير منصفانه، و يا ترجيح و برتري دادن يک فرزند بر ديگري هستيم. گاهي تحت عنوان نظريه ارشديت در تربيت پسر يا دختر بزرگ را بسيار آزادتر، يا محترمتر مي شمارند و بقيه کودکان را زير دستان او مي شمرند تا هم خود را از بار تربيت کودکان سبک کنند و هم به خيال خام خود فرزند ارشد را محکم تر و جانشين خود بار آورند. صدمات و لطمات اين شيوه ي تربيتي در ايجاد حسادتها، دروني کردن بي کفايتي در کوچکتر ها و حتي پرورش قلدر و زورگو در نخست زادگان غير قابل انکار است.

رابطه ي ظريف و فکر شده ي حضرت زهرا با فرزندانشان را در ماجراي مسابقه و بازي امام حسن و امام حسين عليهما السلام هم مي توان يافت. داستان از اينجا شروع مي شود که دو پسر پنج شش ساله حسن و حسين عليهما السلام با هم مشغول نوشتن خطي مي شوند. بعد خطشان را نزد مادر مي برند و از او نظرش را درباره ي خطشان مي پرسند و حتي مي خواهند قضاوت کند. فاطمه اين بانوي خردمند مي داند که حسن بزرگتر است و قوه ي دستش بيشتر و حسين کوچکتر است و هنرش با توجه به سن و سالش قابل توجه است هرچند که خط به پختگي خط برادر بزرگ نباشد. بنابراين بچه ها را براي قضاوت نزد پدر مي فرستد تا در اين فاصله هم تحرکي بچه ها کرده باشند هم ارتباطي با پدر برقرار کرده باشند هم به جايگاه قضاوت پدر هم توجه کنند. بچه ها به پدر مي رسند و حضرت امير هم ايشان را سراغ پدربزرگ مي فرستند. پيامبر از خط بچه ها تعريف مي کنند و نيکويي هريک را برمي شمرند اما مي گويند هر يک را مادر انتخاب کرد او برنده است. همه نزد مادر مي روند و يک هم نشيني زيباي خانوادگي به مناسبت کار دستي بچه ها برگزار مي شود. حضرت فاطمه خط هر دو را خوب مي داند و مي فرمايد بچه ها يک مسابقه ي ديگر برگزار مي کنيم چرا که هر دو در خط خوب بوده ايد. گردنبندي به گردن مادر است که هفت مهره دارد. مادر مي گويد بچه ها من اين گردنبند را پاره مي کنم و دانه هايش را پخش مي کنم هرکسي دانه هاي بيشتري جمع کند برنده است. حسن سه مهره و حسين هم سه مهره. اما هنوز يک مهره پيدا نشده است. هر دو بيشتر مي گردند و نهايتا هر يک، نيم دانه مهره پيدا مي کند. گويا خدا هم مي خواهد برابري اين دو برادر را نشان دهد. دانه ي هفتم دو نيم شده بود، هر دو برابر شدند. برخورد منصفانه والدين و دقت در تعديل فضاي ارتباطي ميان برادران (يا خواهران) را مي توان آموخت. هماهنگي و هم فکري مادر و پدر و در حقيقت يکساني ارزشهاي فکري شان در تربيت فرزندان از ديگر درسهاي اين ماجراست.  اين داستان هم اولويت تربيت و شادي و رسيدگي به نيازهاي فرزندان نسبت به نياز به زيبايي و زر و زيور مادر را هم نشان ميدهد.  

 برخي از ما تصور مي کنيم بچه ها نمي فهمند. در حالي که بچه ها حساس ترند، دقيق ترند، هشيارترند و تاثيرپذيرتر. شايد کودکان نتوانند افکار و هيجانهايشان را به راحتي به زبان بياورند،  شايد برخي از برخورد هاي غلط ديگران را نتوانند به صورت کلامي انتقال دهند اما مکتب روانکاوي فرويد، مکتب شناختگرايي بِک تصديق مي کنند که مشکلات فکري بزرگترها گاهي ريشه هاي عميق در مسائل کودکي شان و خصوصا در برخورد با والدينشان دارد.

چرا فاطمه چنان مادري نباشد؟ چرا چنان همسري نباشد که اساس شخصيت او را پدرش رسول اکرم در نهايت سلامت و صلابت شکل داده بود. نامادري او از شيوه ي برخورد پيامبر با دخترش چنين روايت ميکند:

عايشه مي گفت: من احدى را نديدم كه از لحاظ سخن گفتن از فاطمه بيشتر برسول خدا شباهت داشته باشد هر گاه فاطمه بحضور پيامبر اعظم اسلام مى‏آمد پيغمبر اكرم به وى مرحبا و خوش آمد ميگفت، دست‏هاى فاطمه را مى‏بوسيده و او را بجاى خود مى‏نشانيد. هر گاه پيغمبر معظم اسلام نزد فاطمه ميرفت فاطمه از جاى خود بر ميخواست و بپدر خويش مرحبا ميگفت و دستهاى مباركش را مى‏بوسيد. [1]



[1] - زندگانى حضرت زهرا عليها السلام(ترجمه نجفى)،  بخش سوم درباره فضائل و مناقب و معجزات حضرت زهراء عليهاسلام ص : 27

 

***** 

سخنرانی زينب عابدينی در روز ميلاد پيامبر رحمت حضرت محمد و امام صادق عليهما السلام ، تورونتو، 19ژانويه 2014

عنوان: مهاجرت به سوی خدا

تاريخ  مهاجرت به سوي مدينه پايان صفر و ورود پيامبر به مدينه همراه حضرت امير و فواطم روز 12 ماه ربيع الاول ذکر شده است. مسلمانان هجرت پيامبر به مدينه را مبداء تاريخ خود برگزيده اند. وجود يك تاريخ معيّن و ثابت در زندگاني اجتماعي بشر ضروري است. مطالعه تاريخ نشان مي دهد كه همه امت ها و ملت هاي مختلف، تاريخ ويژه اي براي خود داشته اند و هر كدام از اين تاريخ ها، مبدأ خاصي داشته است. رويدادهايي مانند پيدايش بشر و هبوط آدم، توفان نوح، سال سرنگوني ابرهه در حمله به خانه خدا (عام الفيل) و... از مبدأهاي تاريخ بوده اند. نظر ما بر اين است که پيامبر نه واقعه ي ميلادشان و نه بعثتشان را مبداء تاريخ قرار ندادند. با اين که ميلادپيامبر و تحقق نشانه هاي آسماني که بر اين مولود مبارک تعلق گرفته بود منجمان امپراطوري هاي شرق و غرب دنيا را متوجه خود کرد. و تولد پيامبر باعث بروز برکت بر هر زميني شد که گام هاي پيامبر آن زمين را لمس کرده بود اما پيامبر خدا ميلاد خود را مبداء تاريخ قرار ندادند. دينشان را نيز دين محمدي نناميدند. چرا که او بنده ي خدا بود و قلب متواضع و روح بلند او همگان را به سوي خداوند فرا مي خواند. پيامبر ما پيام آور بندگي خدا و آزادي از قيد بندگي دنيا و بندگي نفس و رهايي از بندگي شکم و خواسته هاي خودخواهانه ورهايي از بندگي پوچي بود. بزرگي رسول الله نيز در همين عبدالله بودن و کامل ترين بنده ي خدا بودن است. در تشهد نماز نيز مسلمانان جهان گواهي  مي دهند که رسول خدا بنده خدا و فرستاده اوست. اگر چه در جزيره العرب مبدا تاريخ براي مدتي سال سرنگوني ابرهه در نظر گرفته شده بود که سال تولد پيامبر رحمت است اما پبامبر پس از انتقال به مدينه ، با اين که در اوج قدرت قرار گرفت، و نگاه ها بيشتر متوجه او شده بود، همچون انسان هاي عادي و غير الهي که سال تولدشان و سالگرد آن برايشان اهميت فوق العاده اي مي تواند داشته باشد ، عام الفيل و سال تولدشان را به عنوان مبداء تاريخي در نظرنگرفتند. سال بعثتشان را  نيز مبداء تاريخ قرار ندادند. چرا که سال نخست در ظاهر امر 3 نفر روي زمين مسلمان بودند: شخص رسول اکرم ، امير مومنان ، و خديجه ي کبري سلام الله عليها. اما خود پيامبر مبداء تاريخ را هجرت پيامبر و بعد بقيه ي مسلمانان به مدينه و تشکيل يک جامعه ي اسلامي قرار دادند .برخي تاريخ نويسان نيز اين مطلب را تأييد مي كنند كه بنيان گذار تاريخ هجري، شخص رسول اكرم صلي الله عليه و آله بوده است. از آن جمله، تاريخ طبري مي نويسد: «لَمّا قَدِمَ رَسُولُ اللّهِ صَلَي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَلْمَدينَةَ اَمَرَ بِالتّارِيِخِ؛ وقتي رسول اللّه صلي الله عليه و آله وارد مدينه شد، به ثبت تاريخ دستور داد.» همچنين حاكم از ابن عباس نقل مي كند كه: «تاريخ هجري از سال اول كه پيامبر به مدينه وارد شد، تعيين گرديد». در نامه صلحي كه امام علي عليه السلام به دستور پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله براي نصاراي نجران نوشت، به سال پنجم هجري قمري تاريخ خورده است. در اين رساله آمده است: «وَ اَمَرَ عَلِيّا اَنْ يَكْتُبَ فيهِ اِنَّهُ كُتِبَ لِخَمْسٍ مِنَ الْهِجْرَةِ؛ به علي عليه السلامدستور داد در آن نامه بنويسد كه اين نامه، در سال پنجم هجري نوشته شد». در روايت است كه سلمان فارسي از حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله وصيتي خواست و پيامبر به علي عليه السلام املا فرمود و حضرت نوشت. آن گاه در پايان اين نامه، پيامبر دستور داد در آخر نامه نوشته شود: «كَتَبَ عَليُّ بْنُ اَبيطالِبٍ بِاَمْرِ رَسُولِ اللّهْ فِي شَهْرِ رَجَبِ سِنَةَ تِسْعٍ مِنَ الْهِجْرَةْ؛ اين نامه به دست علي عليه السلامو به دستور رسول اكرم صلي الله عليه و آلهدر ماه رجب سال نهم هجري نوشته شد»

برخي مانند يعقوبي نقل کرده اند که ماجراي انتخاب هجرت پيامبر به عنوان مبداء تاريخ در زمان عمر اتفاق افتاد. حال ان که مدارک تاريخي ما خلاف اين موضوع رانشان مي دهد. ان چه که ما در تاريخ مي بينيم اين است که در دوره ي عمر محاسبه ي اغاز سال از ماه ربيع به محرم انتقال يافت. همان طور که سنت جاهليت عرب بود. اما ربيع الاول مقارن مهاجرت رسول الله به يثرب و تبديل يثرب به مدينه الرسول است. تلاش پيامبر رحمت براي دعوت همگان به توحيد و اصلاح اخلاق جامعه بسيار بود تا جايي که لطمات بسيآر و ازار هاي بسيار ديدند. و به فرموده ي خداوند به يثرب مهاجرت کردند. هر ان کسي که به خاطر عبادت ازادانه ي خدا و به نيـت الهي مهاجرت کرد و کساني که با همين نيت الهي ياور مهاجران شدند و انصار نام گرفتند در قران مورد تمجيد قرار گرفتند. اگر چه مسلمانان همه ي مهاجران اوليه را به يک چشم نگاه کردند و اين تعبير الهي که خالصان در اين مسير مورد رضايت خداوند هستند را فراموش کردند و به همگان گفتند رضي الله عنهم! در حالي که در ميان اين مهاجران کساني بودند که خداوند در سوره ي بقره و سوره انفال و توبه از انها تحت عنوان دورويان و منافقان ياد مي کند.

