وبلاگ شخصی زینب عابدینی


+ مقالات پژوهشی - روانشناختی زینب عابدینی نسب

زینب عابدینی نسب، چنگیز رحیمی، محمدعلی گودرزی؛ مقايسه اثر تقدم منفی در زیر گروه های اختلال وسواسی جبری، اختلالات اضطرابی دیگر و گروه بهنجار ، فصلنامه تازه های علوم شناختی، سال 13 شماره 4، زمستان 1390

Abedininasab, Z. Rahimi, C., M.A. Goodarzi , A Comparison of the Negative Priming Effect between Subgroups of Obsessive Compulsive Disorder, Other Anxiety Disorders and Control Group; Advances in Cognitive Science, Vol. 13, No. 4, 2012

Objective: The aim of present investigation was: 1) to study lateralized negative priming  effect (NP) in obsessive compulsive disorder (OCD), other anxiety disorders (OAD) and normal subjects; and, 2) to compare NP effect in subgroups of OCD. Method: In this study, the NP task was applied in order to measure cognitive inhibition in subgroups of OCD patients (N=35), in comparison with OAD patients (N=35) and normal subjects (N=35). Results: The results of the NP effect compared among the groups showed that there was a significant difference amongst the OCD and OAD patients compared to the normal group, in both the Left and Right NP effects. But, the difference between patient groups was not significant. The second result of this research indicated no significant difference among subtypes of OCD, including patients with washing and checking compulsions and obsessive thoughts, regarding to performing NP effect. Conclusion: There was a cognitive inhibition deficit in OCD and OAD patients in comparison to normal individuals, but there was no lateralized NP in patient groups. Also, all OCD patients in washing, checking and obsessive thoughts had deficiency in inhibiting of irrelevant data.

-----------

 Abedininasab, Z. ,Yadegari, H., Loneliness and Marital Dissatisfaction: A Comparison between Employed and Non-employed Women in Tehran: article presented in Woman's worlds conference 2005, 9th International Interdisciplinary Congress on Women, south Korea, Seoul,June 2005.

 -----------

بررسي پيامدهاي روان شناختي نگرش منفي و مثبت جوانان به خودارضايي جنسي  
دکتر قاسم نظيري[1] ، زينب عابديني نسب[2]، سيد داوود مفتاق[3]

مقاله ارائه شده به صورت پوستر در سومین کنگره سراسری خانواده و سلامت جنسی آذر ماه 86

خودارضايي جنسي يا استمنا به عنوان يکي از مسائل قابل توجه در کنش هاي جنسي انسان ،در جوامع متفاوت وفرهنگ ها و قوانين ديني مختلف با طيفي از بازخوردهاي متناقض مواجه بوده است. با اين که برخي قبائل اين عمل را آغاز آمادگي جنسي فرد و از نشانه هاي بلوغ نوجوان تلقي مي کنند ، بسياري از فرهنگ هاي بشري و پيروان اديان توحيدي با اين رفتار به مثابه يک عمل ممنوع،و مضر برخورد مي کنند .به طوری که تغييرات اجتماعي و گذارهاي فرهنگي جوامع، روند متناقضي را از دعوت و تشويق تا بيم و تنبيه طي کرده است. با اين حال بروز اين رفتار جنسي در جوامعي که به منع اين رفتار مي پردازند ، در کنار فرهنگ هايي که تشويقگر اين رفتار 
هستند قابل مشاهده است. اين منع و تنبيه ها گاهی با اغراق درباره عوارض منفي
استمناء به هدف افزايش اجتناب افراد از اين رفتار صورت مي گيرد. چنين باورهاي فرهنگي و قوانين اخلاقي که خانواده ها از کودکي تا بلوغ به فرزندان خود آموزش ميدهند، گاه سوپر ايگوي تنبيه گري در فرد ايجاد مي کند که با ايجاد احساس گناه شديد، احتمال ايجاد خلق منفي را در کساني که اين روش را در پاسخ به غريزه جنسي انتخاب کرده اند افزايش مي دهد ؛ به طوري که در اين افراد همايندي خود ارضايي با کاهش خلق همراه با احساس گناه پاتولوژيک و اضطراب ؛ نظر درمانگران و متخصصان باليني را به خود جلب مي کند . پژوهش حاضر به منظور بررسي اين مسأله که آيا نگرش منفي غيرعلمي افراد نسبت به خود ارضايي جنسي و احساس گناه مرضي و علائم روانپزشکي مي تواند پيش بيني کننده افزايش ميزان خودارضايي و کاهش عزت نفس در آنها باشد؛ نمونه اي متشکل از 200 نفر دانشجوي پسر ساکن خوابگاه هاي دانشگاه شيراز و علوم پزشکي شيراز را با استفاده از نمونه گيري در دسترس به طور داوطلبانه مورد سنجش قرار داد. ابزارهاي پژوهش شامل پرسشنامه محقق ساخته ارزيابي نگرش فرد نسبت به خود ارضايي و چک ليست علائم روانپزشکي بر مبناي DSM_IV_R، پرسشنامه احساس گناه، و پرسشنامه عزت نفس کوپراسميت است. داده هاي پژوهش با استفاده از تحليل رگرسيون چند متغيره و آزمون F  مورد بررسي قرار گرفت. نتايج به تفصيل در مقاله مورد بحث قرار گرفته است.

