وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ ایده هایی برای اصلاح زندگی اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و انسانی ما

گمان کردم که نوشتن ایده های به درد بخوری که در جامعه ایران ( مشهد، تهران، شیراز) و در جامعه کانادا ( تورونتوی بزرگ) تجربه کرده ام به درد کسانی بخورد که برای حل مشکلات در جستجوی ایده ای الهام بخش هستند و یا کسانی که می توانند این ایده ها را اجرا کنند.

الف: وارد بیمارستان می شوی، تازه واردی و نمی دانی کجا بروی که بیمارت را پیدا کنی یا کاری که پیش آمده است را انجام بدهی، نیاز داری که یک کسی دستت را بگیرد تا سر از اتاق تعویض بیماری در نیاوری یا وارد اتاق خدمات کارکنان نشوی در حالی که در جستجوی اتاق خدمات به بیماران بوده ای. در کانادا حد اقل به دو روش به مراجعان بیمارستان ها راه را نشان می دهند. 1- از کنار میز پذیرش تا در هر اتاقی به رنگ های مشخصی روی زمین خط پهنی کشیده شده است که معمولا نو می شوند تا در گذر زمان نیازمراجعان به پیدا کردن مسیر فراموش نشود. این جا آدم ها به زبان های گوناگونی سخن می گویند و هنگامی که افراد به بیمارستان می روند معمولا از شدت اضطراب عملکردهای شناختی ذهن هم آنقدر سریع نیست که بتوانند مثلا لهجه هندی و یا .... کارمند بخش پذیرش بیمارستان را به خوبی بفهمند. مسوول پذیرش وقتی فهمید مراجع دنبال چه کاری آمده است فقط می گوید خط آبی را بگیر برو میرسی به اونجا. 2- افرادی هستند که سن و سالی ازشان گذشته و دوست ندارند که در خانه
بنشینند و بیکار باشند این ها در بیمارستان به عنوان داوطلب ثبت نام می کنند و لباسی می پوشند که نشان می دهد پرسنل هستند . این ها همه سوراخ سنبه های بیمارستان را می شناسند.بعضی ها کارشان این است که فقط می ایستند دم در آسانسور یا در ورودی و می پرسند کمکی می تونم بکنم؟ بعد دستت را می گیرند آرام آرام راه می روند تا برسانندت به در اتاقی که می خواهی.
حضور این افراد باعث می شود که مراجعان احساس نکنند بیمارستان سلاخ خانه است. این افراد احوال پرسی می کنند، تجربه های کوتاه و مختصرشان را در بیمارستان با تو در میان می گذارند و وقت مراجع را در بیمارستان در رفت و آمدهای بیخودی هدر نمی دهند.

ب: محافظت از طبیعت وظیفه ماست برای این کار شهرداری ها در کانادا سطل آشغال های رنگی به هر خانه می دهند. سطل سبز رنگ برای آشغال های آشپزخانه و همه آن چیزهایی که اسمش را آشغال خیس در ایران می گذاریم.
این سطل ها تقریبا 70 سانتی متر است و درش به خوبی قفل می شود. از ان جا که بیشتر سال در این کشور هوا سرد است آشغال ها هر هفته جمع آوری نمیشوند مردم سطل را در پارکینگ یا در حیاط خلوت می گذارند . البته برای ایران که هوا گرمتر از کاناداست این شیوه توصیه نمی شود. اما برای آشغالهای کاغذی و پلاستیکی و شیشه ای که قابل بازیافت هستند سطل آبی رنگ و برای آشغالهای غیر قابل بازیافت سطل سیاه داده می شود. تفاوت این رنگ ها باعث می شود از کودکی بچه ها آشغال ها را بتوانند با بزرگتر ها تفکیک کنند.
این رنگ ها در سطل های سطح شهر گاهی مشترک هستند ( که البته این گاه گاهی بودن برای برخی مشکل ایجاد می کند). در مراکز پر جمعیت شهر آن قدر سطل های آشغال بزرگ هست که هیچ وقت انداختن آشغال روی زمین توجیهی نداشته باشد.