مجموعا مهاجرت در قرآن يک بار در خصوص ماجراي مهاجرت به سوي حبشه و رها شدن از دست ظالمان مشرک مکه و بار ديگر درباره ي مهاجرت به سوي مدينه و شکل گيري جامعه اسلامي به رهبري پيامبر خدا مورد توجه و بزرگداشت الهي قرار گرفته است.

يک تعبير ديگر که در قرآن در خصوص مهاجرت هست تعبير کلي تر مهاجرت به سوي خداست.

النساء : 100   وَ مَنْ يُهاجِرْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً و هر كه در راه خدا هجرت كند، در زمين هجرتگاه بسيار و فراخى و گشايشى يابد، و هر كه از خانه خويش هجرت كنان به سوى خدا و پيامبرش بيرون آيد سپس مرگ او را دريابد، همانا مزدش بر خدا باشد، و خدا آمرزگار و مهربان است. (100)

شايد اين که در اسلام مهاجرت پيامبر و مسلمانان به مدينه مبداء تاريخ در نظر گرفته شده است الهام بخش ما در مهاجرت دروني به سوي خداوند باشد.  العنكبوت : 26   فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ

 لوط كه به حضرت ابراهيم عليه السلام ايمان اورد گفت: من به سوى پروردگارم مهاجرت مي کنم که او سرفراز و داناست

اما پيامبر خدا به عنوان مبين حقيقي قران مراد از تعبير مومن، مسلم، مهاجر ، و مجاهد در راه خدا را چيزي فراتر از معناي ظاهري آن مي دانند.

19- أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي كَهْمَسٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ أَ لَا أُنَبِّئُكُمْ بِالْمُؤْمِنِ مَنِ ائْتَمَنَهُ الْمُؤْمِنُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ أَ لَا أُنَبِّئُكُمْ بِالْمُسْلِمِ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ وَ الْمُهَاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّيِّئَاتِ وَ تَرَكَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ الْمُؤْمِنُ حَرَامٌ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ يَظْلِمَهُ أَوْ يَخْذُلَهُ أَوْ يَغْتَابَهُ أَوْ يَدْفَعَهُ دَفْعَةً. الكافي (ط - الإسلامية)    ج‏2    235     باب المؤمن و علاماته و صفاته ..... ص : 226

رسول الله ميفرمايند که ايا به شما خبر بدهم که مومن کيست: مومن کسي است که مومنان ديگر او را بر جان و مالشان امين بشمارند، آيا به شما بگويم که مسلم کيست؟ مسلمان کسي است که ديگر مسلمانان از زبان او و دست او در امان باشند. مي دانيد مهاجر کيست؟ مهاجر قراني کسي است که از بديها به سوي خوبيها هجرت کرده باشد. هرانچه را که خدا حرام کرده است رها کند. اگر مومني يافتيد بدانيد که بر مومنان حرام است که به او ستم روا بدارند يا او را خوار کنند، يا بدگويي او را بکنند يا از او به طور نامناسبي دفاع کند.

مرحوم علامه مجلسي در شرحي که بر کتاب کافي نوشته اند در باره اين حديث مي نويسد»

اين که خداوند در قران کساني را که مهاجرت کردند و جهاد کردند تمجيد کرده است ظاهر آيات بيرون رفتن از سرزمين کفر به سوي سرزمين ايمان است همانطور که عده اي از مکه به مدينه مهاجرت کردند اما گفته مي شود که اين مهاجرت از مکه به مدينه ، لازمه اش رهاکردن خواسته هاي غير عقلاني دل، رهاکردن اخلاق ناپسند و اشتباهات است.اين که لوط مي فرمايد من به سوي پروردگارم مهاجرت مي کنم يعني قوم خودم و عادات و مسائل ناپسند انها را رها مي کنم و به سوي خداوند گام بر ميدارم. مجاهدت هم همين است روزي رسول الله به مجاهدان پيروز صدر اسلام فرمودند شما از کوشش و جهاد کوچک بازگشته ايد جهاد اکبر و بزرگتر کوشش براي ايجاد نيکي ها و فضائل در خويشتن ادمي است. [i]

پيامبر مي فرمايند مهاجر واقعي کسي نيست که از مکه به مدينه مهاجرت کرد و تمام خلقيات عرب جاهلي را هم با خودش به مدينه اورد. همه ي مهاجران مورد تمجيد خداوند قرار نگرفتند. اناني که خالصانه براي خداوندجهاد کردند و نه به طمع به دست اوردن امکانات دنيوي و قدرت گرفتن در سايه ي حکومت پيامبر مکه را رها کردند اينها کساني بودند که هسته ي نفاق را در مدينه شکل دادند و اوضاع اسلام را بعد از پيامبر به جايي رساندند که فرزند شومشان جريان تندروي وهابيت امروز و هرگونه انحراف در جهان اسلام است.  مهاجر نيکو که قران تمجيدش مي کند و مي فرمايد که از مهاجران خداوند راضي است به فرموده ي پيامبر کسي است که از بديها از سيئات مهاجرت کرده است. نه اين که مدح خداوند از مهاجران در قران محدود به کساني باشد که مهاجرت مکاني کرده اند . که البته اين نيک است . خداوند مي فرمايد اي بندگان من که ايمان اورده ايد زمين من پهناور است مرا بپرستيد. محدوديت هاي مکان، سختي که جامعه براي انجام شعائر الهي بر شما وارد مي کند، نبايد شما را از بندگي خداوند دور کند. اگر مي توانيد محيط را براي اطاعت خداوند فراهم کنيد روي محيط کار کنيد همانگونه که پيامبر بعد از زمينه سازي هاي 9 ساله در مدينه به مکه بازگشتند و خانه ي خدا را از وجود بتهاي ظاهري پاک کردند. اما در عين حال راه خداوند گشوده است و راهزني همچون نفس اماره ي به بدي ها و شيطان در کمين. اهل کفر دوست دارند که ما را از راه خدا باز بدارند: النساء : 89   وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ حَتَّى يُهاجِرُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصيراً

دوست مى‏دارند كه كاش شما نيز مانند آنها كافر شويد تا يكسان باشيد. پس، از آنان دوستانى مگيريد تا در راه خدا هجرت كنند. پس اگر [از اسلام و هجرت‏] روى برتافتند، هر جا آنان را يافتيد دستگيرشان كنيد و بكشيدشان، و از آنان كسى را دوست و ياور مگيريد (89)

به فرموده ي قرآن بايد تحت تاثير آن ها قرار نگيريم تا روزي که خداوند گشايش و نصرت الهي را براي نجات همه ي مومنان به دست امام زمان عليه السلام فراهم کند چرا که اهل کفر دوست دارند که شما را از راه رشاد باز بدارند. لذا همچنان هر روزه به سوي خدا مهاجرت بايد کرد.

براي مهاجرت به سوي ايمان صرفا مهاجرت به دار الايمان کافي نيست. مهاجرت قلب به سوي ايمان بايد صورت بگيرد.

اين که انسان بتواند ويژگي هاي اخلاقي، فکري و شخصيتي که نماينده دوران تاريک جاهليت است را از درون خود پاک کند يعني از دوراه جاهليت فکري به سرزمين فکر و فرهنگ اسلامي مهاجرت کرده است. خويشتن خود را از بديها پاک کرده و به سوي خدا مهاجرت کرده است.

هدف غايي اسلام پرورش کساني بود که پيرو مردي باشند که دستشان را در دست رسول خدا قرار مي دهد. کسي که پيامبر اکرم را در مهاجرت به مدينه ياري داد کسي که جانش را به خداوند فروخت در بستر پيامبر که در ديده مشرکان بستر مرگ و ترور پيامبر بود خوابيد تا پيامبر هجرت کنند و راه را براي رهبري مسلمين بعدي فراهم کنند. غايت اسلام پيروي از راه علي و تشيع است چرا که علي قرين و همکار و همراه پيامبر بود. علي و اموزه هاي فرزندان معصوم او ما را به کوچ حقيقي به سوي راه رسول الله و راه اسلام رهنمون مي شوند. يکي از توصيه هاي اميرمومنان از شيعيان حقيقي را خدمتتان ارائه مي کنم و از خداوند مي خواهم که ما را در اين مسير موفق تر بفرمايد.

الكافي (ط - الإسلامية)    ج‏2    236     باب المؤمن و علاماته و صفاته ..... ص : 226

24- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْأَشْعَثِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع‏ شِيعَتُنَاالْمُتَبَاذِلُونَ فِي وَلَايَتِنَا الْمُتَحَابُّونَ فِي مَوَدَّتِنَا الْمُتَزَاوِرُونَ فِي إِحْيَاءِ أَمْرِنَا الَّذِينَ إِنْ غَضِبُوا لَمْ يَظْلِمُوا وَ إِنْ رَضُوا لَمْ يُسْرِفُوا بَرَكَةٌ عَلَى مَنْ جَاوَرُوا سِلْمٌ لِمَنْ خَالَطُوا.