  

The study of psychological outcomes of youth's negative and positive attitudes toward sexual masturbation

Zainab Abedininasab, Ghasem Naziri, Seiyed Davood Meftagh

presented as a poster presentation at Shahed University, 1386

 

Masturbation as one of the considerable issue in human's sexual function has been treated contradictorily in different societies, cultures and religions. Though some tribes consider this action as the beginning of the sexual maturation and a sign of puberty, many cultures and divine religions regard it as a prohibited and harmful action, where as social changes and cultural transitions in societies have gone through contradictory processes, from invitation and motivation to frightening and punishment. By and large of this sexual function appears both in societies which prohibit it and societies which motivate it. These people are forbidden and punished sometimes with exaggeration in order to avoid it. Such cultural beliefs and moral rules, which families teach their children from infancy till puberty creates a punishing superego with severe guilt feeling. In such peoples, there is a high probability for making a negative mood. Psychologists and psychiatrists are attracted to the fact these people's masturbations is accompanied with decreasing mood, pathologic guiltfeeling and anxiety. This study is going to investigate the question whether the non scientific negative view about masturbation and pathologic guilt feeling and psychiatric symptoms can predict the increasing of masturbation and decreasing of  their self esteem or not. 200 male students of Shiraz University and Shiraz medical University as the sample of this study voluntarily filled out the Assessment of People's Attitude toward Masturbation (APAM) questionnaire, the check list of psychiatric symptoms according to DSM_IV_R, the guilt feeling questioner, and Cooper Smith self esteem questionnaire. Data had been analyzed with multifactorial regression, and MANOVA. Results have been discussed in detail.   


[1] روانشناس باليني و عضو هيأت علمي واحد علوم تحقيقات دانشگاه آزاد اسلامي واحد فارس

[2]کارشناس ارشد روانشناسي باليني دانشگاه شيراز

[3]  كارشناس ارشد روانشناسي باليني دانشگاه شيراز

------------

بررسي رابطه ميان نگرش هاي ناکارآمد(کمال گرايي و تاييدجويي اجتماعي) و حساسيت اضطرابي در دختران نوجوان 14تا 18 ساله

زينب عابديني نسب  كارشناس ارشد
روانشناسي باليني دانشگاه شيراز

چكيده :

حساسيت اضطرابي گرايش به ترس و  تفسير فاجعه آميز نشانه هاي اضطراب است و از عوامل سبب شناختي نگهدارنده و تداوم بخش اکثر اختلالات رواني به وي‍ژه طبقه اختلالات اضطرابي است و در جهت افزايش پاسخ هاي اضطرابي و ايجاد ترس از محرک هاي بر انگيزاننده عمل مي كند. نگرش هاي ناكار آمد به عنوان بخشي از الگو هاي شناختي فرد با ماهيت غير منطقي خود سازگاري فرد را به خطر مي اندازند. از ميان اين نگرش ها كمال گرايي و تاييد جويي اجتماعي ميزان قابل توجهي از پژوهش هاي حوزه اضطراب را به خود اختصاص داده اند . در اين پژوهش به بررسي رابطه ميان حساسيت اضطرابي و اين دو  زير گروه از نگرش هاي ناكارآمد پرداخته شد. ابزار هاي پژوهش شامل مقياس نگرشهاي ناكارآمد DAS و مقياس حساسيت اضطرابي ASI-R بود. بررسي بر روي نمونه پژوهش، شامل 80 نفر دانش آموز دختر دبيرستاني (14 تا 18 ساله) در شيراز، نشان داد که همبستگي مثبتي بين حساسيت اضطرابي و نگرش هاي ناکارآمد r= 0/40 به طور كلي وجود دارد. بين تاييد جويي غير منطقي و حساسيت اضطرابي (r= 0/27) همبستگي مثبت و اندك و بين حساسيت اضطرابي و کمال گرايي همبستگي مثبتي در سطح r=0/36 وجود دارد.

Abstract :

Anxiety sensitivity is a tendency toward catastrophic misinterpretation and fear of anxiety-related symptoms.
Anxiety sensitivity (AS) is one of the etiologic components which leads to
maintenance and persistence of many of psychological disorders, specially the
category of anxiety disorders. AS leads to increase anxiety responses and
evoke fear of triggering stimulants. On the other hand dysfunctional attitudes
as a part of ones cognitive system essence jeopardize people with their
illogical. Among these attitudes, perfectionism and social confirmation-
seeking attract researcher's attention in anxiety studies. In this research we
study the correlation between anxiety sensitivity and these tow types of
dysfunctional attitudes. Research tools were dysfunctional attitude (DAS)
subscales in perfectionism and social confirmation seeking, and anxiety
sensitivity index- Revised version (ASI-R). Our investigations showed that
there was a positive correlation (r= 0.40) between AS and Dysfunctional
attitudes in general. Also we found a Low but positive correlation (r=0.27)
between AS and social confirmation-seeking and a positive correlation (0.36)
between AS and perfectionism. Results have been discussed.

 ---------

بررسی احساس تنهايي در گروهی از بيماران مضطرب و افسرده در مقايسه با گروه کنترل سالم

 نوشته زينب عابدينی نسب ، مقاله ای بر پايه پژوهش های پايان نامه کارشناسی روانشناسی بالينی دانشگاه الزهرا (س)،
1383

  

چكيده :احساس تنهايي ، گوياي كاستي ها و كمبودهايي در برقراري پيوندهاي عاطفي و (اجتماعي ) است. ازآن رو كه در اختلالات افسردگي و اضطرابي چهره‌ي اين كاستي‌ها و كمبودها آشكار مي‌شود، به بررسي اين تجربه در بيماران نورانتيك با سابقه‌ي يكي از اين اختلال‌ها در مقايسه با يك گروه سالم پرداختيم.يافته‌ها نشان داد فزوني شكايت از احساس تنهايي در هر دو سوي عاطفي و اجتماعي آن در اين بيماران در مقايسه با گروه سالم از نظر آماري معني دار است.   