ج: یک روز شهرداری آشغال های مارا نبرد چون هفته ای یک بار آشغال های سبز را می برند نگهداری آشغال مشکل ایجاد می کرد. زنگ زدیم شهرداری برای اشغال ها آدرسمان را گرفتند و یک شماره پیگیری هم دادند که اگر بازهم کوتاهی کردند زنگ بزنیم دوباره شکایت کنیم و گفتند که صدایتان هم ضبط می شود و وعده دادند که ظرف 2 روز اداری سطل مارا خالی خواهند کرد. ما هم فرصت را غنیمت دانستیم و گفتیم 2 ماه پیش هم سطلمان را مامور شما پرت کرده  و شکسته است و ما دم برنیاورده ایم! گفتند تا 3 روز بعد هم منتظر سطل جدید باشید. 2 روز بعد آشغالهایمان رفت و سطل جدید هم برایمان جلوی خانه گذاشته بودند.

د: فروشگاه که می روی پیدا کردن سبد خرید خالی مشکل و معضلی است ! برخی از فروشگاه ها در پارکینگ سبدهای خرید سیستمی در نظر گرفته اند که مشتری باید 25 سنت ( بعضی جاها هم یک سکه بزرگتر) باید توی سبد بیندازد تا قفلش باز شود و از زنجیر خلاص شود خوب مشتری هم خودش سبدش را بر میدارد و برای پس گرفتن
سکه اش خودش می رود سبد را سر جایش می گذارد و سکه اش را با اتصال سبد جلویی به عقبی در می آورد. این سیستم در فرودگاه هم باعث نظم محل سبدهای چرخ دار برای جا به جایی چمدان ها می شود.

 ج: در کتاب فروشی ها مبل هایی هست و صندلی هایی با چیدمانی به درد بخور هر کسی می خواهد می رود از قفسه کتابش را بر میدارد می نشیند روی مبل یا صندلی آن حوالی کتابش را ورق می زند اصلا می نشیند کتابش را می خواند و دست آخر یا می خرد یا نمی خرد. اما کتاب فروشی را به عنوان یک جای شیرین و دوست داشتنی در نظر می گیرد. در کتاب فروشی بخشی هست که به یک شرکت قهوه و نوشیدنی و خوراکی اجاره داده شده ( یک کافی شاپ به اصطلاح هست یک گوشه ای) که آدم ها گاهی کتاب که می خرند می روند می نشینند همان جا با یک چای یا قهوه یا هر چه دلخواهشان است کتابشان را ورق می زنند و هوایی عوض می کنند. برخی کالاهای تزئینی مربوط به کتاب هم در این کتاب فروشی ها فروخته می شوند مثل  ذره بین، و کتاب نگهدار یا همان غش گیر اهل کتاب ( یک چیز سنگینی که نگذارد کتاب در کتابخوانه غش کند و بیفتد).

 د: در کانادا(تورونتو، ریچموند هیل) و در لبنان(بیروت) رسم نیکویی هست و آن این که بازماندگان یک مرحوم یک صندلی، یا یک درخت یا یک در ،یا یک بوته گل یا ... را به گوشه یک خیابان، دانشکده، مدرسه، پارک ، موزه، کوچه یا ... اهداء می کنند و یک پلاک کوچک هم درست می کنند که رویش نوشته است فلانی در فلان تاریخ از دنیا رفته و این چیز به یادبود او ساخته شده است. وصیت کردم یک ویلچیر به بهداری دانشگاه الزهرا از یک سوم مالم بخشیده شود تا دانشجویان هنگام ابتلا به بیماری با ویلچیر به بیمارستان منتقل شوند و یا در دانشگاه تا بهبودی از ویلچیر استفاده کنند. به نصب آن پلاک روی ویلچیر هم احتیاجی نیست. در بیروت صحن اصلی دانشگاه چند تا درخت کاشته شده است که با دقت و فکر و تنظیم زمان کاشت و اندازه رشد آن درختان یک پرسپکتیو جالب از کوچک به بزرگ به صورت نیمدایره ایجاد شده است. پلاکی هم در کنارش درست کرده اند که یادبود فلانی است. از این بگذریم در مسیر حرکت دانشجویان از ورودی دانشگاه تا انتهای آن ، هر از گاهی زیر شاخسار درختان یک نیمکت گذاشته اند و رویش یک پلاک کوچک نصب کرده اند که به یاد بود فلانی یا اهدایی فلانی به دانشگاه آمریکایی بیروت. کاش در دانشگاه شیراز هم در آن مسیر بلند و طولانی تا تپه های ارم هر از گاهی یک نیمکتی زیر سایه بانی بود که دانشجویان قبل از رسیدن به کلاس پایشان از راه رفتنهای طولانی تاول نزند!