در اين فرمايش حضرت امير نمي فرمايند شيعه ي ما که در ولايت ما اهل دوستي و محبت  بسيار هستند، به دليل مودت  ودوستي ما خاندان رسول الله غرق محبت هستند براي زنده نگه داشتن فرمان ما پشتيبان يکديگر هستند. اين ها کساني هستند که اگر غضبناک شوند ستم نمي کنند، اگر خشنود شوند زياده روي نمي کنند، براي هرکسي که همسايه و همنشينشان شود باعث برکت هستند و با هرکسي با او رفت و امد کنند باعث ارامش و دوستي هستند.

در اين فرمايش حضرت امير نمي فرمايند که شيعيان ما دو تا دوتا با هم خوب هستند، يا در يک گروه هم فکر و هم عقيده خوب و خوش رفتار هستند، بلکه مي فرمايند که با هرکسي ولو اين که هر فکر و هم سليقه شان نباشد چنان رفتار مي کنند که ارامش و صلح بر دل و جان مخاطبشان مي افزايند.

از انچه که در گذشته انجام داده ايم به سوي خدا بازگرديم.

********

آيات قرآن در خصوص مهاجران

التوبة : 117   لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ في‏ ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزيغُ قُلُوبُ فَريقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحيمٌ

التوبة : 100   وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ

الأحزاب : 6   النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ في‏ كِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً

الحشر : 8   لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ / النور : 22   وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى‏ وَ الْمَساكينَ وَ الْمُهاجِرينَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ

الأنفال : 72   إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى يُهاجِرُوا وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلى‏ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ ميثاقٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ

همانا كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با مالها و جانهاى خويش در راه خدا جهاد كردند و كسانى كه [مهاجران را] جاى و پناه دادند و [پيامبر را] يارى كردند، آنان دوستان و پيوندداران يكديگرند، و كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نكردند شما را از دوستى و پيوند با آنان هيچ نيست تا هجرت كنند و اگر از شما در [كار] دين يارى بخواهند بر شماست يارى‏كردن آنها، مگر بر ضد گروهى كه ميان شما و آنها پيمانى باشد، و خداوند بدانچه مى‏كنيد بيناست. (72)

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإيمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ (10)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه زنان باايمان بعنوان هجرت نزد شما آيند، آنها را آزمايش كنيد- خداوند به ايمانشان آگاهتر است- هر گاه آنان را مؤمن يافتيد، آنها را بسوى كفّار بازنگردانيد نه آنها براى كفّار حلالند و نه كفّار براى آنها حلال و آنچه را همسران آنها (براى ازدواج با اين زنان) پرداخته‏اند به آنان بپردازيد و گناهى بر شما نيست كه با آنها ازدواج كنيد هر گاه مَهرشان را به آنان بدهيد و هرگز زنان كافر را در همسرى خود نگه نداريد (و اگر كسى از زنان شما كافر شد و به بلاد كفر فرار كرد،) حق داريد مَهرى را كه پرداخته‏ايد مطالبه كنيد همان‏گونه كه آنها حق دارند مهر زنانشان را كه از آنان جدا شده‏اند) از شما مطالبه كنند اين حكم خداوند است كه در ميان شما حكم مى‏كند، و خداوند دانا و حكيم است! (10)

 



[i]و في قوله:" وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا «2»" و أمثاله فالظاهر منه الخروج من دار الكفر إلى دار الإيمان، كما هاجر من مكة إلى المدينة، و قيل: يقتضي ذلك ترك الشهوات و الأخلاق الذميمة و الخطايا، و قوله:" إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّي‏ «3»" أي تارك لقومي و ذاهب إليه، و كذا المجاهدة تقتضي مع مجاهدة العدي مجاهدة النفس، كما روي في الخبر: رجعتم من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر، و هو مجاهدة النفس. " و المهاجر من هجر السيئات" أي ليس المهاجر الذي مدحه الله مقصورا على من هاجر من مكة إلى‏ مدينة قبل الفتح، أو هاجر من البدو إلى المدينة أو هاجر من بلاد الكفر عند خوف الجور و الفساد و عدم التمكن من إظهار شعائر الإسلام كما قيل في قوله تعالى:" يا عِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي واسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ‏ «1»" و هذه هي المعاني المشهورة له، بل يشمل من هجر السيئات لأن فضل الهجرة بالمعاني المذكورة إنما هو للبعد عن الكفر و المعاصي، و لذا لا فضل لمن هجر منافقا أو كافرا

 

 

 

 
لبخندلبخند

'ASHURA

Ashura is a religious observance marked every year by Muslims. The word 'ashura literally means "10th," as it is on the 10th day of Muharram, the
first month of the Islamic year. 'Ashura is an ancient observance that is now
recognized for different reasons and in different ways among Sunni and Shi'a
Muslims.

Sunni Islam

Based on Sunni tradition during the time of the Prophet Muhammad, local Jews observed a day of fasting at this time - their Day of Atonement. Prophet Muhammad learned of this tradition, and stated that the Muslims should also fast. Sunni's claim that he himself fasted for 2 days, and recommended that others do so as well. This fast is not required, simply recommended in Sunni tradition. Research shows that this recommendation has been made later after the martyrdom of Hussain bin Ali by Umayyads. Al-Azhar banded fasting in this day, which is an evidence of scholarly work on banning fabricated recommendation in Sunni tradition through history.

Shi'a Islam

After the death of the Prophet Muhammad, shi'ism developed within the community about who was to succeed him in leadership of the Muslim nation. This was the beginning of the historical split between Sunni and Shi'a Muslims.

In the year 680 A.D., an event happened that was a turning point for what was to become the Shi'a Muslim community. Hussein, the grandson of the Prophet Muhammad, was brutally murdered during a battle against the ruling Caliph -- on the 10th day of Muharram ('Ashura). This took place in Karbala (modern-day Iraq), which is now an important pilgrimage site for Shi'a Muslims. Shi'a Muslims observe the day in mourning for Hussein and in remembrance of his martyrdom. Reenactments and plays are performed, attempting to relive the tragedy and keep the lessons of this event alive. Some Shi'a Muslims beat themselves in parades on this day, to express their grief and to reenact the pain that Hussein suffered.

 ******

 