 

کليد واژه ها: احساس تنهايي، احساس تنهايي اجتماعی، احساس تنهايي عاطفی، روان نژندی

  

مقدمه:

 احساس تنهايي تجربه‌اي ذهني و آزار دهنده است كه گوياي كاستي‌ها و كمبودهايي در پيوندهاي عاطفي و اجتماعي ميان فردي است. ممكن است كسي در ميان گروهي باشد اما پيوندهاي اجتماعي و (يا) عاطفي خشنود كننده‌اي نداشته باشد و از احساس تنهايي شكايت كند. بنابر اين دور ماندن فيزيكي از ديگران به معناي تنهايي نيست؛ اگرچه تنهايي و تنها ماندن با يكديگر رابطه دارند. چيره شدن بر احساس تنهايي بي‌آنكه تماس دائمي و منظمي با ديگران داشته باشيم كاري بسيار دشوار است. افراد دچار تنهايي، بيشتر فرصت ارتباط‌هاي اجتماعي را از دست مي‌دهند، زيرا گرايشي به انجام اين كار ندارند(ديوريو[1] ،2003 ؛ حسين شاهي ،1379 ؛ نجاريان ،1381). تنهايي خلوت انتخابي نيست كه در هنرمندان يا راهبان ديده مي‌شود و لزوما با سوگ كه به دنبال از دست دادن يك عزيز پديدار مي‌شود، همراه نيست(ديوريو ،2003 ).

 

  پيشينه پژوهشي:

 برابر ديدگاه پپلا و پرلمن (1982) شناخت‌ها عامل ميانجي و واسطه در احساس تنهايي هستند. اين بازنمايي از رويكرد شناختي برآن است كه ، تنهايي پي‌آمد اختلاف  مشاهده شده ميان چند و چون پيوندهايي است هركس آرزوي آن را دارد. در ديدگاه پپلا و‌ پرلمن ،مردم شايد دو گونه تنهايي را تجربه كنند. اين ديدگاه بر اساس طبقه بندي ويس[2] (1973) پديد آمده است. ويس دو گونه تنهايي را شناسايي كرد: تنهايي عاطفي و تنهايي اجتماعي . تنهايي عاطفي در پي نبود يك وابستگي مهم يا از دست دادن يك چنان پيوندي پديد مي‌آيد. تنهايي اجتماعي در پي نبود پيوستگي به يك شبكه روابط اجتماعي پديدار مي‌شود و شايد تنها با دست‌يابي به يك شبكه ارتباطي خواستني و خشنود كننده از ميان برود(ون بارسن [3]و همكاران،2000 در عابديني نسب و خدابخش ،1383؛هاپز و همكاران، 2001).

 

   چرايي پديد‌آمدن تنهايي:

 پديد آمدن تنهايي داراي فرايند پيچيده‌اي است و شماري از عوامل با هم ، يا جدا از يكديگر ، آيا آن را آشكار مي‌كنند و بر ابعادش اثر مي‌گذارند.
ادراك هر كس از اين كه جه اندازه تعامل‌هاي اجتماعي دارد و آن تعامل‌ها چگونه
هستند، به عنوان يك عامل دروني در شكل گيري تنهايي سهم به‌سزايي
دارد . گروهي از پژوهش‌گران بر اين باورند كه احساس تنهايي هنگامي بروز مي‌كند كه
عاملي بيروني مانند كاستي در گستره شبكه پيوندهاي اجتماعي كسي پديد آيد و نياز هاي مصاحبتي او كمتر خشنودش كند(پپلا، راسل و هيم،1965 در رشيدي ،1380). به اين ترتيب عوامل را مي‌توان در دو دسته‌ي دروني و بيروني مورد توجه قرار داد.  خطاهاي شناختي و باورهاي غير منطقي درباره برقراري پيوندهاي عاطفي يا اجتماعي ،يكي از آن عوامل دروني است كه پي‌آمد تنهايي را به دنبال دارد. فكركردن درباره‌ي اين كه« صفات شخصيتي منفي در من هست كه ديگران را از من متنفر مي‌كند».« يا من هرگز نمي‌توانم دوستي پيدا كنم چون به هيچ دردي نمي‌خورم» و يا « هميشه در پيوند با ديگران خراب‌كاري مي كنم»...از اين دست انديشه‌هاي غير منطقي است. پايين بودن عزت نفس يا خود‌ پنداره‌‌ي منفي هم يك عامل دروني به شمار مي آيد .شايد كاستي در يك رابطه عزت نفس را كاهش دهد اما عزت نفس پايين هم آدمي را از كوشش براي برقراري دوستي با ديگران باز‌خواهد داشت(حسين‌شاهي،1379).

 از عوامل بيروني مي‌توان كاستي در مهارت‌هاي اجتماعي را برشمرد. به نظر برخي متخصصان (1981) شايد مهارت‌هاي اجتماعي ضعيف باعث اختلال در روابط شوند. شايد به اين خاطر تنها باشيم كه نمي‌دانيم يا فكر مي‌كنيم نمي‌دانيم چگونه با ديگراني كه پيرامون ما هستند، رفتار كنيم(همان).چندين بررسي در اين باره، نشان مي‌دهد كه نداشتن مهارت هاي اجتماعي افراد را دچار تنهايي مي‌كند. چنين كساني براي پيوند با ديگران زماني طولاني و پر دردسر را سپري مي‌كنند و با همه تلاش‌هايي كه مي‌كنند، نمي‌توانند آغازگر تعاملي شيرين و دلچسب با ديگران باشند و دوستي صميمانه‌اي با ديگران برقرار كنند(رشيدي،1380).