هـ : درهای ورودی دانشگاه ها، فروشگاه ها، اداره ها و ... در تورونتو طوری طراحی شده که اگر کسی به ویلچیر وارد شد یا مادری با کالسکه نوزادش وارد شد مشکلی برای باز کردن و بستن در نداشته باشد. ایستگاههای مترو همگی آسانسور دارند با این اندیشه که اگر کسی با ویلچیر می خواهد بیاید بتواند به ایستگاه قطار خودش را برساند. هنوز در تهران ایستگاههای بزرگی هستند که آسانسور ندارند و مادری با کالسکه  یا فردی روی صندلی چرخدار نمیتواند این مسیر را به انتهای مترو برساند. امیدوارم برای حل این مشکل در جامعه ای مثل ایران که به جز معلولیت های مادرزادی، معلولیت های ناشی از جنگ و وجود جانبازان و معلولیت های ناشی از تصادفات بسیار بالاست فکری برای این کار بشود.  

و: وقتی سئول بودم با خودم فکر می کردم چرا این همه آدم معلول در خیابان است؟ و بعد به خودم پاسخ دادم حتما این ها بازماندگان جنایات جنگ جهانی دوم و یا جنگ ژاپن و کره جنوبی هستند. وقتی آمدم تورونتو با خودم گفتم چرا این قدر آدم معلول در خیابان است ؟ چه قدر خاطر جمع این معلول ها به تنهایی در شهر رفت و آمد می کنند. و اولش داشتم یک ربطی به جنگ جهانی و کانادایی ها در ذهنم پیدا می کردم که متوجه شدم ماجرا چیز دیگری است. امکانات شهری در این دو کشور در مقایسه با ایران طوری طراحی شده است که افراد با کم توانی جسمی و حتی ذهنی بتوانند به راحتی به خانه و اداره مورد نیاز یا فروشگاه دسترسی پیدا کنند. در کانادا اتوبوس مخصوص کم توانان جسمی ( معلولان، سالخوردگان، آسیب دیدگان) وجود دارد که در مکان های خاصی خدمات ارائه می کند. همه اتوبوس ها سطح شیب دار اضافه ای دارند که معلولانی که با صندلی چرخ دار می آیند بتوانند با کمک آن سوار اتوبوس شوند . در سئول در تمام خطوط مترو به جز زبان کره ای به زبان انگلیسی هم نام ایستگاه ها را نوشته بودند، کف قطارهای مترو و داخل ایستگاه ها تا دم آسانسور کف زمین یک ردیف موزاییک نقش برجسته داشت که مانند خطی از ایستگاه تا خروجی کشیده شده بود تا نابینایان بتوانند راهشان را با تعقیب کردن این خطوط پیدا کنند. ( شاید علت دیده شدن این همه معلول در خیابان های این دو کشور این است که همه آدم ها مهم هستند و نیاز همه آدم ها باید دیده شود، اما در ایران چنین افرادی به دلیل محدودیت های جسمی محدودیتهای محیطی را هم بیشتر تجربه می کنند و ناپدید هستند.

هـ: نکته دیگر که شاید به موضوع بالا کمک کند این است که افراد از داشتن یک عضو معلول در خانواده احساس شرمندگی یا حقارت نمی کنند. و از طرفی معلولین هم تلاش می کنند که بیاموزند با چهره ای متبسم و شادان با مردم برخورد کنند. این به حضور اجتماعی شان کمک می کند.

 و:‌ پیامبر اکرم فرمودند که حق همسایه خاص است و باید به همسایه نگاه دوستانه تری داشته باشید. البته این جمله نقل به مضمون فرمایش پیامبر اکرم است. مدتی پیش یکی از دوستان ما به مسافرت خارج از کشور رفته بود و کلیدش را به ما سپرده بود تا به گلهایش آب دهیم و شماره تلفن ما را هم به شرکت دزدگیرشان داده بود. ساعت دوازده و سی و چند دقیقه نیمه شب آن شرکت زنگ زد که خانه دوستتان دزدگیرش به صدا در آمده و پلیس دم در خانه ان هاست. بروید و موضوع را بررسی کنید. رفتیم و بعد پلیس به ان شرکت گفته بود که هشدار اشتباهی بوده و از محل رفته بودند وقتی ما رسیدیم. نیمه شب با کودکی در کالسکه دم در خانه مردم ایستادیم جرات نداریم در خانه را باز کنیم و تلفن دستی هم نداریم. همسایه شان امد بیرون از خانه که اشغال بگذارد دم در. گفتیم این جوری شده .... زنگ بزن پلیس بیاید تا بدانیم چه باید بکنیم. پاسخ داد:‌به من مربوط نیست! در کانادا زیاد در اخبار می شنویم که آدم سالخورده ای در سرمایه وحشتناک زمستان این جا در خیابان جان سپرده. و پلیس گفته که کاش کسی از او پرسیده بود این موقع شب در خیابان چه می کنی؟ ایده به من ربطی ندارد ایده بسیار مزخرفی است. گفتم که از همسایه های ایرانی مان بابت این که می دانند چه کسی می آید توی کوچه ، و چه کسی از کدام خانه بیرون می آید تشکر ویژه ای داشته باشم.