پرسیده بودی چطور امام زمان را برای دیگران می توان ثابت کرد؟

 ثابت کردن اعتقاد به امام زمان بعد از اثبات این مراحله: 1- آیا مخاطب اعتقاد به خدای واحد داره؟ اگر بله 2- آیا اعتقاد به نبوت انبیاء به طور کلی داره؟ اگر بله آیا اعتقاد داره که محمد بن عبد الله آخرین پیامبر خداست؟ اگر بله ایا معتقده که قرآن کتاب آسمانی مسلمانان است؟ اگر بله حالا باید ازش پرسید که بعد از پیامبر رهبری معنوی مردم ، اداره امور دینی مردم به معنای مسوول تفسیر کتاب و بیان احکام خدا بعد از پیامبر به عهده کیست؟ اگر بحث عصمت پیامبر اکرم دست کم در درست دریافت کردن وحی و درست اجرا کردن دستور ها خداوند در قران، و عدم خطای ایشان در فهم قرآن و کامل بودن ایشان در تبلیغ و اجرای متن دین را قبول دارد با توجه به آیات سوره نجم( ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی : پیامبر از روی خواسته های شخصی اش سخن نمی گوید بلکه سخن او فقط وحی خداست که او دریافت کرده است)، باید پرسید مخاطب با توجه به این که قرآن را باور دارد قبول دارد که خداوند در قرآن فرموده است: ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوه : هر چه فرستاده ما محمد برایتان آور بگیرید و از هر چه شما را بازداشت پرهیز کنید؟ یعنی حرف پبامبر با این آیه قرآن حجت است و لازم است که اطاعت شود. حالا این از این آیه قرآن چه می توان فهمید ؟ که می فرماید: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم: از خدا فرمان پذیری کنید و فرمان فرستاده او محمد و فرمان صاحبان کار دین را بپذیرید خدا می فرماید از خدا اطاعت کنید. بعد می فرماید از رسول هم اطاعت کن و از اولی الامر صاحبان امر دین هم اطاعت کن. خوب خدایا با من حرف بزن تا بدانم از من چه می خواهی تا انجام دهم! خدا می فرماید: _ ای محمد بگو- قل اوحی الی هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ- ای محمد بگو این قران به من وحی شده است تا شما را به محتوای آن از کار خطا بیم دهم و هر آن کسی را که این قرآن به او برسد. پس سخن خدا بیم و هشدار خدا از آن چه در قیامت به حساب مردم خواهد رسید در قران به مردم رسیده است. این شد دستور خدا. خوب از قرآن اطاعت می کنیم. تمام؟ نه ایه قبل می گوید از رسول هم اطاعت کن گویا رسول گاهی سخنی به مردم می گوید که در قرآن خدا نفرموده اما پیامبرش را به آن سخن تعلیم کرده است. تا مردم را به سخنش تربیت کند. سخنی که تفسیر قرآن است توضیح آیات آن است بیان مصادیق احکام است. قران می گوید برو حج چه جوری اش را رسول می گوید، نماز بخوان چه جوری بخوانم؟ آن جوری که رسول می خواند. و بقیه کارها هم همین طور. لیزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه: خدا رسول را می فرستد که مردم را رسول پاک کن و قرآن را آموزش و تعلیم دهد و سخن خردمندانه و حکیمانه بیاموزد. خوب تمام؟ نه آیه قبل که نامش معروف به آیه اولی الامر است می فرماید از ولی امر دین هم اطاعت کن. چه جور اطاعتی همان جوری که از رسول می کردی. همان جوری که از قران اطاعت میکردی؟ دلیل این شباهت در وجوب اطاعت چیست؟ از نظر ادبیات عرب ( همان زبانی که قران به آن نازل شده ملاک فهم ظاهر قران است) حرف واو عطف بین سه عبارت آمده اطیعوا الله "و " اطیعوا الرسول " و " اولی الامر منکم. از آن جایی که خداوند خودش دستور و قانون را وضع کرده امر به اطاعت خدا در یک عبارت مستقل آمده اما رسول و اولی الامر به هم عطف شده اند و با یک فعل یک فاعل و یک معطوف به فاعل داریم یعنی این ها محتوای دستورشان را از خداوند گرفته اند در حقیقت حرف رسول حرف خودش نیست آموزش وحی و سخن الهی است. خوب معلوم شده که طیق قرآن بعد از پیغمبر از کسانی به نام اولی الامر باید پیروی کرد. خوب این می شود ریشه امامت . حالا می رویم به قرآن نگاه می کنیم آیا این اولیاء دین در قران مشخص شده اند؟ در سوره مائده می خوانیم: انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکاه و هم راکعون. سرپرست شما خداست، و پیامبرش و کسانی که ایمان اوردند و نماز به پاداشتند ودر حالی که در رکوع نماز بودند زکات دادند. خوب معلوم است که خداوند به جای این که نام کسی را مطرح کند در کنار نام پیامبر در حالی که هنوز پیامبر زنده است و دارد کارش را انجام میدهد ، نشانه های ایمانی و رفتاری آن جانشین را مطرح می کند. خوب می رویم سراغ تاریخ اسلام - که عمدتا مورخین مسلمان از یکی از مذاهب اهل سنت هستند. می بینیم که در تاریخ نام کسی به جز علی بن ابی طالب به عنوان کسی که در حال رکوع نمازش زکات داده باشد نیامده است ، به طوری که مورخین نام او را به عنوان مصداق این آیه قرآن مطرح می کنند. به کتاب های تفسیر قرآن مراجعه می کنیم، در علم تفسیر از همه فرق اسلامی مفسر داریم شیعه و سنی نام علی بن ابی طالب را به عنوان مصداق اولی الامر و مطابق با نشانه ای که قران فرموده است ذکر می کنند. به کتاب های حدیث مراحعه می کنیم نام علی بن ابی طالب را به عنوان مصداق این آیه مشاهده می کنی. پس امامت به معنای فرمانروایی بر امور دینی مردم تا این جا از این آیه های قرآن روشن شد و تفصیلش را از علومی که برای فهم قرآن کمک می کنند در آوردیم از تاریخ و تفسیر و حدیث برای فهم آیات استفاده کردیم. خوب اگر تا این جا مخاطب شما امده است از این جا به بعد اگر علی با این ایات حق است و سیره و روش و اثار او و هم چنین کلام او فضیلت و برتری او را نشان میدهد. ما بنا را می گذاریم بر این که مسیر بقیه اعتقادات از توجه به سنت امیر مومنان و بیانات پیامبر اکرم روشن می شود. خوب پیامبر در غدیر علی را به عنوان جانشین خودش معرفی کرد و تا قیامت مسیر بندگی را پیروی از کسانی معرفی نمود که خطا نمی کنند و مردم را برای آخرت مردم می خواهند و نه دنیای خودشان. اسمشان را هم فرمود علی و دو فرزندش حسن و حسین را معرفی کرد. و فرمود از علی بشنوید. قبل از غدیر بارها درباره مهدی سخن گفت. و توضیح داد که مهدی از فرزندان حسین است. تک تک امامان معصوم درباره مهدی توضیح دادند همانطور که درباره امام بعدیشان سخن گفتند. حالا اگر می پرسی در قرآن درباره امام زمان سخنی گفته شده است یا نه؟ باید بگویم در قرآن جز دریاره شخصیت پیامبران و خود پیامبر اسلام از دیگری به عنوان رهبر الهی نامی برده نشده است. اما وصف آینده جهان ، امیدو به جهانی نورانی و مثبت و پر از کمال در قرآن آمده است و پیامبر بارها فرمودند که مهدی ما این امیدهای قرآن را محقق می کند. اگر پیامبر این طوری درباره مهدی سخن گفته است باید یک چیزی را هم اهل سنت گفته باشند که موافق این ادعای شیعه باشد. خوب به کتابهای حدیثی اهل سنت مراجعه می کنیم می بینیم آن ها احادیث پیامبر درباره مهدی و یا تفسیر آیات قرآن در خصوص مهدی را در فصولی از کتابهایشان که موضوع نشانه های اخرالزمان یا نزدیکی قیامت است آورده اند. و در محتوا عموم آن احادیث مشابه و موافق احادیثی است که محدثین شیعه در کتابهای خود در باب مهدی ، حجت دوازدهم و آینده روشن جهان پیش از وقوع قیامت آورده اند. خوب اثبات اعتقاده به امام زمان لازمه اش اعتقاد به توحید ، نبوت پیامبر خاتم، و اعتقاد به امامت دارد. اگر طرف سنی بود طبق کتابهای سنی ها مهدی وعده پیامبر برای آخرین مرحله از عمر جهان است. طبق کتابهای شیعه مهدی آخرین نفر از سلسله امامان دوازده گانه است. برای این که آدرس این روایات ذیل آیات مربوط به آینده جهان را پیدا کنی به کتاب اصول کافی، جلد اول کتاب الحجه، باب مربوط به صاحب الدار یعنی صاحب الزمان را نگاه کن. در این باره کتاب مستقلی به نام کمال الدین و تمام النعمه از شیخ صدوق هم نوشته شده است. و آن لاین هم هست. آیات مربوط به مهدی در قرآن هم دست کم 300 آیه است که یکی از آن ها آیه 5 سوره قصص است. و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض لنجعلهم الائمه و نجعلهم الوارثین.و می خوایهم که به کسانی که روزگاری در زمین ناتوان پنداشته شده اند منت گذاریم و آنان را امامان قراردهیم و آنان را میراث برندگان زمین قرار دهیم.  یا این آیه از سوره نور آیه 55.  وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً. خداوند به مومنان از شما و انان که کار شایسته می کنند وعده داده است که آن ها را جانشینان در زمین قراردهد همچنان که کسانی که پیش از ایشان بودند را جانشین کرد و دینشان را که از آن راضی شده است را در زمین مکنت و بهره وری دهد و اضطراب وترسشان را به امنیت تبدیل کنید به طوری که همه من خدای واحد را بپرستند و شریکی در بندگی من قرار ندهند.

نمونه هایی از احادیثی که محدثین اهل سنت در کتاب های خود درباره ی مهدی علیه السلام آورده اند:

مسند أحمد - مُسْنَدُ الْعَشَرَةِ الْمُبَشَّرِينَ بِالْجَنَّةِ - مُسْنَدُ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِينَ - المهدي منا أهل البيت يصلحه الله في ليلة

646 - حَدَّثَنَا فَضْلُ بْنُ دُكَيْنٍ حَدَّثَنَا يَاسِينُ الْعِجْلِيُّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ  قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ : الْمَهْدِيُّ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ يُصْلِحُهُ اللَّهُ فِي لَيْلَةٍ

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: مهدی از ما اهل بیت است خداوند ( کار قیام ) او را دریک شب به سامان آورد.

 

سنن الترمذي - كِتَاب الْفِتَنِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - بَاب مَا جَاءَ فِي الْمَهْدِيِّ

2230 - حَدَّثَنَا عُبَيْدُ بْنُ أَسْبَاطِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقُرَشِيُّ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي حَدَّثَنَا سُفْيَانُ الثَّوْرِيُّ عَنْ عَاصِمِ بْنِ بَهْدَلَةَ عَنْ زِرٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ  قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لَا تَذْهَبُ الدُّنْيَا حَتَّى يَمْلِكَ الْعَرَبَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي يُوَاطِئُ اسْمُهُ اسْمِي  قَالَ أَبُو عِيسَى وَفِي الْبَاب عَنْ عَلِيٍّ وَأَبِي سَعِيدٍ وَأُمِّ سَلَمَةَ وَأَبِي هُرَيْرَةَ وَهَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ  

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند که دنیا به پایان نمی رسد تا این که مردی از خاندان من بر عرب پادشاهی می کند نام او هم نام من است .

ترمذی می گوید: ابو عیسی از علی و ابو سعید ( خدری) و ام سلمه و ابو هریره این حدیث را نقل کرده اند و این حدیثی حسن ( نیکو – اصطلاح حدیثی در طبقه بندی احادیث ) و صحیح است.

سنن الترمذي - كِتَاب الْفِتَنِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - يلي رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي

سنن ترمذی کتاب فتن ( نشانه های اخر الزمان و قیامت) از پیامبر خدا – فصل آمدن مردی از اهل بیت من که هم نام من است

«- ص 439 - »2232 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ قَال سَمِعْتُ زَيْدًا الْعَمِّيَّ قَال سَمِعْتُ أَبَا الصِّدِّيقِ النَّاجِيَّ يُحَدِّثُ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ  خَشِينَا أَنْ يَكُونَ بَعْدَ نَبِيِّنَا حَدَثٌ فَسَأَلْنَا نَبِيَّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ إِنَّ فِي أُمَّتِي الْمَهْدِيَّ يَخْرُجُ يَعِيشُ خَمْسًا أَوْ سَبْعًا أَوْ تِسْعًا زَيْدٌ الشَّاكُّ قَالَ قُلْنَا وَمَا ذَاكَ قَالَ سِنِينَ قَالَ فَيَجِيءُ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَيَقُولُ يَا مَهْدِيُّ أَعْطِنِي أَعْطِنِي قَالَ فَيَحْثِي لَهُ فِي ثَوْبِهِ مَا اسْتَطَاعَ أَنْ يَحْمِلَهُ  قَالَ أَبُو عِيسَى هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ وَقَدْ رُوِيَ مِنْ غَيْرِ وَجْهٍ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ عَنْ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَبُو الصِّدِّيقِ النَّاجِيُّ اسْمُهُ بَكْرُ بْنُ عَمْرٍو وَيُقَالُ بَكْرُ بْنُ قَيْسٍ

شعبه می گوید که شنیدم زید عَما گفت که از ابا صدیق ناجی شنیدم که می گفت ابوسعید خدری گفته ما می ترسیدیم که پیامبر از دنیا برود و اتفاقی برای امت پس از ایشان بیفتد پس از پیامبر در این باره پرسیدم ایشان فرمودند به راستی که در امت من مهدی است که خارج خواهد شد پنج ، هفت یا نه زندگی خواهد کرد. راوی میانی زید تردید داشت که چه عددی را پیامبر فرموده اند. . ما پرسیدیم این عددها چیست؟ گفت یعنی این مقدار سال زندگی خواهد کرد. بعد گفت پیامبر فرمودند مردی سراغ مهدی خواهد رفت و به او خواهد گفت ای مهدی به من چیزی ببخش چیزی ببخش. مهدی به او آن قدر خواهد بخشید که او نتواند حمل کند وبا خود ببرد. (ابوعیسی می گوید  این حدیثی حسن ( نیکو) است و مشابه این مطلب را ابوسعید خردی از پیامبر نقل کرده است. ابو صدیق ناجی که در میان راویان حدیث است نامش بکر بن عمرو یا بکر بن قیس است. )

سنن أبي داود - المهدي مني أجلى الجبهة أقنى الأنف يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما يملك سبع سنين

کتاب سنن ابی داود سجستانی _( باب مهدی از من است پیشانی بلند است و بینی اش کشیده زمین را پر از عدل و داد می کند همانطور که پر از ظلم و ستم شده باشید. 7 سال پادشاهی می کند.)