متاسفانه بسياري از اين بررسي‌ها به جاي آن كه به درستي به ما بگويند چه نوع مهارتي لازم است، تنها يك درجه بندي كلي از مهارت‌هاي اجتماعي را گزارش مي‌كنند. در عين حال كانگر و فارل (1980)گزارش داده اند افرادي كه برخوردار از مهارت‌هاي اجتماعي قلمداد مي‌شوند بيشتر صحبت مي‌كنند ،تماس چشمي برقرار مي‌كنند، بيشتر لبخند مي‌زنند وحركات بيان‌گر مناسب‌تري را به كار مي‌برند تاافرادي كه مهارت‌هاي اجتماعي ندارند(حسين‌شاهي،1379).

 

همه گير شناسي و درك ضرورت پژوهش:

 برابر گزارش ساپينگتون(در حسين‌شاهي،1379) برآوردهاي مربوط به كساني كه در دوره‌اي از زندگي خود احساس تنهايي داشته‌انذ، از 10(سيمون ،1971) تا 67 درصد (پارلي ،1979)نوسان دارد. پيش‌بيني‌هاي جمعيت شناختي در آمريكا در سال 1991 نشان مي‌داد كه در سال 2000 هر ماه 29 تا 70 ميليون آمريكايي، احساس تنهايي خواهند كرد(ارنست و كاسيوپو، 1999 در هاپز و همكاران ،2001).مي‌بينيم كه با گذشت هر سال ، روند رو به افزايشي در شكايت از اين احساس در افراد پديدار شده است.

اگر چه چنين بررسي‌هايي هنوز در كشور ما انجام نشده است ، اما آمار مراجعان به كلينيك اعصاب و روان هسته مشاوره‌ي آموزش و پرورش كشور نشان داده است ،55 درصد دختران در دوره راهنمايي و پايان ابتدايي (10 تا 14 سالگي ) و 40 درصد دختران در دوره‌ي دبيرستان (15 تا 19 سالگي ) به خاطر گوشه‌گيري و كاهش پيوندهاي ميان فردي به آن مركز مراجعه كرده‌اند (محمديان ، 1376) گوشه‌گيري يك رفتار مشاهده پذير است كه مي‌تواند پيامد يا پيش‌آمد احساس تنهايي باشد .از سويي ديگر در گروه جوانان ،آمار پژوهش‌هاي ملي سازمان ملي جوانان ايران (1380) نشان مي دهد كه تنهايي در نتيجه گسستن پيوندهاي عاطفي ناشي از طلاق ،از جمله مشكلاتي است كه دستاوردهاي خطرناكي در جنبه‌هاي زندگي اجتماعي ،خانوادگي، سياسي و ديني آنان به دنبال دارد؛ به طوري كه بيشترين شكايت اين جوانان يا كمترين نمره‌ي آنان در هويت ملي ،هويت شغلي ، زندگي اجتماعي و مدني، و تعارض با والدين ، اعتياد پذيري ، خلافكاري و سركشي بوده است.

اين آمار نشان مي‌دهد كه مطالعه بر روي پديده‌ي‌ِ تنهايي مي‌تواند به برداشتن گام‌هاي مؤثري در تشخيص و درمان آن بيانجامد و حتي با گسترش مهارت‌هاي اجتماعي و ترميم پيوندهاي عاطفي افراد به پيشگيري از آن كمك كند و از پس‌آيند‌هاي آن جلوگيري كند.

 

   احساس تنهايي در بيماري‌هاي نوراتيك :

 احساس تنهايي مي‌تواند پيش‌آيند يا پس‌آيند يكی از بيماري‌هاي نوراتيك باشد. عوامل روان‌شناختي ويزه‌اي در پديد آمدن بيماري‌هاي رواني دست دارند(نجاريان و همكاران،1381). اين عوامل جنان كه در زير مي‌آيد ، اگرچه هر يك به تنهايي عمل نمي‌كنند اما ميان آن‌ها ، چگونگي پيوندهاي ميان فردي در پديداري بيماري‌هاي رواني توجه ويژه‌اي را مي‌طلبد:

 

1-ناتواني در سازگاري با خواسته‌هاي پيرامون

2-ناتواني در روبرو شدن با هيجان‌ها و احساس هاي شديد و نمايان كردن آن‌ها ، آن گونه كه هستند.

3-ناتواني در شكل دادن پيوندهاي ميان فردي پاداش دهنده يا پايدار ،به ويژه پيوندهاي
مهر آميز .

ناسازگاري كه در بيماري‌هاي رواني ديده مي‌شوند به خوبي اهميت پيوندهاي عاطفي يا اجتماعي ميان فردي ناكارآمد را در پديداري يا نمايان شدن بيماري‌هاي رواني نشان مي‌دهد.

   كاستي در پيوندهاي ميان فردي در افسردگي و اختلال‌هاي اضطرابي                  

رويكرد روان‌پويشي ، افسردگي را با مفهوم از دست دادن يا ترس از گسستن پيوندهاي تبيين مي‌كند.
زيگموند فرويد ،گرايش بيماران افسرده به برگرداندن هر گونه خشم و نفرتي به درون خودشان را به دلیل از دست دادن کسی یا چيزی مطرح مي‌كند. سيلوانو آريتي ديده بود كه بسياري از افراد افسرده نه براي دل خودشان  كه براي ديگران زندگي مي‌كنند. او كسي را كه افسرده براي او زندگي مي‌كند، ديگري غالب مي‌ناميد كه مي‌تواند يك اصل آرمان ،مؤسسه يا فرد باشد. افسردگي زماني روي مي‌دهد كه بيمار در مي‌يابد فرد يا آرماني كه او برايش زندگي مي‌كرده ، هرگز چنان نبوده كه بتواند انتظارات او را برآورد(رفيعي و رضاعي ،1378).

