وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ معنی درمانی

کارگاه معنی درمانی- اندکی توضیح و نمونه ای برای اندیشیدن                 

معنی درمانی : درمان غمها ، اضطراب ها و احساسات منفی و نگرش های محدود با رویکردی معطوف به معنای زندگی . تلاشی برای بازگشت به خود، تلاشی برای یافتن معنای زندگی و رهایی از اندوه ها و ارتباطات محدود. معنی درمانی گروهی مشارکتی است برای یافتن معنای زندگی در کنار دیگران. تمرینی برای زندگی واقعی در کنار هم زبان هایمان.


معنی درمانی سومین مکتب روانشناسی ( رواندرمانگری) وین ( اتریش) است. ویکتور فرانکل پدیدآورنده این مکتب درمانی بر پایه تجربیات شخصی اش پس از نجات از اردوگاه های مرگ نازی های آلمان این روش درمانی را بنیان نهاد. بنیاد این تئوری بر این موضوع استوار است که زندگی در هر شرایطی معنی دارد.
معنی درمانی بر سه اصل استوار است:
وجود معنی در کل و اجزاء زندگی ، اراده آزاد، اراده و خواست معنی
اگر کل حیات مجموعه ای معنی دار است یعنی اگر خلقت پدیده ای معنی دار تلقی می شود، زندگی من در این مجموعه نیز معنی دار است. البته معنایی منحصر به من. خود باید در پی یافتن آن برآیم. معنی چیزی نیست که از دیگران آن را بیاموزید یا دیگران به شما القاء کنند. اگر چه می توان معنای زندگی هر کسی را دانست ولی معنای زندگی من انتخاب من است. این که برای انتخاب معنی آزاد هستم به این معناست که  آزادانه می توانم آن چه را که می خواهم برگزینم و در این برگزینش آزادم. این مفهوم اصل دوم معنی درمانی ، اراده آزاد، است. اگر معنی هست و من فقط باید در جستجوی و انتخاب آن برآیم و اگر اراده ای آزاد در این جستجو گری دارم می توانم معنی را بخواهم. و باید معنی را خودم بخواهم. خواست معنی پدیده ای کاملا درونی و البته شخصی است. معنی قابل القاء به دیگری نیست، معنی به زور به دیگری انتقال داده نمی شود. معنی تجویز نمی شود. خود فرد باید در فرایند جستجوی معنا گام بردارد و به نتیجه این فرایند که خواست آزادانه معناست دست یابد. 
در اندیشه فرانکل وجود داشتن به معنای واقعی، یعنی فرد خودش را خالی کند تا به جستجوی هدفی والا بپردازد.  انسان وقتی حقیقتا خود را پیدا می کند که بتواند خودش را برای چنین کاری از دست بدهد.
معنی در دو گستره باید جستجو شود: یکی معنا در همین لحظه برای همین کار، دوم معنای غائی و نهایی.
هم اکنون در حالی که به گلدان خانه آب می دهم زندگی چه معنایی دارد؟ این کار چه معنایی درون خود پرورش می دهد؟ معنای کنونی
در نهایت زندگی من چه معنایی را برای من به همراه دارد؟ در پی این تلاش ها در جستجوی چه هستم؟ چگونه خود را رشد می دهم؟ چگونه خودی متعالی و بالنده خواهم داشت؟ چه چیزی/ کسی به زندگی من معنا می دهد؟ به خاطر چه چیزی می خواهم دو دستی به زندگی ام بچسبم، حتی در بدترین شرایط؟ چرایی زندگی من چیست؟ پاسخ به این پرسش ها معنای غائی زندگی مرا نشان می دهد.
معنای اکنون _ کارهایی که الان انجام می دهم، دلیلی که به خاطر آن برنامه هایم را تنظیم می کنم و بابت آن احساس خوبی دارم، گاهی می تواند راهگشای من در یافتن معنای غائی باشد. گاهی هم معنای غائی راه را برای یافتن معنای اکنون فراهم می کند. چرایی زندگی سازگار شدن با چگونه های زندگی را نیز امکان پذیر می کند.
نمونه ای برای اندیشیدن: پیوستگی معنای غائی و معنای اکنون را در این نمونه می توانید بیابید:
به نظر شما ریزعلی خواجوی یا همان دهقان فداکار خودمان درست لحظه ای که گفت: هر چه باداباد! چه معنایی برای آن لحظه از خودگذشتگی و برای همه حیات خویش  جستجو می کرد؟