4285 حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ تَمَّامِ بْنِ بَزِيعٍ حَدَّثَنَا عِمْرَانُ الْقَطَّانُ عَنْ قَتَادَةَ عَنْ أَبِي نَضْرَةَ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ  قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ الْمَهْدِيُّ مِنِّي أَجْلَى الْجَبْهَةِ أَقْنَى الْأَنْفِ يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطًا وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْرًا وَظُلْمًا يَمْلِكُ سَبْعَ سِنِينَ

ابو سعید خدری از پیامبر نقل می کند که فرمودند مهدی از من است پیشانی بلند است و بینی اش کشیده زمین را پر از عدل و داد می کند همانطور که پر از ظلم و ستم شده باشید. 7 سال پادشاهی می کند.

 

سنن أبي داود - لا يزال هذا الدين قائما حتى يكون عليكم اثنا عشر خليفة كلهم تجتمع عليه الأمة فسمعت كلاما من النبي صلى الله عليه وسلم لم أفهمه قلت لأبي ما يقول

 

 سنن ابی داوود سجستانی – باب این که این دین برپاست تا وقتی که 12 جانشین بر شما بیایند که بر همگی آن ها امت من اجتماع کرده اند ( گردشان را گرفته اند) و شنیدم سخنی از نبی که درود خدا براو باد که نفهمیدم و از پدرم پرسیدم چه گفت!!

«- ص 106 - »بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كِتَاب الْمَهْدِيِّ

4279 حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ عُثْمَانَ حَدَّثَنَا مَرْوَانُ بْنُ مُعَاوِيَةَ عَنْ إِسْمَعِيلَ يَعْنِي ابْنَ أَبِي خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ  سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ قَائِمًا حَتَّى يَكُونَ عَلَيْكُمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْأُمَّةُ فَسَمِعْتُ كَلَامًا مِنْ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لَمْ أَفْهَمْهُ قُلْتُ لِأَبِي مَا يَقُولُ قَالَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ

جابر بن سمره می گوید شنیدم پیامبر خدا فرمودند: این دین برپاست تا وقتی که 12 جانشین بر شما بیایند که بر همگی آن ها امت من اجتماع کرده اند ( گردشان را گرفته اند) و شنیدم سخنی از نبی که درود خدا براو باد که نفهمیدم و از پدرم پرسیدم پیامبرچه گفت؟ گفت: همه از قریش هستند.

این روایت را ابو داوود در کتاب المهدی آورده است که نشان دهنده ی این است که این محدث می دانسته چه موضوعی در چه جایی قرار می گیرد!!

 

پرسیده بودی شیعه یعنی چه؟ و ایا در قران به شیعه اشاره ای شده است: 

 قرآن درباره اسلام سخن می گوید و دین ابراهیم را دین اسلام می داند دین تسلیم در برابر یگانگی خدا. و می فرماید این مردم هستند که خودشان را به این دین و آن دین اسم گذاری کردند یهودی و مسیحی دین موسی و عیسی نیست یهودیان و مسیحیان وخود را چنین نام نهادند که از دیگران خود را متمایز کنند و بر طبل تفرقه بکوبند. ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما ابراهیم نه یهودی بود نه مسیحی بلکه یکتاپرستی مسلمان بود. هو سماکم المسلمین او شما را مسلمان - تسلیم شده به درگاه خداوند- نامیده است. و خود را نخستین مسلمان نامید. خداوند در قران تاکید می کند که دین نزد خدا اسلام است و اختلاف بین اهل کتاب آسمانی ناشی از ستم برخی از آن ها بر برخی دیگر است . وما اختلف الذین اوتوالکتاب  الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم. اهل کتاب های آسمانی پس از آن که دانش نیک و بد و حقایق کتاب را یافتند از روی ظلم به یکدیگر با هم دچار اختلاف شدند. با این حساب خدا نمی خواهد که مردم اختلاف کنند علم داده اما انسان مختار است با گزیدن بدها دچار اختلاف شد. خدا هم زورکی کار نمی کند. می خواهد مردم خودشان حق را پیدا کنند. حالا اگر ما شیعیان خود را شیعه می نامیم این نامگذاری از کجا آمده است؟ باید بپرسیم که خوب مثلا سنی بودن از کجا آمده است؟ این اصطلاح ها را که وضع کرده؟ این ها بر می گردد به دعوای تاریخی مردم پس از وفات پیامبر اسلام. اصطلاح شیعه "به معنای گروه پیرو "مخفف عبارت شیعة علي بن ابي طالب است. پیامبر فرمودند که شیعة علی هم الفائزون پیروان علی رستگاران هستند. این جمله در برخی از کتاب های اهل سنت هم آمده است. بگذریم امامان شیعه پیوسته شیعیان را گروهی از مومنین معرفی کردند که در امانتداری، ادب، تواضع، راستگویی، خوش خلقی، پارسائی ، دلسوزی برای مردم و گریز از مادیات از دیگران بهتر عمل می کنند و در کردارشان همانند علی بن ابی طالب رفتار می کنند. در حقیقت این عبارت شیعه برای تمایز قائل شدن میان کسانی که حق تعیین رهبر بر مردم پس از پیامبر را مخصوص خداوند می دانند و حکومت ابوبکر را کودتای مهاجرین و انصار در تصاحب قدرت پس از مرگ پیامبر می دانند. این که در قران عبارت شیعه به معنای گروهی خاص از مردم نیامده به این دلیل است که خداوند قرآن را برای برهه ای از زمان نفرستاده ، برای همه قرون پس از پیامبر فرستاده است، روزگاری خواهد بود که همه زیر یک چتر و زیر یک گنبد خود را مسلمان خواهند خواند و قرآن آن روزگار را الگوی این روزهای ما می داند. می خواهد همه تسلیم حق باشیم، تسلیم خدا. این دعواها اصالتی در قرآن ندارد که قرآن صحه بر اختلاف ها بگذارد. اما به هر حال این نام ها هویت انسان های امروز را ساخته است. پس داستان چیست؟

وقتی اهل سنت خود را جماعت مسلمین معرفی کردند و شیعیان را به جرم همراهی نکردن با سیاست های  شخصی و غیر قرآنی و غیر معصومانه ابوبکر و عمر و مخالفت با اسلام زور وتزویر بنی امیه و بنی عباس ،خارج از دین و رافضی خواندند، امامان شیعه برای زنده کردن روح بندگی خدا و اعتدال در زندگی و پرهیز از دنیا زدگی و قدرت گرایی این گروه از معترضان به دستگاه خلفاء را به نام و عنوان "شیعه علی " برخواندند.  تا هم این گروه از مومنان زیر چتر اسلام با دیگر مسلمانانی که بسیارشان خبری از دعواهای سیاسی خلفاء نداشتند زندگی کنند، و هم معنویت این گروه اقلیت زیر سایه نام امیر مومنان حفظ شود،هم ریشه اختلاف تا روزگار وحدت و یکدلی در خاطره ها بماند.  انتخاب این عنوان وابسته به بیان پیامبر اکرم تحت عنوان شیعة علی هم الفائزون بود. و الا هرکس که گواهی به یکتایی خدا و رسالت پیامبر دهد مسلمان است و این شرط حداقلی را هم شیعه دارد و هم سنی. اهل سنت خود را سنی یا اهل سنت نامیدند به این معنی که در عمل اسلام را طبق قرائت یا سنت خلفاء اجراء می کنند و خلفاء را جانشینان پیامبر می دانند.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

صقالبه، حبشی ها، فارس ها، در گفتگو با امامان شیعه

14 در کتاب  الصراط المستقيم إلى مستحقي التقديم، ج‏2، ص:
187 اشاره ای به حضور صقالبه در خدمت امام صادق علیه السلام دارد.

الخرائج و الجرائح    ج‏2   742     الباب الخامس عشر في الدلالات و البراهين على
صحة إمامة الاثني عشر[إماما] ع ..... ص : 706 مَا رُوِيَ عَنْ مُعَتِّبٍ مَوْلَى أَبِي
عَبْدِ اللَّهِ قَالَ‏ إِنَّ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ لَمْ يَكُنْ يُرَى لَهُ وَلَدٌ فَأَتَاهُ يَوْماً أَخَوَاهُ إِسْحَاقُ الزَّاهِدُ وَ مُحَمَّدٌ الدِّيبَاجُ ابْنَا جَعْفَرٍ ع وَ سَمِعَاهُ يَتَكَلَّمُ بِلِسَانٍ لَيْسَ بِعَرَبِيٍّ فَجَاءَهُ غُلَامٌ صَقْلَبِيٌ‏
فَكَلَّمَهُ بِلِسَانِهِ فَمَضَى الْغُلَامُ وَ جَاءَهُ بِعَلِيٍّ ابْنِهِ فَقَالَ مُوسَى لِإِخْوَتِهِ هَذَا عَلِيٌّ ابْنِي فَضَمَّاهُ إِلَى صُدُورِهِمَا وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ «2» وَ قَبَّلَاهُ وَ كَلَّمَ الْغُلَامُ بِلِسَانِهِ فَحَمَلَهُ وَ رَدَّهُ.
ثُمَّ تَكَلَّمَ مَعَ غُلَامٍ أَسْوَدَ بِالْحَبَشِيَّةِ فَجَاءَ بِغُلَامٍ آخَرَ ثُمَّ رَدَّهُ ثُمَّ تَكَلَّمَ مَعَ غُلَامٍ آخَرَ بِلِسَانٍ آخَرَ غَيْرِهِ فَجَاءَ بِغُلَامٍ‏ «3» حَتَّى أَحْضَرَ خَمْسَةَ أَوْلَادٍ مَعَ خَمْسَةِ غِلْمَانٍ مُخْتَلِفِينَ‏
«4».