مفهوم پردازي هانتيس كوهات درباره‌ي افسردگي از نظريه « خود روان‌شناسي[4]» او ريشه مي‌گيرد و بر اين گمان ساخته شده كه خود براي رشد نيازهاي معيني دارد كه بايد والدين آن‌ها را برآورند تا احساس مثبت اعتماد به نفس و يكپارچگي در كودك شكل بگيرد. نياز به تمجيد ، تاييد، تصديق و آرمان گرايي ،آن نيازهاي معين هستند .هنگامي كه ديگران اين كار را نمي‌كنند در آدمي اعتماد به نفس بسيار از دست مي‌رود و در چهره افسردگي نمايان مي‌شود(همان).

ديدگاه‌هاي بالا همگي به كاستي‌ پديد‌ آمده در پيوندهاي ميان فردي مي‌پردازد. به هر حال كسي كه الگوي ذهني يا يك نمونه‌ي آرماني براي برقراري پيوند است ،جاي خود را در ساخت شناختي و عاطفي انسان از دست مي‌دهد. يا به اين دليل كه او آن چه را كه چشم‌داشت انسان بوده به جا نياورده است يا اين كه پيوندها (در بنياد ) بر پايه‌ي سست و نادرستي ساخته شده است .گسستن اين پيوندهاي ويژه يا پديد آمدن كاستي در آن ،افسردگي را به بار مي‌آورد. نشانه شناسي افسردگي احساس تنهايي را هم در بر مي‌گيرد، هم چنان كه از دست دادن لذت به گفتگو نشستن با ديگران ، به گوشه گيري و گرايش نداشتن به مردم آميزي در افسرده‌ها ، مي‌انجامد.

 ديدگاه شناختي _عاطفي نيز كاستي در پيوندهاي ميان فردي را در اختلال‌هاي اضطرابي تبيين مي‌كند. اختلال اضطراب اجتماعي با ويژگي اصلي ترس آشكار و مستمر از موقعيت‌هاي اجتماعي يا عاطفي است كه ممكن است موجب شرمندگي شود (  DSM IV –TRص 676).

 باورهاي غير منطقي كه در پديداري اين اختلال دست دارند نشان مي‌دهند كه مبتلايان به اضطراب اجتماعي ،نگراني‌هايي درباره‌ي شرمندگي دارند و از اين مي‌ترسند كه ديگران آنان را كساني ناتوان ، آشفته يا گيج قلمداد كنند. آن‌ها شايد از روي نگراني درباره‌ي اين كه ديگران به خاطر ترس از آشكار شدن ناتواني در بيانشان اضطراب شديدي احساس كنند. اين بيماران ، از ترس تحقير شدن به خاطر ديده‌شدن لرزش دست‌هايشان ،گاهي از آغاز غذا خوردن يا نوشيدن يا نوشتن در جمع خودداري مي‌كنند. كساني كه دچار اضطراب اجتماعي هستند معمولا هم از موقعيت‌هاي كار در جمع و هم موقعيت‌هاي روابط اجتماعي مي‌ترسند. آغاز كردن يا ادامه دادن گفتگوها، شركت در گروه‌هاي كوچك ، قرار ملاقات عاشقانه، سخن گفتن با مراجع قدرت حضور در مهماني‌ها، همگي مي‌تواند زمينه‌ي بروز اضطراب در چنين كساني باشد(همان، صص 677 و678).

به نظر مي‌رسد اين دشواري‌ها در برقراري پيوندهاي اجتماعي يا عاطفي مي‌تواند شكايت از احساس تنهايي را در اين دسته از بيماران به دنبال داشته باشد. چرا كه نشانه‌هاي اين بيماري به تنهايي مي‌تواند بازدارنده‌ي برخورداري اين بيماران از شبكه‌ي حمايت‌هاي اجتماعي يا تشكيل پيوندهاي ويژه‌ِ عاطفي شود.

 

   پرسش‌هاي پژوهشي :

 با مرور پيشينه‌ي نظري اين پرسش پديد مي‌آيد كه آيا افراد سالم جامعه كه تشخيص روان پزشكي دريافت نكرده‌اند با بيماران نوراتيك (گروه‌هاي اضطراب و افسردگي ) در تجربه‌ي احساس تنهايي تفاوتي دارند؟ آيا هريك از طبقه‌هاي تشخيصي بيماري‌هاي اضطرابي و افسردگي با الگوي ويژه‌اي از احساس تنهايي (عاطفي يا اجتماعي ) رابطه دارد؟

 

پيشينه‌ي پژوهشي:

در مطالعه‌هايي كه در زمينه‌ي پيدايش اين احساس را بررسي نموده‌اند، بيشتر به رابطه‌ي ميان سبك دلبستگي آزمودني‌ها و از سوي ديگر مهارت‌هاي اجتماعي آنان با هر دو گونه احساس تنهايي پرداخته‌اند. براي نمونه در پژوهشي كه دي توماس[5] و همكاران (2003) بر روي يك نمونه‌ي 183 نفري از دانش‌جويان انجام دادند، با استفاده از مقياس دل‌بستگي، تنهايي اجتماعي و عاطفي و مهارت‌هاي اجتماعي دريافتند وابستگي ايمن و مهارت‌هاي هاي اجتماعي به گونه‌ي چشمگيري با احساس
تنهايي رابطه دارد.