ز: لازم است در ایران در دبیرستان ها یک واحد درسی آشنایی با حقوق شهروندی و آشنایی با قانون اساسی طراحی شود. بسیاری از مشکلاتی که مردم در ایران تجربه می کنند به دلیل عدم اطلاع از حقوقشان و قوانین جامعه است.

ح: قیمت دلار پیوسته بالا و پایین می شود. یک سنت کانادایی برابر با 100 تومان ایرانی است. نمی دانم اکنون با صد تومان چه کار می توان کرد در ایران اما می دانم که در کانادا تقریبا هیچ چیزی را به 1 سنت نمی توان خرید. اما پایین و بالا کردن قیمت یک چیز یک سنت یک سنت انجام می شود. از قیمت نفت گرفته تا محاسبه مالیات. و جالب این جاست که آن چیزی که پول سیاه خوانده می شود ظاهرا همین یک سنتی هاست. می رویم فروشگاه سیصد و بیست و دو دلار و پنجاه و هفت سنت خرید می کنیم  و بقیه پولمان را که می خواهیم بگیریم می شماریم که 3 سنت خورده های ته این محاسبه به ما برگرداننده شود. اما در ایران مدام پولمان را گرد می کنند. در فروشگاه هایپر استار واقع در غرب تهران اجناس یک قران و دو زار قیمت گذاری هم شده اند اما خورد ترین پولی که تعریف شده 25 تومانی است. این به این معنی است که در ایران پول ما مهم نیست. هر بلائی سر همدیگر بیاوریم هم مهم نیست همه چیز گرد باید بشود!!!

و:‌ در اداره های دولتی و بسیاری از شرکت های خصوصی در ایران پستی وجود دارد به نام آبدارچی. که وظایفی شامل نظافت ساختمان و تهیه چای کارکنان را بر عهده دارد. در کانادا و لبنان چنین عنوان شغلی وجود ندارد. حد اقل این دو کشوری است که  سیستم اداری شان را من تجربه کرده ام. نظافت ساختمان در خارج از ایران به عهده نظافتچی است . اما چای دادن به عهده هیچ کسی نیست. در دانشگاه رئیس دانشگاه خودش از اتاقش بر می خیزد به طرف آشپزخانه کوچک - بسیار کوچک- دانشکده می رود و برای خودش چای یا قهوه درست می کند. البته برخی دستگاه چای ساز یا قهوه ساز در اتاقشان دارند. اگر در آشپزخانه قهوه ای درست کرد دیگری هم که وارد شود می تواند از آن استفاده کند. هیچ وقت هیچ کسی برای کارمند در اداره یا شرکت های کاری خوراکی نمی آورد. این کار را منشی دکتر نیز انجام نمی دهد. هرکسی خودش باید نوشیدنی یا خوراکی برای خودش آماده کند. هیچ پیرمرد مو سپیدی برای کارمند جوان و صحیح و سلامتی چای نمی آورد! هیچ گاه!

تازه در ادارات و بیمارستان ها گاهی در گوشه ای یک دستگاه قهوه ساز یا چای ساز هم گذاشته اند برای منتظران و مراجعان که خودشان از خودشان پذیرایی کنند. نظافت ساختمان ها هم بر عهده فردی است که قراردادی با یک شرکت خصوصی متخصص در ساماندهی این امور دارد یا این که فرد نظافتچی با این اداره یا شرکت طرف قرار داد است. به هر حال وظیفه اش صرفا نظافت است و دلیلی ندارد که اگر قرار شد ارتقاء بگیرد منشی شود و بعد مسوول یک بخش. اگر خواهان ارتقاء است باید به لحاظ تحصیلی و مهارتی دوره های اموزشی رسمی ببیند و بعد دوباره در پی کار باشد با مدرک تحصیلی یا مهارتی جدید. این وضعیت کسی را در اداره ای نسبت به نظافتچی ها حسود و رقیب بار نمی آورد. خودش برای خودش امنیت شغلی است نه؟!

نوشته : زینب عابدینی نسب 2012- 2013