 

آنچه از مُعَتَّب غلام امام صادق علیه السلام روایت شده است این است که کسی فرزندی از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام ندیده بود تا این که روزی دو تا از برادران ایشان به نام های اسحاق زاهد و محمد دیباج (پسران امام صادق علیه السلام) به دیدار ایشان رفتند و شنیدند که امام موسی کاظم به زبانی که عربی نبود سخن می گویندپس غلام صقلبی ایشان آمد و ایشان به زبان او با او سخن گفتند و غلام رفت و پسرشان علی ( امام رضا) را آورد و امام موسی کاظم علیه السلام  فرمودند این پسرم علی است آن دو برادرزاده شان را در آغوش گرفتند یکی پس از دیگری، و او را بوسیدند و امام موسی کاظم با غلامشان به زبان خودش سخن گفتند و غلام فرزند امام را گرفت و برد. سپس امام با غلامی سیاه پوست از حبشه سخن گفتند ؛آن غلام غلامی دیگر را آورد و سپس او را برد بعد امام با غلامی دیگر به زبانی دیگر سخن گفتند و او نیز غلامی دیگر را آورد تا این که 5 فرزند از فرزندان حضرت موسی کاظم به همراه 5 غلام خدمت ایشان حاضر شدند. دراین روایت روشن است که زمان امام هفتم غلام صقلبی در خانه امام کاظم زندگی می کرده و همچنین غلام حبشی. البته غلامان حبشی از زمانی دور تر از این که به پیش از اسلام باز می گردد در منطقه حجاز دست کم خرید و فروش می شدند. سخن بر سر این بود که در صدر اسلام تا آغاز دوره غیبت تا چه مناطقی اسلام نفوذ کرده بود است. به نظر می رسد که این روایت منطقه صقالبه را به دلیل حضور غلامان صقلبی در مدینه تحت نفوذ اسلام می داند.

 

عوالم العلوم و المعارف (مستدرك حضرت زهرا تا امام جواد عليهم السلام)    ج‏21-الكاظم‏ع    155  ،  1- الخرائج و الجرائح: روي عن ابن أبي حمزة، قال: كنت عند أبي الحسن موسى عليه السّلام إذ دخل عليه ثلاثون مملوكا من الحبشة اشتروا له، فتكلّم غلام منهم- و كان جميلا- بكلام، فأجابه موسى عليه السّلام بلغته، فتعجّب الغلام و تعجّبوا جميعا و ظنّوا أنّه لا يفهم كلامهم. فقال له موسى: إنّي أدفع‏ «1» إليك مالا، فادفع إلى كلّ [واحد] منهم ثلاثين درهما. فخرجوا و بعضهم يقول لبعض: إنّه أفصح منّا بلغتنا «2»، و هذه نعمة من اللّه علينا. قال عليّ بن أبي حمزة: فلمّا خرجوا قلت: يا ابن رسول اللّه رأيتك تكلّم هؤلاء الحبشيّين بلغاتهم! قال: نعم. و أمرت ذلك الغلام من بينهم
بشي‏ء دونهم؟ قال: نعم، أمرته أن يستوصي بأصحابه خيرا، و أن يعطي كلّ واحد منهم في كلّ شهر ثلاثين درهما، لأنّه لمّا تكلّم كان أعلمهم، فإنّه من أبناء ملوكهم،
فجعلته عليهم، و أوصيته بما يحتاجون إليه، و هو مع هذا غلام صدق. ثمّ قال: لعلّك
عجبت من كلامي إيّاهم بالحبشية؟ قلت: إى و اللّه.

 

ابی حمزه می گوید خدمت امام موسی کاظم علیه السلام بودم که دیدم 30 مملوک ( برده) از حبشه به حضورش آمدند که برای ایشان خریداری شده بودند.
یکی از آن غلامان که خوش چهره هم بود سخنی گفت و امام هم پاسخش را دادند به زبان خودش. غلام شگفت زده شد و همگی آن بردگان شگفت زده شدند و حال آن که گمان کرده بودند امام زبانشان را نمی فهمد. سپس امام موسی کاظم علیه السلام به او گفتند که به تو مالی می دهم پس از آن مال در هر ماه 30 درهم به هر یک از آن ها بده. سپس رفتند. وبرخی به برخی دیگر می گفتند امام از ما زبانمان را بهتر می داند. و این نعمتی از جانب خدا بر ماست. علی بن ابی حمزه گفت وقتی رفتند آن غلامان به امام گفتم ای زاده رسول خدا دیدم که با این حبشی ها به زبان خودشان سخن می گفتید. فرمود اری .گفتم به ان غلام دستوری دادید که به دیگرانشان چنین نفرمودید. فرمود اری دستور دادم که به یارانش به نیکی سفارش کند و به هر یک از آن در هر ماه 30 درهم به آن ها بدهد. زیرا وقتی سخن گفت داناترین آن هابود. زیرا که فرزند یکی از
پادشاهانشان بوده است. پس او را بر آنان گماشتم و سفارش کردم تا نیازشان را برآورد
و او غلامی راستگو بود. سپس امام فرمود: آیا از این که با آنها به زبان حبشی سخن
گفتم شگفت زده شدی؟ گفتم: آری سوگند به خدا.

تعداد غلامان حبشی نشانگر تراکم جمعیت بردگان حبشی در مدینه و در دوران امام کاظم است.

عيون أخبار الرضا عليه السلام / ترجمه غفارى و مستفيد    ج‏2    553     باب 54 معرفت و آگاهى آن جناب عليه السلام به جميع لغات و زبانها ..... ص : 552 (1) 2- پدرم- رضى اللَّه عنه- بسند مذكور در متن از داود بن قاسم جعفرى روايت كرد كه گفت: من با حضرت رضا عليه السّلام هم غذا ميشدم، گاهى بزبان صقلبىّ‏ و فارسىّ بعض غلامان خود را ميخواند، و بسا ميشد كه من غلام خود را براى كارى نزد آن حضرت ميفرستادم و با زبان فارسى تكلّم ميكرد، و حضرت ميدانست، و بعض اوقات فهم كلام عجمىّ بر غلامش گران مى‏آمد و امام عليه السّلام خود براى غلام توضيح ميداد.

از این روایت می توان دریافت که در دوران امام رضا علیه السلام دست کم صقلبی ها در خانه امام علیه السلام به عنوان خادم آن حضرت زندگی می کرده اند.

 

شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد    ج‏1    238     9 و من كلام له ع ..... ص :237

در پاورقی صفحه 237 از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است که : أبو طاهر سليمان بن أبي سعيد الحسن بن بهرام الجنابى؛ كان أبوه الحسن كبير القرامطة؛ و قتل سنة 301، قتله خادم له صقلبى‏، فتولى ابنه أبو طاهر أمر القرامطة بعده، بعد أن عجز أخوه سعيد عن الأمر. تاريخ ابن الأثير 6: 147 ابو طاهر سلیمان ین ابی سعید
الحسن بن بهرام الجنابی که پدرش بزرگ قرمطیان ( یکی از انشعاباط باطنی های
اسماعیلی مذهب ) بود در سال 301  توسط خادمش که صقلبی بود کشته شد. الصراط المستقيم إلى مستحقي التقديم    ج‏2    187     الخامس جعفر بن محمد الصادق ع و هو أمور ..... ص : 185 سال 301 اواسط دوران غیبت صغری است.

در ویکی پدیا در خصوص ابن فضلان مدخلی هست که اشاره می کند:
با توجه به زندگی این جهانگرد در نیمه دوم قرن سوم و در نیمه اول قرن چهارم ( 250
تا 350 هجری قمری ) و در زمان مقتدر عباسی حاکم ستمگر همزمان با امام حسن عسکری علیه السلام و سفری که به مناطق صقالبه دارد، وجود پیوند ها و روابطی میان مسلمانان و صقالبه که در آن زمان پادشاهی از خودشان داشته اند بیشتر توجیه کننده عدم نفود اسلام در آن منطقه و صرفا وجود برده داری از آنان توسط خلفای عباسی وشبکه های مرتبط با آن ها در سرزمین های اسلامی است. در این باره خوب است به جنگ های مسلمین در منطقه صقالبه هم پرداخته شود. که من فعلا حوصله اش را ندارم! منابع قبلی همگی از منابع حدیثی شیعه هستند. میتواند کسی
این موضوع را در منایع اهل سنت هم بررسی کند . نمونه زیر از سفرنامه ابن فضلان و
اشارتی به آن یک منبع تاریخی است :

سفر ابن فضلان در زمان مقتدر خلیفه عباسی رخ داد. رساله ابن فضلان تصویری روشن و زنده از مردم سرزمین‌های آسیای مرکزی و شمال خزر، جغرافیایی انسانی و حاکمان این مناطق ارائه کرده است. این رساله شرح سفری است یازده ماهه که از بغداد آغاز و پس از گذر از شهرهایی چون نهروان- حلوان- همدان- ساوه- ری- سمنان- دامغان- نیشابور- سرخس- مرو- آمل- جیحون- بخارا- خوارزم- جرجانیه- جیت- باشگرد- قبیله صقالبه (اسلاوها)- نهر اتل - خزر و بعد از پیمودن مسیرهایی از ماوراءالنهر و رسیدن
به نزدیکی مسکو دوباره به بغداد منتهی می شود. ابن فضلان پس از بازگشت، شرح سفر خود را به صورت کتاب درآورد. این رساله از آن جهت اهمیت دارد که می توان گفت قابل اعتمادترین گزارش دربارهٔ این مناطق، از سوی ابن فضلان ارائه شده است. فیلم «سیزدهمین سلحشور» با کارگردانی جان مک تیرنان از روی رساله ابن فضلان ساخته شده است.

این روایت از بحث ما دور است اما روایت خوشمزه ای است !

زندگانى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام ( ترجمه بحار الأنوار)       79     بخش ششم اطلاع امام از تمام زبانها و زبان پرندگان و چارپايان از بصائر: ابو هاشم جعفرى گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم فرمود: با اين غلام بفارسى صحبت كن او خيال ميكند فارسى ميداند. من بخادم گفتم:«زانويت چيست» جوابم را نداد حضرت رضا فرمود: ميگويد: «ركبتك»  زانويت. باز باو گفتم: «نافت چيست» جوابم را
نداد فرمود: «سرتك» يعنى ناف.