اين پژوهش با بررسي‌هاي پيشين مانند ريجيو، تراك مورتون و ديپائولو[6] در 1990 هم خواني دارد. يافته‌هاي آنان بر اين نكته پافشاري مي‌كند كه داشتن مهارت‌هاي اجتماعي به همراه وابستگي ايمن و نا ايمن و تنهايي اجتماعي تا اندازه‌اي با ميانجيگري مهارت‌هاي اجتماعي پديدار مي‌شود. آن‌ها بر پايه‌ي اين يافته نظريه دلبستگي را چارچوب سودمندي براي بررسي توانمندي‌هاي اجتماعي و سازگاري
دانسته‌اند.بنابر آن پژوهش ، اگر سبك دل‌بستگي هر كسي در ساختار شخصيتي او اثر مي‌گذارد و چگونگي پيوندهاي ميان‌فردي و ادراك بسندگي و خشنود كنندگي اين پيوندها نمايان مي‌شود، جا داشت كه در پژوهش بالا اثر بخشي سبك وابستگي  ايمن در كاهش احساس تنهايي عاطفي و يا عاطفي _اجتماعي به روشني بررسي مي‌شد. از ديگر سو ، پردازش شناختي در ارزيابي بسندگي پيوندهاي ميان فردي عامل زمينه‌اي ديگري است كه اين پژوهش به‌ آن اشاره‌اي ندارد.

 در پژوهش جامع‌تري كه اسميت [7] (1991) انجام داد عوامل شخصيتي و موقعيتي(دروني و بيروني )كه مي‌تواند در پديد آمدن احساس تنهايي مؤثر باشد، در
نمونه 153 نفري زنان استراليايي بررسي شد. بررسي بر روي اين نمونه كه در بردارنده‌ي دو گروه زنان مذهبي (راهبه‌هاي يك فرقه كاتوليك ،70 نفر)و زنان نابسته به گروه‌هاي مذهبي(83 نفر) نشان داد كه شمار بالاي كساني كه آزمودني مي‌توانست با او محرمانه گفتگو كند يا به عبارتي راز دلش را به او بگويد عامل مهمي بود كه همبستگي بالايي با كاهش ميزان احساس تنهايي نشان مي‌داد. از سويي با اين كه راهبه‌ها ازدواج و پيوندهاي ويژه‌ي عاطفي آن را تجربه نمي‌كنند بر خلاف ديدگاه كنل(1983)، اين پژوهش تفاوت بزرگي ميان دو گروه زنان راهبه و زنان متاهل  در تجربه احساس تنهايي كلي نشان نداد. اما همچنان زنان راهبه تنهايي عاطفي بيشتري نسبت به زنان گروه دوم داشتند. نيرومندترين تشكيل‌دهنده‌ي عاطفي درجه‌ي صميميت در مهم‌ترين پيوندهاي زنان بود. اين يافته از ديدگاه ويس (1973) كه پيوند صميمانه با كسي ديگر در زدودن تنهايي در انزواي عاطفي موثر است؛ حمايت مي‌كند. زنان راهبه‌اي كه احساس مي‌كردند مهم‌ترين پيوندهايشان صميميت زيادي را فراهم نمي‌كند ،از نظر عاطفي احساس تنهايي مي‌كردند.

 پژوهش اسميت نشان داد، زناني كه بيشتر منزوي و گوشه‌گير و درون‌گرا و نوراتيك بودند در هر دو گروه احتمال بيشتري داشت كه احساس تنهايي كنند. اين يافته‌ها از بررسي‌هاي پيشين( جونز ، هاپز و هوكنبري،1982 ،جونز و همكاران 1981،كوترونا، 1982، و استاكيس،1985،در عابديني نسب ،1382) كه نمونه‌هاي بسيار جوان‌تر دانش‌جويان را مطالعه كرده بودند، حمايت مي‌كند.
همسو با يافته‌هاي راسل ، پپلا و كوترونا (1980) ، درلوگا و مارگوليس (1982)؛ زناني كه گزارش كرده بودند حمايت اجتماعي اندكي را از ديگران دريافت مي‌كنند احتمال بيشتر داشت كه احساس تنهايي كنند.

 

