وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ داستان های قبل از خواب کودک 2 سال و نیمه من

به نام خداي بخشنده و مهربان

علي کوچولو بالاخره شامش را خورد. دست مامانش را گرفت و با هم از پله ها بالا رفتند. بالا و بالا تا بالاخره به دستشويي رسيدند. علي دندانهايش را مسواک کرد و با آخرين ذره هاي انرژي که در پاهايش مانده بود به طرف اتاقش رفت. يک شوت آرام به توپش زد. آخرين کتابي که خوانده بود، اطلس زندگي جانوران، را از روي ميزش برداشت و گذاشت توي کتابخانه اش. نگاهي به دور و بر اتاقش انداخت. قطارش از ريل خارج شده بود. ماشين ها کنار اتاق پارک شده بودند. تعداد زيادي از آجرهاي رنگ و وارنگ ساختمان سازي وسط اتاقش ريخته بود. قلعه اش نصفه کاره مانده بود. پادشاه قلعه شير اسباب بازي روي آجرها خوابيده بود. گورخر سرش را گذاشته بود روي درخت پلاستيکي. قورباغه شکمو نشسته بود کنار ميز تحرير. چشمان يوزپلنگ هم مثل هميشه برق مي زد و دل علي مي خواست که يوزپلنگش را بغل کند و بخوابد. علي چراغ اتاقش را خاموش کرد. نگاهي به سايه ي چيزهاي توي اتاقش انداخت. چه قدر همه چيز زير نور مهتاب که از پنجره به اتاق مي تابيد بزرگتر به نظر مي آمد. علي در تاريکي کمي ترسيد. قلبش کمي تندتر مي زد. آب دهانش را قورت داد. احساس کرد دوست دارد زود چشمهايش را ببندد. امشب به خودش قول داده بود که از اول شب تا فردا صبح توي تخت خودش بخوابد. نفس عميقي کشيد. تا 3 شمرد. يک، دو ، سه و نفسش را بيرون داد پوووووووووووف

با خودش گفت قوي ترين حيوان را دم در اتاق مي گذارم تا هرکسي را که خواست توي اتاقم بيايد بخورد. به همه جاي اتاقش توي تاريکي نگاه کرد. آقاي ببر پيش خانم ببر بود. خاله زرافه و ني ني اش هنوز هم داشتند برگ درخت مي خوردند. مارها خوابيده بودند. ميمون ها بالاي درخت خوابشان برده بود. پرنده هم بچه هايش را خوابانده بود توي لانه. علي گفت بايد قويترين حيوانم را انتخاب کنم. قويترين حيوان من تمساح است. تمساح سبز و تپلی اش را برداشت و گفت: برو بخواب دم در اتاق من. هيچ چيزی حق ندارد بيايد اينجا. تو بايد مواظب اتاق من باشي. تو مامور مخصوص من هستي. مواظب باش که من خوابهاي خوبي ببينم. و فوري چشمهايش را بست.

نيمه هاي شب بود که سايه ي يک خانم روي زمين افتاد. صداي راه رفتنش مي آمد. آمد و آمد تا رسيد به در اتاق علي کوچولو. تمساح که حواسش را خوب جمع کرده بود دندانهايش را به هم کوبيد و گفت: ورود ممنوع. علي خوابيده. خانم مهربان گفت. برو کنار ببينم مارمولک فسقلي! من هر وقت دوست داشته باشم، هر وقت نگران باشم مي توانم وارد اين اتاق شوم. تمساح گفت: من قويترين حيوان اتاق علي هستم. من مواظبم کسي مزاحم خواب علي نشود. شما کيستيد؟ خانم مهربان دم تمساح را گرفت توي دستش و با خودش آوردش داخل اتاق و گفت: من مادر علي هستم. هر شب به اتاق علي سر مي زنم تا اگر سردش شده پتويي رويش بيندازم. اگر گرمش شده پنجره ي اتاقش را باز کنم. و اگر زود خوابيده و شب به خير نگفته پيشاني اش را ببوسم.