توضیح بنده این که غلامی خدمت امام رضا علیه السلام بوده که ادعا می کرده زبان فارسی می داند. امام رضا برای این که به غلام بگویند تو این زبان را نمی دانی این برنامه را ترتیب می دهند. از ان جا که ابوهاشم جعفری فارسی می دانسته اسم اعضای بدن را به فارسی می گوید این غلام متوجه نمی شود امام به عربی حالیش می کنند که بنده خدا دارد از زانویت و یا از نافت می پرسد. یعنی من فارسی می فهمم، غلام بیخود خودت را فارسی دان جلوه مده.

-----------------------------------

امام علی النقی علیه السلام

مهج الدعوات ، سیدبن طاووس/ ترجمه طبسى ،ص417، ک: دعاهاى حضرت امام ابو الحسن على نقى علیه السلام

 

روایت شده به اسناد معتبر از زرافة دربان متوکل که مرد شیعه‏اى بود، آنکه روزى متوکل فتح بن خاقان را در نزد خود حاضر نمود و او در نزد متوکّل آن قدر قرب و منزلت داشت که هیچ یک از مردمان و فرزندان و اهل بیت او در نزد او آن قدر منزلت نداشتند و خواست که بر مردمان مرتبه او را ظاهر سازد.
پس همه اهل مملکت خود را از جماعت اعزّه اهل خود و غیر ایشان را از وزراء و امرا و
ارکان دولت و لشکریان خود و سایر اعزّه ناس را امر کرد که زینت کنند و لباسها فاخر
پوشند و همگى از شهر بیرون روند در کمال تقطیع و پیاده در پیش روى متوکل و پس هیچ احدى سوار نشود الّا متوکّل و فتح بن خاقان که در شهر سرّ من راى سوار شدند و همگى مردمان پیاده پیش پیش و در نزد متوکّل نسبت به مرتبه‏هاى خود مى‏رفتند تا آنکه از شهر بیرون رفتند و آن روز هوا در نهایت گرمى و شدت حرارت بود و از جمله اشراف و اعزّه حضرت امام على نقى علیه السلام بودند (که‏ از جهت خوف و تقیّه ایشان نیز حاضر بودند،) و پیاده حرکت نموده بودند و شدت حرارت هوا به ایشان تاثیر نموده، در کمال تعب و زحمت بودند. زرّافه گوید که پس من به آن حضرت رسیدم و ایشان را به آن حال پیاده و در کمال تعب و آزار دیدم.

 

پس گفتم اى سیّد من قسم بخدا آنچه من از این یاغى ظالم مى‏بینم و این مشقت و آزارى که از او به شما رسیده است، بر من بسیار گران و ناگوار است و دست ایشان را گرفتم. پس آن حضرت به من تکیه فرمودند و گفتند:
اى زرافة ناقه صالح نزد خداى تعالى از من گرامى‏تر و عزیزتر نبوده. راوى گوید که نمى‏دانم که به این عبارت فرمودند یا آنکه فرمودند که قدر و منزلت ناقه صالح در نزد خداى تعالى بزرگتر و بیشتر از قدر و منزلت من نبود. پس آنگاه من در خدمت آن حضرت مى‏رفتم و مسأله‏ها از آن حضرت پرسیدم و فرا گرفتم و فایده‏مند گردیدم و همچنان صحبت داشتم تا آنکه متوکّل فرود آمد و همگى مردمان را رخصت نمود که به شهر و به خانه‏هاى خود برگردند. پس چارپاهاى مردمان را پیش آوردند و همه سوار شده، به خانه‏هاى خود برگشتند. پس من استر آن حضرت را پیش بردم و ایشان را سوار نمودم و خود نیز سوار شده در خدمت آن حضرت بودم تا آنکه به خانه آن حضرت رسیدیم و ایشان فرود آمد از خدمت ایشان وداع نمودم و بخانه خود رفتم. از براى فرزندان من معلّمى شیعه از اهل دانش و فضل بود و عادت من چنان بود که در وقت طعام خوردن او را حاضر مى‏نمودم و با او طعام صرف مى‏نمودم. پس آن مرد حاضر شد و با هم طعام صرف مى‏نمودیم و احوالات آن روز و افعال متوکل و سوارى او و فتح بن خاقان و پیاده رفتن اعزّه را در جلو ایشان و کیفیّت آنچه را که به آن حضرت از آزار و مشقّت رسیده بود و آنچه را که مشاهده نموده بودم حکایت کردم تا آنکه گفتم آنچه را که از آن حضرت شنیده بودم که فرمودند آنکه ناقه صالح در نزد خداى تعالى از من گرامى‏تر و عزیز نبوده، پس چون آن شخص معلّم این سخن را شنید دست از چیز خوردن کشید و گفت قسم مى‏دهم ترا بخدا که تو این لفظ را از آن حضرت شنیدى؟ پس من گفتم و اللَّه و بخدا قسم که این را شنیدم که آن حضرت فرمودند. پس آن مرد طالب علم به من گفت این را بدان که متوکل بیش از سه روز دیگر در مملکت و پادشاهى خود باقى نخواهد بود و هلاک خواهد شد پس برخیز و فکرى در کار خود کن و اموال و اسباب خود را پنهان کن و تهیّه خود را ببین و مهیّا باش که مبادا به سبب هلاک شدن متوکّل به تو نیز آسیبى و بلائى رسد و اموال تو به تاراج رود. پس بعد از این به آن شخص معلّم گفتم که تو از کجا دانستى که متوکل هلاک خواهد شد. او در جواب گفت که: آیا تو در قرآن در قصه صالح پیغمبر این آیه را نخوانده‏اى که‏ تَمَتَّعُوا فِی دارِکُمْ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ، ذلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ ‏ یعنى: «و بهره برید از زندگانى در حالى که باشید در خانه‏هاى خود تا سه روز این وعده‏اى است که دروغ نیست» و جایز نیست که سخن امام و معصوم باطل شود.

 

زرافة گفته که: قسم بخدا که روز سیّم بود که منتصر خروج نمود و با او جماعت خارجیان و طائفه وصیف و اتراک بودند و بر متوکل هجوم نمودند و او را و فتح بن خاقان را کشتند و پاره پاره کردند که یکى از آن هر دو از دیگرى معلوم و شناخته نشدند و خداى تعالى پادشاهى و مملکت آن را برطرف نمود.
زرافة گوید که: پس من بعد از قتل متوکّل به خدمت آن حضرت رسیدم و سخنان و گفتگوئى که ما بین من و آن شخص معلم گذشته بود اظهار نمودم. آن حضرت فرمودند که: آن شخص راست گفت. در آن هنگامى که به من آن مشقّت رسیده بود، به گنجهائى رجوع نمودم که به ما از پدران خود رسیده است که در نزد ما از قلعه‏ها و یراق و زر و نقره عزیزتر است، که آن دعاى شخص مظلوم جهت دفع شرّ ظالم است. پس دعائى را خواندم. پس خداى تعالى متوکّل را هلاک نمود. زرافة گوید که پس من گفتم اى سیّد من مى‏خواهم که به من این دعا را تعلیم کنید. پس آن حضرت آن دعا را تعلیم نمودند و دعا این است:

 

(1) خداوندا بدرستى که من و فلان شخص [فلان فرزند فلان‏] دو بنده‏ایم از بندگان تو پیش سرهاى ما به دست قدرت توست‏ «1» مى‏دانى محل قرار ما را و موضعى را که سپرده‏شده‏ایم ما در آن و مى‏دانى تغییرات احوال ما را در دنیا و بازگشت ما را در آخرت و امور نهانى ما را و آشکار ما را و مطّلعى تو بر قصدهاى ما و احاطه نموده‏اى تو بر پوشیده‏هاى در خاطرهاى ما دانش تو به آنچه ظاهر مى‏کنیم آن را مثل دانش توست به آنچه پنهان مى‏گردانیم آن را و شناخت تو به آنچه پوشیده مى‏داریم آن را مانند شناخت توست به آنچه هویدا داریم آن را (2) و پوشیده نیست بر تو چیزى از امرهاى ما و پنهان نیست در نزد تو حالى از حالهاى ما و نیست براى ما از تقدیر تو [از تو] «2» ملجئى و قلعه‏اى که محافظت نماید ما را و نه پناهى که نگاهدارد ما را و نه گریزگاهى که برطرف کند عقوبت ترا «3» از ما و سرپیچى نمى‏تواند نمود ستم‏کننده‏اى از فرمان و
عذاب تو به سبب پادشاهى خود و نزاع نمى‏کند ترا از جانب او سپاه او و غلبه نمى‏کند
بر تو غلبه‏کننده‏اى به سبب حامیان خود «4» و فایق نمى‏شود بر تو صاحب تفوّقى به سبب بسیارى معاون که عقوبت تو مى‏رسد به او «5» هر  کجا که رفته است او و قدرت دارى تو بر او هر کجا که پناه برده است پس پناه ستم رسیده از ما به توست و اعتماد جبر کرده‏شده از ما دو تا «6» بر توست و بازگشت او به سوى توست طلب فریادرس مى‏نماید مظلوم از تو هر گاه ترک یارى نماید او را فریادرس غیر تو و آواز مى‏کند و مى‏طلبد ترا ....

 

بقیه دعا را در سند گفته شده می توانید بیابید.

 

ماه رجب

میلاد امام محمد باقر است و امام  جواد علیه السلام.

از این سخن امام هادی علیه السلام بهره علمی بسیار بردم دوست داشتم این جا بنویسم آن را:  اسرار توحيد / ترجمه التوحيد للصدوق ص، 90 ، باب ششم در بيان آنكه خداى عز و جل جسم و صورت ،هيچ يك ،نيست.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» از محمد بن يعقوب كلينى از على بن محمد از سهل بن زياد از ابراهيم بن محمد همدانى كه گفت بسوى آن مرد يعنى أبو الحسن‏ حضرت امام على نقى‏ (ع) نوشتم كه كسانى كه نزد ما هستند از مواليان شما در باب توحيد اختلاف كرده‏اند چه بعضى از ايشان ميگويد كه خدا جسم است و بعضى از ايشان كسى است كه ميگويد صورت است حضرت (ع) بخط مبارك خود در جواب نوشت كه پاك و منزه است آنكه باندازه در نيايد و او را وصف نتوان نمود و چيزى مانند او نيست و او است شنواى دانا يا بجاى دانا بينا فرمود.
1- شیعیان در دوره زندگی امامشان تا پیش از آغاز دوران غیبت کبری در پرسش های اعتقادی که برایشان پیش می آمد با نامه نگاری و دریافت پاسخ مکتوب آن پاسخ خود را می یافتند.
2- چه قدر جالب توجه که ضبط کننده این سخن امام مطمئن نبوده ایشان دانا فرموده اند یا بینا بنا بر این هر دو واژه را ضبط کرده تا فهم خودش را در ضبط روایت دخالت ندهد.
 