   بررسي ديگر مطالعه طولي محمدرضا حجت و همكاران (2003) بر روي نمونه دانشجويان پزشكي است.آنان در نظر گرفتند، دانشجوياني كه بهتر مي‌توانند با گرفتاري‌ها مقابله كنند نيمرخ شخصيتي مثبت‌تري دارند، بيماري‌هاي تني كمتري گزارش مي‌كنند، كاركرد آموزشي بهتري دارند.
بررسي روي نمونه 2114 نفري آنان نشان داد كه مقايسه تجربه آزمودني‌ها در 5 فشار
زاي زندگي (مرگ يا آسيب يكي از اعضاي خانواده، بيماري خود ، دشواري‌هاي مالي يا
آموزشي )آنان را در سه گروه شكننده ، ميانه و سازگار جاي مي‌دهد. مقايسه هر سه
گروه در يك مجموعه مقياس شخصيت (اضطراب ،افسردگي، اضطراب امتحان ،روان رنجور خويي، تنهايي، چگونگي عزت نفس و برون گرايي) سلامت تن و شاخص‌هاي كاركرد آموزشي در دانشكده‌ي پزشكي نشان داد كه مهارت‌هاي مقابله در دانش‌جوياني كه نيمرخ شخصيتي مثبت تري دارند، بهتر است. هم‌چنين كاركرد آموزشي بهتر با مهارت‌هاي مقابله‌ي كار‌آمدتر اين دانش‌جويان رابطه دارد. براي نمونه كاهش نمره‌ي تنهايي و افسردگي، با كاركرد آموزشي و سازگاري در برابر فشارزاهاي زندگي رابطه دارد. اكسو[8](2001) در پژوهشي دريافت ميزان حمايت اجتماعي و احساس تنهايي پيش‌بيني كننده‌ي افسردگي است. حمايت اجتماعي يك منبع پشتيبان در برابر فشارزاهاي ناشي از انتقال به مرحله‌ي جواني است. هوگس[9] و همكاران(2004) در پژوهشي دريافتند انزواي اجتماعي در پژوهشي دريافتند انزواي ذهني و عيني با يكديگر رابطه دارند. اين پژوهش نشان داد چند و چون جنبه‌هاي پيوندهاي اجتماعي با يكديگر متفاوت هستند. با اين كه اين پژوهش بر فرايند سالمندي تمركز داشت اما به اهميت مطالعه‌ي هر دو سوي پيوندهاي اجتماعي پافشاري مي‌كرد.

 

  در مطالعه‌اي كه بورجيوس و همكاران(2002)انجام دادند به پيوندهاي احساس تنهايي و افسردگي در گروه كم‌توانان ذهني پرداختند. كم‌تواني ذهني به خاطر پديد آوردن دشواري‌هايي در پيوندهاي  نزديك و صميمانه ، كاهش تعامل با ديگران و در پي آن ناتواني در دوست يابي ، احساس تنهايي و افسردگي را در اين افراد پديدار و آشكار مي‌سازد. اين پژوهشگران اشاره كرده‌اند كه كم توانان ذهني فرصت كافي براي يادگيري يا افزايش مهارت‌هاي اجتماعي مناسب ندارند و نيازمند راهكارهاي ويژه‌ي آموزش و تمرين براي افزايش بهره‌وري از اين مهارت‌ها هستند.

 پيشينه نظري و پژوهشي به نمود هاي گوناگون احساس تنهايي در ناسازگاري‌هاي ميان‌فردي، ناكارآمدي مهارت‌هاي مقابله با دشواري‌ها، كاركردهاي پايين آموزشي ،نيمرخ شخصيتي منفي، انواع بيماري‌هاي نوراتيك به ويژه افسردگي و اضطراب در موقعيت‌هاي اجتماعي اشاره مي‌كند.
با توجه به پرسش‌هاي پژوهشي و فضاي پيشينه‌ي پژوهش، برآنيم تا به آزمون گمانه‌هاي زير بپردازيم.

 گمانه‌هاي پژوهشي:    

  ميزان احساس تنهايي تجربه شده در بيماران مضطرب و افسرده بيش از گروه سالم است.

   ميزان احساس تنهايي بيماران افسرده بيش از بيماران مضطرب است.

   احساس تنهايي عاطفي در بيماران افسرده بيش از بيماران مضطرب و گروه سالم است.

 احساس تنهايي اجتماعي در بيماران مضطرب بيش از بيماران افسرده و گروه سالم است. 

 روش گردآوري داده ها:

 

  اين پژوهش در سال 1382 براي بررسي چگونگي نمود احساس تنهايي در بيماران افسرده و مضطرب در مقايسه با افراد سالم دو گروه آزمودني را باهم مقايسه كرد.يك گروه از دانش‌جويان دختر دانشگاه الزهرا(س) كه سابقه‌ي هيچ گونه بيماري روان پزشكي نداشتند(46N= ) و يك گروه از بيماران زن (  25= N )مراجعه كننده
به كلينيك‌هاي خدمات مشاوره و روان‌شناسي تهران (مراكز مشاوره‌جوان، صدرا ، سخن
آشنا) پرسشنامه‌ي احساس تنهايي را پر كردندو گروه سالم به صورت داوطلبانه و گروه
بيماران _كه تشخيص اختلال‌هاي افسردگي غير سايكوتيك و اختلال‌هاي اضطرابي به ويژه اضطراب اجتماعي را بر پايه‌ي چهارمين ويراست تشخيصي و آماري اختلالات رواني (DSM-IV-TR )دريافت كرده بودند_ به عنوان يك آزمون تشخيصي مقياس احساس تنهايي را پر كردند. متغيرهاي سن و جنس مهار شدند.

 ابزار پژوهش:

 مقياس 11 پرسشي احساس تنهايي ساخته‌ي تيلبرگ[10] و گيرويلد[11] ابزار اين پژوهش بود. اين پرسشنامه با پايايي بالا(79a=./  )نخستين بار است كه در ايران به كار گرفته مي‌شود.
ابزار، سه نمره‌ي ،احساس تنهايي كلي ، تنهايي اجتماعي و تنهايي عاطفي را نشان مي‌دهد. نمره‌ي 3 به بالا نشان‌گر تنهايي در آزمودني‌هاست. مي‌توان داده‌ها را درسطح دقت رتبه اي پردازش كرد اما در اين پژوهش داده‌ها با سطح دقت فاصله‌اي به كار گرفته‌ شدند.

 يافته‌هاي پژوهش:

 

  جدول 1- ميانگين نمره‌ي احساس تنهايي دانش‌جويان (گروه سالم)و بيماران

 

خطاي استاندارد ميانگين

انحراف  استاندارد

ميانگين

فراواني

گروه‌ها

319/.