تمساح خنديد و گفت: مرا بگذاريد کنار بقيه اسباب بازي ها. خوب نيست من دم در باشم. هر وقت هوا گرم شد يا اگر کمي سرد شد، يا اگر مهتاب به اتاق نمي تابيد شما به اتاق علي بياييد. راستي اگر من هم زودي خوابيدم براي من هم پتو مي اندازيد؟ اگر زودی بخوابم گونه ي مرا هم مي بوسيد؟

مامان علي خنديد و گفت : بله، حتما من خودم بهتر از کسی مراقب پسرم هستم. شب به خير علي! شب به خير اتاق علي! مهرماه 1394

********

داستان مورچه کوچولو

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کی نبود... تا این که خدا یک مورچه ی کوچولو هم آفرید. مورچه صورت کوچیکی داشت، توی این صورت کوچک چشمهای کوچکی هم داشت. دو تا شاخک کوچک روی سرش داشت. دو تا گیره کوچک هم گوشه لبش داشت. این مورچه کوچک 6 تا هم دست و پا داشت. مورچه ما راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا بالاخره یک گندم پیدا کرد. گندم خیلی بزرگ بود و مورچه خیلی کوچک. مورچه با دقت گندم را برداشت و گذاشت روی کولش. رفت و رفت و رفت و رفت تا رسید به در خانه اش. خانه مورچه دری داشت خیلی کوچک، یک سوراخ کوچک و ریز که به دالانی دراز و تو در تو می رسید. مورچه در خانه اش یک مادر و پدر کوچک و مهربان داشت . آخر این دالان مامان و بابای مورچه کار می کردند و زحمت می کشیدند. مورچه تلاش کرد تا گندم را ببرد به خانه اش. اما گندم بزرگ بود و از در تو نمی رفت. مورچه کوچولو با خودش فکر کرد. "آهان، نیمی از گندم را می خورم تا کوچک شود ". مورچه کوچولو گندمش را خورد و خورد و خورد و خورد تا شکمش بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد و گندم کوچک و کوچک و کوچکتر. بعد با خودش گفت حالا دیگر این گندم از در خانه رد می شود. گندم را هل داد توی سوراخ. اما خودش بیرون در ماند. درِ خانه کوچک بود، اما مورچه بزرگ شده بود و گندم کوچک. مورچه کوچولو کمی غصه خورد. اما بعد با خودش گفت باید کاری کنم که دوباره اندازه خانه ام بشوم. کمی فکر کرد و گفت: شاید بهتر باشد در خانه را بزرگ تر کنم. شروع کرد به کندن دیواره های سوراخ. کند و کند و کند و کند تا این که سوراخ بزرگتر شد. مورچه خسته شد و نشست و به شکمش نگاه کرد. با خودش فکر کرد "حالا که کار کردم و زحمت کشیده ام ،نیروی زیادی به کار برده ام .گندم در شکمم این نیرو را تولید کرده است. برای همین شکمم کوچک و کوچکتر شده و با کارِ و تلاش من درِ خانه ام بزرگ و بزرگتر شده است". مورچه کوچولو امروز خیلی فکر کرده بود و خیلی هم کار کرده بود. بنا براین راه افتاد و رفت توی خانه اش تا بخوابد و فردا بیشتر فکر کند. ( کودکم هنوز بیدار است بنا براین داستان این جوری می شود: وقتی رفت توی تختش مامانش نشست کنارش و برایش لالایی خواند. " لالا لالا مورچه لالا ... لالا لالایی بچه لالا لالا... کودکم خوابید). بهمن 1390

داستان عنکبوت و مورچه

روزی روزگاری ، مورچه ای بود که خیلی غر می زد. دوست داشت وقتی گرسنه است زود غذا پیدا کند و اگر پیدا نمی کرد لب هایش را کج و کوله می کرد و می گفت من غذا می خواهم. مادرش هم می گفت: غذا سر جایش است برو پیدا کن! با کمی تلاش! مورچه دوست داشت وقتی می خواهد بخوابد همه ساکت باشند و اگر همه ساکت نمی شدند چشم هایش را کج و کوله می کرد و با لب های کج و کوله می گفت من چطوری بخوابم؟ مادرش هم می گفت: این طوری! چشمهایت را ببند و بخواب! به همین سادگی! مورچه دوست داشت وقتی می خواهد بازی کند همه چیز مال او باشد و وقتی دوستانش چیزهایی را برای بازی بر می داشتند دست و پایش را کج و کوله می کرد و زیر لب غر می زد پس من چی داشته باشم؟ مادرش هم می گفت: یک چیزی داشته باش، یکی از چیزهای تنها را، با مهربانی!

