وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ عاشقتم همیشه

تقدیم به

آن مانچ

و

اندرو، جولی، سام  و جیلی مانچ

توماس جان مانچ 2005- 1912

مارگارت مک کاون مانچ 2006-1914

-

مادری نوزادش را در آغوش گرفت و خیلی آرام او را
تکان داد، عقب و جلو، عقب و جلو، عقب و جلو و برایش آواز خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه  

تا وقتی زنده هستم

عزیز من تو هستی

-

آن نوزاد بزرگ شد، بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر، آن
قدر بزرگ شد که دو سالش شد و حالا دیگر همه جای خانه می دوید. کتاب ها را از قفسه
ها درمی آورد، خوراکی ها را از یخچال درمی آورد او حتی یکبارساعت مادرش را در
توالت انداخت. گاهی مادرش می خواست بگوید:

" آخراین بچه مرا دیوانه می کند!"

-

اما شب ، وقتی آن بچه ی دوساله ساکت بود ، مادرش
در اتاقش را باز می کرد ، از کنار تخت نگاهش می کرد و اگر بچه واقعا خوابیده بود
او را بر می داشت و او را در آغوشش آرام آرام تکان می داد، جلو و عقب، جلو و عقب،
جلو و عقب. وقتی در آغوش خود تکانش می داد برایش آواز می خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

تا وقتی زنده هستم

عزیز من تو هستی

-

پسر کوچک بزرگ شد، بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر، تا
این که نُه ساله شد. او هیچ وقت دوست نداشت سر سفره شام بیاید. هیچ وقت دوست نداشت
حمام برود، و وقتی هم که مادربزرگ برای دیدنشان می آمد او حرف های بدی می زد. بعضی
وقت ها مادرش می خواست او را به باغ وحش بفروشد!

-

اما وقتی شب خوابش می برد، مادرش در اتاقش را
باز می کرد، از کنار تخت نگاهش می کرد، اگر او واقعا خوابیده بود، آن پسر نُه ساله
را بر می داشت و او را در آغوشش آرام آرام تکان می داد، جلو و عقب، جلو و عقب، جلو
و عقب. وقتی در آغوش خود تکانش می داد برایش آواز می خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

تا وقتی زنده هستم

عزیز من تو هستی

-

پسرک بزرگ شد. بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر. او
نوجوان شد . او دوستان عجیبی داشت، لباس های عجیبی می پوشید و به آهنگ های عجیبی گوش
می داد. بعضی وقت ها مادرش احساس می کرد که در باغ وحش است!

-

اما شب که می شد، وقتی آن نوجوان خواب بود،
مادرش در اتاقش را باز می کرد، و از کنار تخت نگاهش می کرد، اگر او واقعا خوابیده
بود، آن پسر بزرگ را بلند می کرد و او را درآغوشش آرام آرام تکان می داد، جلو و
عقب، جلو و عقب، جلو و عقب. وقتی در آغوش خود تکانش می داد برایش آواز می خواند:

 

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

تا وقتی زنده هستم

عزیز من تو هستی

-

نوجوان بزرگ شد، بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر تا
این که مرد بزرگی شد. او از آن خانه رفت و در آن سوی شهر خانه ای گرفت.

-

اما بعضی وقت ها مادرش در تاریکی سوار ماشین می
شد و تا آن سوی شهر می رفت.

-

اگر تمام چراغهای خانه ی پسرش خاموش بود، او
پنجره ی اتاق خوابش را باز می کرد، آرام از کنار تخت پسر نگاهش می کرد. اگر آن مرد
بزرگ واقعا خوابیده بود، مادرش او را بلند می کرد و او را در آغوشش آرام آرام تکان
می داد، جلو و عقب، جلو و عقب، جلو و عقب. وقتی در آغوش خود تکانش می داد برایش
آواز می خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

تا وقتی زنده هستم

عزیز من تو هستی

-

خوب ، مادرآن پسر دیگر پیر شده بود. پیرتر و
پیرترو پیرتر. یک روز به پسرش تلفن کرد و گفت: بهتر است به دیدن من بیایی، چون
خیلی پیر و مریض شده ام. پسر به دیدن مادرش آمد. وقتی رسید، مادرش تلاش کرد تا
آوازش را بخواند، او خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

اما نتوانست آن را تمام کند چون خیلی پیر و مریض
شده بود.

-

پسر پیش مادرش رفت. او را بلند کرد و در آغوش
خود گرفت و آرام آرام تکانش داد، جلو و عقب، جلو و عقب، جلو و عقب و برایش این
آواز را خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

تا وقتی زنده هستم

مادر من تو هستی

-

وقتی پسر به خانه برگشت، تا دیروقت روی پله ها
ایستاد.

-

بعد به اتاقی رفت که دخترک نوزاد کوچکش خوابیده
بود. او دخترش را بلند کرد و در آغوشش گرفت و خیلی آرام او را در آغوشش تکان داد،
جلو و عقب، جلو و عقب، جلو و عقب. وقتی او را در آغوش خود تکان می داد برایش آواز می
خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

تا وقتی زنده هستم

عزیز من تو هستی

-

 

رابرت مانش[1]

نویسنده ی بین المللی مشهوری است که بیش از بیست
کتاب هم چون "شاهزاده کیف کاغذی[2]"
از آثار اوست. در سال 1987 برنده جایزه ی "ویکی متکاف برای ادبیات کودک[3] "
شده است که توسط انجمن نویسندگان کانادا به او تقدیم شد. او در سال 1986 برنده ی
جایزه دیگری از انجمن کتابفروشان کانادایی به نام جایزه کتاب کودک روت شوارتز[4]
برای “ کتاب لباس برفی توماس[5]” شد.

 

شیلا مک گراو[6]

بیست و پنج سال است که به عنوان تصویرگر و
نویسنده کار می کند. در این مدت نقاشی ها و طراحی هایی را برای مجلات ، روزنامه ها
و تبلیغات ارائه کرده است. کتابش با عنوان “خمیر کاغذ برای کودکان”[7]
برنده ی جایزه ی بنجامین فرانکلین شد.

-

پشت جلد

عاشقتم همیشه

مادر جوانی نوزادش را در آغوش می گیرد و
بامهربانی نگاهش می کند و آهسته برایش آواز می خواند:

دوسِت دارم همیشه

عاشقتم همیشــــــه 

تا وقتی زنده هستم

عزیز من تو هستی

این کتاب داستان آن پسرک است که مراحل مختلف
کودکی را طی می کند تا برای خودش مردی می شود.

این داستان قصه ی سرشت جاودان مهربانی والدین نیز
هست و این که چگونه این خصلت نسل به نسل به فرزندان منتقل می شود.

" عاشقتم همیشه" کتابی است که
هم کودکان و هم بزرگسالان بارها و بارها از خواندن آن لذت می برند.



[1] -Robert
Munsch

[2] -
Paper Bag Princess

[3] -
Vicky Metcalf Award for Children’s Literature

[4] -
Ruth Schwartz  Award for Children’s Book
Award

[5][5]
-Thomas’ Snowsuit

[6] - Sheila McGraw

[7] -
Papier – Mache for Kids