ریزعلی می‌گوید: این واقعه به حدود 50 سال پیش و زمانی که حدود 31 الی 32 ساله بودم و یک فرزند داشتم بازمی‌گردد؛ یادم می‌آید اواخر پاییز بود که یک شب باجناقم میهمان من شده بود؛ ساعت 8 شب یکباره از زیر کرسی بلند شد و گفت که «الان یادم افتاد که فردا دوستانم برای فروش گوسفندان خود به تهران می‌روند و من هم باید بروم» و از من خواست که او را به ایستگاه قطار در حدود 7 کیلومتری منزلمان برسانم.هرچه به او اصرار کردم که «هوا سرد و بارانی است، امشب را بمان»، قبول نکرد که در نهایت با یک فانوس و تفنگ شکاری به راه افتادیم و او را به ایستگاه رساندم. در راه برگشت به خانه دیدم که فاصله میان دو تونل بر روی خط آهن به خاطر ریزش کوه مسدود شده است و یادم آمد که قطار تا چند دقیقه دیگر از ایستگاه به سمت پایین راه می‌افتد، آن هم قطاری که پُر از مسافر است. با خودم گفتم «هر چه بادا باد»؛ راه افتادم به سمت ایستگاه، اما حدود دو کیلومتر که مانده بود متوجه شدم که قطار از ایستگاه حرکت کرده و چون وزش باد فانوسم را خاموش کرده بود، چاره‌ای ندیدم جز اینکه کُتم را درآوردم و بر سر چوب بستم و نفت فانوس را بر روی آن ریختم و با کبریتی که همراه داشتم، آن را آتش زدم و دوان دوان بر روی ریل قطار به راننده علامت دادم. وقتی دیدم که راننده متوجه نمی‌شود، با تفنگ شکاری یکی دو گلوله شلیک کردم که راننده متوجه شد و وقتی قطار کم‌کم توقف کرد، همه مأموران و مسافران از آن بیرون ریختند و اول فکر می‌کردند که من قصد سوار شدن به قطار را داشته‌ام! به همین خاطر، آنقدر کتکم زدند که له و لورده شدم!
ریزعلی حال و هوای مسافران را هم از یاد نمی‌برد و می‌گوید: وقتی به آنها گفتم که چه اتفاقی افتاده و صحنه را نشانشان دادم، آن وقت بود که متوجه شدند، جان حدود هزار نفر نجات پیدا کرده است و آنقدر به شعف آمده بودند که بازرس قطار همان شب، تمام جیب‌هایش را گشت و 50 تومان به من انعام داد.
داماد ریزعلی میانه سخن پدر خانمش را پی می‌گیرد و بیان می‌کند: الان برخی از مأموران قطار که هنوز زنده‌اند و بازنشسته شده‌اند، وقتی خاطره آن شب و صحنه آن درّه را تعریف می‌کنند، از شدت هیجان به گریه می‌افتند.
ریزعلی ادامه می‌دهد: چون لباس‌هایم را درآورده و لُخت شده بودم و عرق‌ریزان بر روی ریل دویده بودم، آن شب سرما خوردم و تمام بدنم عفونت کرد و 15 روز در یکی از درمانگاه‌های میانه تحت درمان بودم و بعد از آن بود که برای ادامه درمان به تبریز رفتم، اما هزینه درمانم آنقدر بالا بود که حتی گوسفندانم را فروختم و خلاصه در آن دو سه ماه درمان، تمام دارایی‌ام را خرج کردم.
یک سال پس از حادثه، داستان آن شب وارد کتاب‌های درسی بچه‌ها شد، اما تا سال 69 یا 70 هیچکس جز اهالی روستایمان نمی‌دانست که دهقان فداکار منم؛ تا اینکه وقتی به خاطر بیماری در یکی از بیمارستان‌های تبریز بستری شده بودم، به طور اتفاقی و البته بعد از تحقیقات، من را شناختند.
داستان ریز علی را در گزارشی از فارس نیوزکه با ایمیل دست به دست شده یافتم.