مورچه دوست داشت همه چیز را بدون مانع به دست بیاورد اما وقتی مانعی بود غر می زد. او نمی دانست مانع به چه دردی می خورد. بدتر از همه اینکه او مانع ها را نمی شناخت. برای همین مادرش به او گفت از فردا باید به جاهای دوری بروی و غذا پیدا کنی. مورچه گفت : چه جوری؟ مادرش گفت به سادگی ، با کمی تلاش و با مهربانی!

مورچه خوابید و فردا صبح بیدار شد. به مادرش گفت من غذا می خواهم. مادر گفت دیروز گفتم غذا را باید از جای دورتری پیدا کنی. مورچه غر زد و گفت بله به سادگی، با کمی تلاش و با مهربانی! مادرش گفت مهربانی با لبهای کج و کوله نمی شود. برو دنبال غذا! آن قدر برو که بتوانی مهربانی را با لب های خندان بگویی. مورچه خواست غرغر بیشتری کند اما مادرش رفت دنبال غذا. مورچه هم به راه افتاد.

رفت و رفت و رفت و رفت آن قدر رفت که به جای دوری رسیده باشد. اما دیگر از گرسنگی چشمهایش خوب نمی دید. او نمی توانست از دیگران غذا بگیرد چون این کار ساده نبود، تلاشی نداشت و مهربانانه نبود. او از گرسنگی نمی توانست بخوابد. چون صدای کار و تلاش دیگران را می شنید. داشت ناامید می شد بنابراین دعا کرد: خدایا به من کمک کن. من قول می دهم غر نزنم تو هم غذای امروزم را نشان بده. قول می دهم ... هنوز دعاهایش تمام نشده بود که ناگهان یک نخود کوچک دید. رفت تا نخود را بردارد و بخورد. نخود در گوشه یک آشپزخانه بزرگ بود. او فقط نخود را نگاه کرد و به هیچ چیز دیگری توجه نکرد. نخود را برداشت یک گاز کوچک به آن زد و بعد آن را با زحمت و تلاش بسیار روی پشتش گذاشت. او می خواست زودتر به خانه برگردد. او می خواست همه نخود را خودش بخورد. بنابراین خواست که تند تر بدود. اما سنگینی بارش مانع دویدن بود. او لبهایش را کج و کوله کرد و غر زد :عجب نخود سنگینی ....  او غر زد و قولی را که به خدا و به مادرش داده بود فراموش کرد. چون او فقط به بار نخودش فکر می کرد و هیچ چیز دیگری را نمی دید. برای همین عنکبوت بزرگی را که گرسنه بود و منتظر شکار در گوشه دیگر آشپزخانه تار تنیده بود ندید. رفت و رفت و رفت تا به گوشه دیگر آشپزخانه نزدیک شد. حالا دیگر چشمانش بهتر می دیدند او نزدیک تار عنکبوت شده بود. می خواست بازهم غر بزند و از این مانع ایراد بگیرد. برای همین دست و پایش را کج و کوله کرد اما نتوانست بار نخود را روی پشتش نگه دارد، نخود از پشتش افتاد و قل خورد و قل خورد و محکم خورد به تار عنکبوت. عنکبوت شروع کرد به غر زدن: ای نخود قلقلی چرا تار مرا پاره کردی؟ می خواستم این مورچه را با تارم گیر بیندازم. عنکبوت غر غر کرد و سعی کرد تارش را دوباره بتند. مورچه وقتی قیافه نامهربان عنکبوت را دید تازه فهمید که وقتی غر می زند چه قدر زشت و نامهربان می شود. او اصلا از غر غرهای عنکبوت خوشش نیامد. یادش آمد وقتی به خدا قول داد نخود را پیدا کرد ووقتی غر زد نخود را از دست داد.باید اشتباهش را جبران می کرد.

 او با خودش فکر کرد حالا چه جوری نخود را بردارم؟ یاد حرفهای مادرش افتاد با لبخند به خودش گفت: باید با کمی تلاش مانع را دور بزنم، به همین سادگی! خنده روی لبهایش ماند خدا را شکر کرد و با مهربانی نخود را برداشت تا به مادرش غذای آن روز را نشان بدهد و با مورچه های دیگر نخود قلقلی را بخورد. اسفند 1390