پاسخ پروردگار به نافرمانی شیطان

تفسير القمي ج‏1 42 [سورة البقرة(2): الآيات 30 الى 39] ..... ص : 35

قَالَ الصَّادِقُ ع‏ فَأَوَّلُ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ وَ اسْتَكْبَرَ وَ الِاسْتِكْبَارُ هُوَ أَوَّلُ مَعْصِيَةٍ عُصِيَ اللَّهُ بِهَا- قَالَ فَقَالَ إِبْلِيسُ يَا رَبِّ اعْفُنِي مِنَ السُّجُودِ لِآدَمَ ع وَ أَنَا أَعْبُدُكَ عِبَادَةً لَمْ يَعْبُدْكَهَا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ- قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا حَاجَةَ لِي إِلَى عِبَادَتِكَ- إِنَّمَا أُرِيدُ أَنْ أُعْبَدَ مِنْ حَيْثُ‏ أُرِيدُ لَا مِنْ حَيْثُ تُرِيدُ- فَأَبَى أَنْ يَسْجُدَ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى «فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ‏» فَقَالَ إِبْلِيسُ يَا رَبِّ كَيْفَ وَ أَنْتَ الْعَدْلُ الَّذِي لَا تَجُورُ- فَثَوَابُ عَمَلِي بَطَلَ قَالَ لَا- وَ لَكِنِ اسْأَلْ مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا مَا شِئْتَ ثَوَاباً لِعَمَلِكَ فَأَعْطَيْتُكَ- فَأَوَّلُ مَا سَأَلَ الْبَقَاءَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ- فَقَالَ اللَّهُ قَدْ أَعْطَيْتُكَ قَالَ سَلِّطْنِي عَلَى وُلْدِ آدَمَ قَالَ قَدْ
سَلَّطْتُكَ- قَالَ أَجْرِنِي مِنْهُمْ مَجْرَى الدَّمِ فِي الْعُرُوقِ قَالَ قَدْ أَجْرَيْتُكَ- قَالَ وَ لَا يَلِدُ لَهُمْ وَلَدٌ إِلَّا وَ يَلِدُ لِي اثْنَانِ قَالَ وَ أَرَاهُمْ وَ لَا يَرَوْنِي- وَ أَتَصَوَّرُ لَهُمْ فِي كُلِّ صُورَةٍ شِئْتُ فَقَالَ قَدْ أَعْطَيْتُكَ- قَالَ يَا رَبِّ زِدْنِي- قَالَ قَدْ جَعَلْتُ لَكَ فِي صُدُورِهِمْ أَوْطَاناً قَالَ رَبِّ حَسْبِي- فَقَالَ إِبْلِيسُ عِنْدَ ذَلِكَ «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ‏ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ
أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ- وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ‏»

 

 

ربیع الاول آغاز هجرت پیامبر خدا

وَ مِنَ الناس مَن یَشرِی نَفسَهُ ابتِغَاءَ مَرضَاه الله ... (بقره/207)

علی علیه السلام بُردِ یَمانیِ سبز رنگی را که پیامبرخدا صلّی الله علیه و آله به هنگام خواب بر روی خود می‌کشید، به روی خود افکند و در بستر رسول خدا صلّی الله علیه و آله آرمید ...

چندی است که بر وحشت مشرکان مکّه افزوده می شود.

در مراسم حجّ، تنی چند از اهل «یَثرِب» به محضر رسول خدا صلّی الله علیه و آله رسیده، در نهان با او پیمان بسته‌اند.

حدود دو سال است که مسلمانان اجازه ی هجرت به «مدینه» را یافته‌اند. مشرکان
با تمام قوا کوشیده‌اند تا مانع این حرکت شوند، امّا گروهی، هرآن‌چه را که در مکّه
داشتند رها کرده، با شتاب راه مدینه را در پیش گرفته اند ...

دشمنان رسول خدا صلّی الله علیه و آله در گردهمایی خود، پیشـنهاد اخراج
یا زنـدانی کردن او را مؤثّر ندانسـته، تـنها راه حلّ مشکلـشان را قتـل پـیامبرصلّی
الله علیه و آله تشخیص دادند.  سرانجام تصمیمشان بر این شد تا از هر قبیله، جوانی نیرومند را خوانده، همه با هم، یک‌باره با شمشیرهایشان بر پیامبر صلّی الله علیه و آله حمله برند.  در آن صورت بنی هاشـم، قدرت جنگیـدن با تمام قبایل قریـش را نخـواهد داشت.
پیک وحی، رسول خدا صلّی الله علیه و آله را از این توطـئه آگاه سـاخته، او را مأمور
به خـروج از مکّه کرد.
در پی این خبـر، پیـامبر گرامی صلّی الله علیه و آله به علی علیه السلام پیشنهاد فرمود که آن شب را در بستر وی بخوابد و علی علیه السلام تنها یک سؤال از پیامبر
صلّی الله علیه و آله پرسید:

«اگر چنین کنم، شما سالم خواهید ماند؟»  پیامبر صلّی الله علیه و آله به او پاسخ مثبت دادند.

پس علی علیه السلام با آمادگی برای کشته شدن، از این پیشنهاد استقبال کرد و بر این موهبت عظیم، سجده ی شکر به جای آورد.

یار وفادار پیامبر صلّی الله علیه و آله چون سر از سجده برداشت، چنین عرضه داشت:

«در پی فرمان برو! گوش و دیده و دلم فدای تو باد! به من هر فرمانی را که خواهی بده، که من خشنودیت را به دست می‌آورم و هرجا بخواهی می‌روم و توفیقم جز از خدا
نیست ...»

...

خانه ی پیامبر صلّی الله علیه و آله در محاصره ی دشمنان بود. هیچ کس نباید متوجّه نبودن رسـول خـدا صلّی الله علیه و آله می شد.

علی علیه السلام لباس پیامبر را پوشید و روانداز آن حضرت را بر سر کشید؛ و در جای آن حضرت خوابید. «ابوبکر» به سـوی امیـرمؤمـنان علیه السلام آمـد و از محـلّ پـیامبر صلّی الله علیه و آله سؤال کرد. حضرت علی علیه السلام فرمود:

«به سوی چاه «میمونه» رفت...»  (کشف الیقین فی فضایل امیرالمؤمنین/ص69)

در چنین شرایط حسّاسی اگر صحبت ابوبکر ادامه می یافت، آیا مشرکین از نبودن پیامبر صلّی الله علیه و آله با خبر نمی شدند؟!

پس سریع ترین راه ِدفع خطر، نشان دادن محلّ پیامبر صلّی الله علیه و آله بود ...

سحـرگاه، مشـرکین به طـرف بستـر پیـامبرصلّی الله علیه و آله هجـوم آوردند. پیشاپیش همه «خالد بن ولید» بود.

عـلی علیه السلام او را غافلـگیر کرده، چنان دستـش را فشردند که مانند بچّه ی شـتر، بی‌تـابی کرد. سپـس با شمـشیری که از دست خالـد بیرون آوردند، بر سایرین حمله برده و آن‌ها را مانند چهـارپایان از مقابلشان دور کردند ...

درهمان شب ابوبکر خود را به پیامبرصلّی الله علیه و آله رساند.  او به شدّت ترسیده بود.  پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به ابوبکر روحیه می‌دادند: « نترس خدا با ماست . توبه/40 .ابوبکر درون غار پنهان بود، و علی علیه السلام در برابر دیدگان کفّار،
آشکار!

پس از آن رسول خدا صلّی الله علیه و آله، علی علیه السلام را برای بازگرداندن امانت‌ها و نهاده‌های خود، جانشین خویش سـاخت و علی علیه السلام امانت‌ها را به صاحبانشان رد کرد. سپس بر«بام کعبه» رفت و با صدای بلند ندا داد:

«ای مردم، آیا صاحب امانتی هست؟ آیا وصیّتی هست؟ آیا کسی هست که نزد پیامبر ساز و برگی داشته باشد؟»  و کسی نبود مگر این‌که امانت خود را دریافت کرده بود ...

این آیه، یادگار آن فداکاری است:  وَ مِنَ الناس مَن یَشرِی نَفسَهُ ابتِغَاءَ مَرضَاه الله والله رئوف بالعباد. (بقره/207)

از مردم کسی است که جانـش را در راه کسـب خشنـودی های خدا، می فروشد و
خدا نسبت به بندگان مهربان است.

(تفسیر ثعلبی/ج2/ص126 ، التفسیر الکبیر/ج5/ص224)

برگرفته از کتاب دیده و دلم فدای تو باد/ نشر امیدواران1

××××××××××

پرهیز ار دوستی با انسان های بی بند و بار، احمق و ...                                                               

تحف العقول / ترجمه حسن زاده 349، (2) 31- شایسته است مسلمان از رفاقت با سه کس خوددارى نماید:
شخص بى‏بند و بار، احمق و دروغ پرداز؛ امّا بى‏بندوبار، کار و کردار خود را پیش تو بیاراید و دوست دارد مانند او باشى و تو را در امور دین و آخرتت یارى نرساند؛ پس همراهى با او، موجب جفا و سخت دلى گردد و رفتن نزد او موجب ننگ تو شود.
امّا احمق، نه تو را به کار خیرى رهنمون گردد و نه امید آن مى‏رود که بدى را از تو بگرداند هر چند در این راه بسیار تلاش نماید.
چه بسا خواهد سودى نصیب تو سازد ولى زیان نصیبت گرداند؛ پس مرگ چنین رفیقى بهتر است از زیستن و سکوتش بهتر است از سخن گفتن و دوریش بهتر است از نزدیک شدن. امّا دروغ‏ پرداز، به راستى که معاشرت با او براى تو شیرین و گوارا نباشد، سخن تو را در اختیار دیگران گذارد و سخن دیگران را براى تو آورد، هر وقت داستانى را به پایان
رساند، داستان دیگرى به دنبالش کشاند تا آنجا که اگر راست هم گوید باور نشود، میان
مردم دشمنى ایجاد نماید و کینه در سینه‏ها بکارد؛ پس، از خدا بترسید و مراقب خود
باشید.