61/.

16/2

07/3

97/1

04/5

46

25

سالم

بيماران‌نوراتيك

 

    چنان كه در جدول مي‌بينيد، ميانگين نمره‌ي احساس تنهايي بيماران نوراتيك بيشتر از گروه آزمودني‌هاي سالم است. از آن جا كه مقياس احساس تنهايي نمره‌ي ميان 0 تا2 را بدون تنهايي و نمره‌ي 3 تا 8 را «تنهايي متوسط» مي‌داند، مي‌توان ديدكه گروه آزمودني‌هاي سالم بي شكايت از احساس تنهايي و ميانگين نمره‌ي گروه بيماران، آن‌ها را در گروه تنهايي متوسط جاي مي‌دهد. بنابر اين گمانه‌يِ نخست كه بيان مي‌داشت ميزان احساس تنهايي در بيماران مضطرب و افسرده بيش از گروه سالم است ، تاييد مي‌شود.

 

جدول 2: آزمون t براي نمايش تفاوت نمره‌ي احساس تنهايي گروه سالم و گروه بيماران

 

سطح معني داري (sig)

درجه‌ي آزادي(df)

t

00/0

69

89/4

 

 گمانه‌ي نخست : ميزان احساس تنهايي تجربه شده در بيماران مضطرب و افسرده بيشتر از گروه سالم است.

 

 جدول شماره‌ي 2 معني داري تفاوت به‌دست آمده از ميانگين دو گروه را كه در جدول پيشين نمايش داده شد نشان مي‌دهد.
با توجه به سطح معني داري بسيار خوب جدول (0/.. sig =  ) و t ‌به دست آمده ، تفاوت ميانگين نمره‌ي احساس تنهايي بيماران با گروه سالم از نظر آماري معني دار است و گمانه‌ي نخست پژوهش در سطح خطاي(001/0> p ) حمايت مي‌شود.

 

 

 

 گمانه‌ي2 :ميزان احساس تنهايي بيماران افسرده بيشتر از بيماران اضطرابي است.

 

جدول3: ميانگين احساس تنهايي گروه بيماران افسرده و بيماران اضطرابي

 

خطاي استاندارد ميانگين

انحراف استاندارد

ميانگين

فراواني

گروه ‌ها

69/0

67/0

87/2

29/1

17/6

26/2

17

8

افسردگان

بيماران اضطرابي

 ميانگين به دست آمده نشان مي‌دهد نشان مي‌دهد كه احساس تنهايي در گروه افسردگان 55/3 نمره‌ي بيشتر از گروه بيماران اضطرابي است. به اين ترتيب گمانه‌ي دوم پژوهش‌ حمايت مي‌شود.

  جدول 4- آزمون t  براي نشان دادن ميزان تفاوت احساس تنهايي در بيماران افسرده با بيماران اضطرابي

 

سطح معنا داريsig

درجه‌ي آزادي(df)

t

004/0

23

57/3

 

 با توجه به سطح معنا داري جدول (004/=sig ) ، t به دست آمده تفاوت معني داري را ميان ميانگين ‌هاي به‌دست آمده در جدول 3 نشان مي‌دهد.

 بنابر اين گمانه‌ِ‌ي دوم پژوهش « ميزان احساس تنهايي بيماران افسرده بيشتر از بيماران اضطرابي است» در سطح خطاي 005/0 حمايت مي‌شود.

 بحث و نتيجه‌گيري: 

 

  يافته هاي پژوهش نشان داد احساس تنهايي در بيماران افسرده و اضطرابي (اضطراب اجتماعي ) بيشتر از گروه سالم است و تجربه اي است كه به طور ويژه‌اي در جداسازي گروه بيمار از گروه سالم كمك مي‌كند. اين يافته همسو با پژوهش دي توماسو و اسپينر ، فريزر و همكاران ، ويت كاس و هورويتس است كه تنهايي را به ويژه در افسردگان، دارندگان عزت نفس پايين ، خودكشي واختلال اضطراب – افسردگي مطالعه كرده بودند. شدت يافتن باورهاي غير منطقي در افسردگان و مبتلايان به اختلال اضطراب اجتماعي (اليس ،در فيروزبخت ،1380)آنان را از آغاز گري در پيوندهاي ميان فردي باز ميداردو همين ويژگي است كه فرصت رهايي از احساس تنهايي را از آنان مي‌گيرد. و رنج كنار ماندن از گروه هاي اجتماعي  وحتي پيوندهاي عاطفي را در آنان پايدارتر مي كند. افسردگي همان گونه كه يك اختلال عاطفي به شمار مي‌آيد بيشتر با تجربه ‌ي
احساس تنهايي عاطفي همراه است. چنان كه ويس اين گونه ‌ي تنهايي را دستاورد نبود وابستگي به برجسته يا از دست دادن يك چنان پيوندي مي داند، آشكار است كه دل‌گسستگي هاي افسردگان و كاهش شمار دوستان آنان ، همراه با ناخرسندي از از پيوندهاي عاطفي و اجتماعي موجود ، خلق پايين و فرو نشستن گرايش به چيزهاي خرسند كننده (كاهش لذت ) را مي‌توان با شكايت از احساس تنهايي عاطفي و كاهش پيوندهاي پذيرا و خرسند كننده ، شناسايي كرد.

  


 

[1] - Devereux

2-Weis

-Van Baarsen 3

[4] - Self  Psychology

  4-De Tomaso

  5-Reggio, Throck Morton & Depaola

6- Smith

7- Oksoo

8- Hughes 

9-Tilburg

10- Girveld-